داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته

داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته

در سال‌های خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت می‌كردند. بین آن‌ها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آن‌ها اشاره به سر همان آدم خوش اخلاق می‌كند و به رفیقش می‌گوید: «بنازم این سر را كه تا حالا نشكسته.»
رفیقش می‌گوید: «چطور تا حالا سر او نشكسته؟»
می‌گوید: «برای این‌كه هیچ وقت با كسی دعوا و نزاع نداشته.»
رفیقش می‌گوید: «من امروز سر او را می‌شكنم.»
بعد از این‌كه مجلس تمام می‌شود متفرق می‌شوند و هر كسی به‌دنبال كار خودش می‌رود. مرد خوش رفتار هم بیلی برمی‌دارد و می‌رود در مزرعه‌اش آب را از سیل باز می‌كند و بنا می‌كند زمین‌هایش را كه حاصل‌خیز بوده آب دادن. مردی هم كه گفته بود سر او را می‌شكند، می‌رود جلوی آب او را می‌بندد و بنا می‌كند بیابان را آب دادن.
مرد خوش اخلاق كه می‌بیند آبش بسته‌اند از راه دور صدا می‌زند: «آهای! خدا پدرت را رحمت كند، هر كس هستی هر موقع آبیاریت تمام شد، آب را ببند كه بیاید.»
آن مرد وقتی این حرف را می‌شنود خجالت می‌كشد و جلو آب را باز می‌كند و می‌گوید: «بنازم این سر را كه تا حالا نشكسته.»

 

هرگاه بخواهند خوش‌خویی و بخشندگی و شکیبایی کسی را بستایند، این ضرب المثل را برایش به‌کار می‌برند.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری