
روزی حاکمی از وزیرش پرسید: چه چیز است که از همهی چیزها بدتر و از نجاست سگ پلیدتر است؟!
وزیر در جواب فرو ماند و از حاکم اجازه خواست تا برای یافتن پاسخ از شهر بیرون رود. در بیابان به چوپانی رسید که گوسفندان را میچراند. پس از احوالپرسی، چوپان را مرد خوش فکری یافت. سوال حاکم را برای او بازگو کرد و گفت که دنبال مردی عالم و حکیم میگردم که پرسش شاه را پاسخ گوید و جایزهی بزرگی را دریافت کند.
چوپان گفت: ای وزیر! حاکم و پرسش او را رها کن، من به تو بشارتی میدهم که بسیار مهم است. بدان که پشت این تپه، گنج بزرگی پیدا کردهام، بیا با هم آن را تصرف کنیم و در اینجا قصری بسازیم و لشکری جمع کنیم و حاکم را از سلطنت خلع کرده و خود جای او بنشینیم! تو حاکم باش و من هم وزیر تو.
وزیر که دیگ طمعش بهجوش آمده بود، عقل و هوش از سرش پرید و دست و پایش را گم کرد و گفت: گنج کجا است؟ برویم آن را به من نشان بده.
چوپان گفت: به این شرط میپذیریم که سه مرتبه زبانت را به نجاست سگ من بزنی! وزیر طمعکار پذیرفت و با خود گفت: اینجا که کسی نیست تا مرا ببیند، این کار را انجام میدهم و وقتی گنج را تصاحب کردم، انتقامم را از چوپان میگیرم و او را میکُشم. سپس وزیر سه مرتبه زبان خود را به فضلهی سگ زد و بعد پرسید: حالا بگو گنج کجاست؟!
چوپان خندید و گفت: اکنون برگرد و به شاه بگو: آنچه از نجاست سگ پلیدتر است، طمع و طمعکاری است.
این ضرب المثل برای آدمهای آزمند و فزونخواهی بهکار برده میشود که با داشتن دارایی فراوان باز هم در پی اندوختن بیشترند.
برگرفته از کتاب هزار و یک حکایت اخلاقی، نوشتهی محمدحسین محمدی
نگاره: KimSunHo (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





