ضرب المثل‌های فارسی: حرف چ

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف چ

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف چ» را می‌خوانید.

 

چاخان کردن. (معنی: فریفتن. گول زدن. چاپلوسی کردن. به دروغ و ریا سخنی گفتن یا کسی را ستودن.)
چادر به کمر زدن. (معنی: آماده‌ی انجام کاری شدن.)
چار تکبیر زدن. (یا چار تکبیر گفتن.) (معنی: رهایی و آسودگی از کارهای زندگی در این جهان. این اصطلاح از چهار بار تکبیر گفتن در پایان نماز میت گرفته شده است.)
چاشت یک بنگی هم نمی‌شود. (معنی: این مثل را هنگامی به‌کار می‌برند که بخواهند از کم بودن چیزی به‌ویژه مواد خوراکی یاد کنند.)

چاشنی چشاندن. (یا چاشنی چشانیدن.) (معنی: نشان دادن زور و توانایی خود به دیگری.)
چاشنی کردن چیزی. (معنی: فریب دادن کسی در دادوستد. چیزی را با چرب‌زبانی و زبان‌بازی فروختن.)
چاق و چله شدن. (معنی: فربه شدن. تنومند شدن. درمان شدن. تندرست شدن. بهبود یافتن.)
چاقال. (معنی: بی‌دست‌وپا.)
چاقوی بی‌دسته. (معنی: سخن بی‌پایه.)

چاقو دسته‌ی خودش را نمی‌بُرد. (یا کارد دسته‌ی خودرا نبرد.) (معنی: هیچ آدم دانا و خردمندی به خودش آسیب نمی‌زند. آدمی هر اندازه که بدکار و بدسرشت باشد، خودش را آزار نمی‌دهد. همچنین هر اندازه که میان آدم‌ها دشمنی باشد، هیچ‌گاه به دوستان، خویشان و بستگان خود آزار نمی‌رساند.)
چاله چوله‌ی چیزی را پر کردن. (معنی: کمبودها و کاستی‌ها را از میان برداشتن. بدهی‌ها را پرداخت کردن.)
چانه در چانه‌ی کسی گذاشتن. (معنی: با کسی هم‌سخن شدن. با کسی دهان به دهان شدن.)
چانه زدن. (معنی: پرگویی و پرچانگی کردن. برای پایین آوردن بهای چیزی گفتگوی بسیار کردن. بسیار سخن گفتن در زمان خرید برای کم کردن بهای کالا.)
چانه گرم شدن. (یا چانه‌ی کسی گرم شدن. یا دهن گرم شدن.) (معنی: پرگویی کردن. به پرگویی افتادن. یاوه و گزافه‌گویی کردن. بسیار پرچانگی کردن. هرگاه کسی گفتن را آغاز کند و در این راه بسیار پرگویی و گزافه‌گویی کند، بدین‌گونه که شنونده برای پرگویی‌های او پایانی نبیند، این مثل کاربرد پیدا می‌کند.)
چانه‌ی خود را بند کردن. (معنی: سرگرم پرگویی و پرچانگی شدن.)

چاه باید از خودش آب داشته باشد. (معنی: آدمی باید خودش سرشت، کارایی و شایستگی کاری را داشته باشد.)
چاه برای کسی کندن. (یا چاه سر راه کسی کندن.) (معنی: برای کسی دردسر درست کردن.)
چاه را کنار دریا کندن. (معنی: خود را به سرچشمه و خواستگاه سود نزدیک کردن.)

چاه کن همیشه ته چاه است. (معنی: کسی که بدخواه دیگران باشد، خود نیز دچار سختی و گرفتاری خواهد شد. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی فریبکاری کند و برای دیگران دام بگذارد، ولی سرانجام در دام بدی‌های خودش بیافتد و پیامد کارهایش به خودش برگردد. (داستان کوتاه چاه کن همیشه ته چاه است))
چاه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی. (معنی: هرگاه کسی بخواهد دیگران را گرفتار رنج و زیانی کند، نخست خودش گرفتار آن رنج و زیان می‌شود. زمانی که کسی به‌دنبال آن باشد که دیگران را آزار دهد، خودش زودتر آزرده خواهد شد.)

چاه می‌نماید و راه نمی‌نماید. (معنی: سختی و گرفتاری را نشان می‌دهد، ولی چاره‌ی آن را نشان نمی‌دهد. درد را مى‌گويد، ولی درمان را نمى‌گويد.)
چاه نکنده منار دزدیدن. (یا کسی که منار می‌دزده، اول چاهش را می‌کنه. یا اول چاه را بکن، بعد منار را بدزد.) (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی گفته می‌شود که پیش از انجام مقدمات کار، آغاز به کار می‌کنند. (داستان کوتاه اول چاه را بکن، بعد مناره را بدزد))
چاه ویل. (معنی: ویل واژه‌ای‌ست که در قرآن کریم بسیار آمده است و معنای آن وای بر یا نفرین بر است. همچنین ویل معنای دیگری هم پیدا کرده است. ویل چاهی در دوزخ است که گناهکاران را در درون آن می‌ریزند. می‌گویند این چاه به اندازه‌ای ژرف است که هر اندازه گناهکار درون آن بریزند پر نمی‌شود. برای همین این اصطلاح زمانی به‌کار برده می‌شود که پایانی برای چیزی یا کاری پنداشته نشود. برای نمونه هنگامی که فراهم کردن هزینه‌های زندگی برای مردم سخت می‌شود، این اصطلاح را به‌کار می‌برند تا بگویند هر کاری می‌کنند نمی‌توانند چاه هزینه‌های زندگی را پر کنند. این اصطلاح برای آدم‌های آزمند نیز به‌کار برده می‌شود. زیرا همان‌گونه که هر چه در چاه ویل می‌ریزند پر نمی‌شود، چاه بی‌پایان آزمندان نیز هرگز پر نمی‌شود.)
چاک دهان خود را باز کردن. (یا چاک دهن خود را باز کردن.) (معنی: ناسزا گفتن. دشنام دادن. بدوبیراه گفتن.)
چاک دهان کسی را بستن. (معنی: از یاوه‌گویی کسی جلوگیری کردن. کسی را به خاموشی واداشتن.)
چاک خود را پاره کردن. (معنی: کوشش فراوان کردن. رنج بسیار کشیدن.)
چای شیرین. (معنی: این اصطلاح برای کسی که چاپلوسی می‌کند یا خودش را برای دیگری لوس می‌کند به‌کار برده می‌شود.)

چایی نخورده پسرخاله شدن. (معنی: بسیار زود خودمانی شدن. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی در آغاز آشنایی، حد و مرز خود را نداند و در کار دیگران دخالت کند.)
چپ اندر قیچی. (معنی: درهم و برهم. بی‌سروسامان. آشفته و پراکنده.)
چپ چپ نگاه کردن. (یا چپ نگاه کردن به کسی.) (معنی: به‌گوشه‌ی چشم نگریستن. نکوهشگر و پرخاشگرانه نگاه کردن. خشم‌آلود و دشمنانه نگاه کردن.)
چپ چس. (معنی: لوچ. چپ‌چشم. کسی که چشم‌هایش تاب دارد.)
چپ رفتن و راست آمدن. (یا چپ میره و راست میاد.) (معنی: کار رنج‌آوری را پشت سر هم انجام دادن. سخن آزار دهنده‌ای را پیوسته به زبان آوردن. هرگاه کسی گفتار یا کردار آزار دهنده‌ای را پیوسته تکرار کند، این مثل برایش به‌کار برده می‌شود.)
چپ شدن. (یا چپه کردن.) (معنی: به پهلو افتادن. واژگون شدن.)

چپق کسی را چاق کردن. (یا چپق کسی را کشیدن.) (معنی: کسی را سخت گوشمالی و کیفر دادن.)
چپو کردن. (معنی: چپاول کردن. تاراج کردن. دارایی کسی را بالا کشیدن.)
چتر خود را باز کردن. (یا چتر خود را در جایی باز کردن.) (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که مهمان ناخوانده و مفت‌خوری به خانه‌ی کسی برود و بماند.)

چترباز. (معنی: مهمان ناخوانده. مفت‌خور. آویزان.)
چرا آدم از تنگ موری برود که دزد بزندش.
چرا توپچی نشدی.
(معنی: چرا این اندازه ترسو هستی؟! این اصطلاح به کسی گفته می‌شود که از هر صدای بلندی می‌ترسد. در گذشته توپچی مسئول توپ جنگی یا توپخانه بود.)

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. (معنی: سرانجام و پیامد کار نسنجیده و بررسی نشده، پشیمانی و زیان است. آدم دانا و خردمند به‌کاری که پایانش پشیمانی‌ست، دست نمی‌زند.)
چراغ اول را روشن کردن. (معنی: برای کاری پیشگام شدن. نخستین پول را به معرکه‌گیر دادن.)
چراغ خاموش. (معنی: پنهانی.)
چراغ خاموش است و آسیا می‌گردد. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که در نبود سرپرست و مدیری کارهای وی همچنان انجام شود و چرخ‌ها بچرخد. روشن بودن چراغ نشانه‌ی بودن کسی است.)

چراغ خدا همیشه روشن است. (معنی: مهربانی خداوند همیشگی‌ست. این مثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که در پرتو بخت خداداد، دل‌آرام و بدون نگرانی زندگی می‌کنند.)
چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ. (مصرع نخست: دلیل روی تو هم روی توست سعدی را.) (سعدی)
چراغ سبز نشان دادن. (معنی: پذیرش ناآشکار خود را نشان دادن.)
چراغ ظلم تا صبح نمی‌سوزد. (معنی: ستم برای همیشه پایدار نیست.)
چراغ کسی تا صبح نمی‌سوزد. (معنی: خوشی‌ها و کامرانی‌های این جهان همیشگی و پایدار نیست.)

چراغ که روشن شد، جانوران بیرون می‌آیند. (یا تا چراغ روشن است جانورها از سوراخ بیرون می‌آیند. یا تا چراغ روشنه جونورها از سوراخ میان بیرون.) (معنی: هنگامی که کسی به دارایی و آسایش رسید، نزدیکان سودجو و مفت‌خور به‌سوی او چرخش پیدا می‌کنند تا از او بهره‌برداری کنند. در گذشته که نیروی برق خانه‌ها و کوچه‌ها را روشن نمی‌کرد و شب‌ها خانه‌ها را تنها با چراغ یا شمعی روشن می‌کردند، حشرات و جانوران کوچک به‌سوی نور به‌حرکت درمی‌آمدند.)
چراغ می‌داند که روغنش کجاست. (معنی: هر کس از جایگاه درآمدی که از آن برخوردار است آگاهی دارد. این مثل را به کنایه درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که درآمدی ناشناخته و پوشیده دارد.)
چراغانی پارسال. (یا چراغونی پارسال.) (معنی: این اصطلاح به کسی که درباره‌ی چیزی ناآگاه باشد و پرسش‌هایی برآمده از این ناآگاهی بکند، گفته می‌شود.)
چراغی را که ایزد برفروزد - هر آن کس پف کند ریشش بسوزد. (ابوسعید ابوالخیر) (معنی: این ضرب المثل نشان دهنده‌ی پیروزی حق بر باطل است و کنایه از کسانی است که به‌وارون فرمان‌های خداوند رفتار می‌کنند و زیان می‌بینند. همچنین این ضرب المثل کنایه از کسانی است که کوشش می‌کنند نان دیگران را که با سختی بسیار به‌دست آورده‌اند و خدا به آنان داده، ببرند، ولی پیروز نمی‌شوند. (داستان کوتاه چراغی را که ایزد برفروزد))
چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است. (معنی: یاری، بخشش، هزینه کردن و فراهم کردن نیازها، نخست باید برای خانواده و نزدیکان و سپس برای دیگران انجام شود.)
چراندرچار گفتن. (معنی: پرت‌وپلا گفتن. یاوه‌سرایی کردن. سخن بیهوده و بی‌وسروته به‌زبان آوردن.)

چُرت می‌زند بهتر از مرشد. (معنی: این ضرب المثل را درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که از استاد و راهنمای خود، کاری را بهتر انجام می‌دهد. این مثل بیشتر برای کارهای ناپسند به‌کار برده می‌شود.)
چرتش پاره شده. (معنی: به‌سختی پریدن از خواب.)
چرخ روزگار بالا و پایین بسیار دارد. (معنی: در زندگی گاهی در خوشبختی و کامیابی هستیم و گاهی با شکست و ناامیدی روبه‌رو می‌شویم. زندگی پر از فراز و فرود است و همیشه به دلخواه و برابر با خواسته‌ی ما نیست. پس در سختی‌ها ناامید نشویم و دست از کوشش و پشتکار برنداریم.)
چرخ کسی را چنبر کردن. (معنی: با پافشاری به‌کاری، کسی را بی‌اندازه به سختی و رنج انداختن.)
چس کلاس نزار. (معنی: زود باش. تکون بخور.)
چسان فسان. (معنی: آرایش تند و بیش از اندازه. چُسان فُسان از واژگانی روسی به‌معنای آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است. هرچند امروزه هر کس بخواهد با پوشیدن جامه‌ای ویژه یا آرایشی ویژه، خود را به رخ دیگران بکشد و یا بیش از اندازه خودنمایی کند، دیگران با نیش و کنایه این اصطلاح را برایش به‌کار می‌برند.)
چسی آمدن. (یا چوسی آمدن.) (معنی: به دروغ به خود بالیدن. خودنمایی کردن. ستایش و نیک‌گویی بزرگ‌انگارانه و خودبزرگ‌بیانه کردن.)

چشته خور. (معنی: چاشنی خور. کسی که به مفت‌خوری و کمک گرفتن همیشگی از دیگران خو گرفته باشد. کسی که مزه‌ی چیزی را چشیده باشد و همیشه آرزومند آن باشد.)
چشته خور بدتر از میراث خوره. (معنی: مفت‌خور همیشگی بدتر از میراث خور است.)

چشم بازار را درآوردن. (معنی: چیز بسیار بد و نامرغوب خریدن. به‌جای سود، زیادن دیدن. این ضرب المثل بیشتر برای زخم زبان زدن و سرزنش کسی گفته می‌شود و زمانی به‌کار می‌رود که کسی از گزینش خود اطمینال داشته باشد، ولی پس از آن آگاه شود که زیان دیده است.)
چشم بسته غیب گفتن. (یا چشم بسته غیب می‌گوید.) (معنی: در ظاهر به معنی این است که کسی می‌تواند از غیب سخن بگوید، ولی معنی کنایی آن این است که کسی همگان را از چیزی که درباره‌ی آن می‌دانند، آگاه کند. سپس به شوخی به او گفته می‌شود: چشم بسته غیب می‌گویی؟! این را که خودمان هم می‌دانستیم.)
چشم را به هم گذاشتن و دهان را باز کردن. (معنی: شرم را کنار گذاشتن و دشنام زشت و فراوان دادن.)
چشم تنگ. (معنی: حسود و بداندیش.)
چشم تنگ دنیادار را - یا قناعت پر کند یا خاک گور. (سعدی) (معنی: آدم آزمند و دنیادوست یا باید قناعت کند یا سرانجام با مرگ نابود شود. برای درمان بیماری آزمندی آدمی که دنیادوست است و دل به‌دنیا بسته، یا باید قناعت کرد و یا این‌که درمان نمی‌شود مگر با مرگش. (داستان کوتاه سعدی و قناعت))
چشم چشم را ندیدن. (یا چشم چشم را نمی‌بیند.) (معنی: تاریکی بیش از اندازه. بسیار تاریک بودن.)
چشم حسود کور. (معنی: چشم کسی که نمی‌تواند خوشی و پیشرفت کسی را ببیند کور شود.)
چشم دیدن کسی را نداشتن. (یا چشم دیدن کسی را ندارد.) (معنی: تاب دیدن کسی را نداشتن. با کسی سخت دشمن بودن. بسیار بدخواه کسی بودن. از کسی بسیار بیزار بودن.)
چشم زخم زدن. (معنی: آسیب رساندن با چشم شور. هرگاه کسی یا چیزی با دیدن و ستایش کسی بیمار و ویران یا دچار زیان و آسیب شود، این اصطلاح به‌کار برده می‌شود.)
چشم زدن. (معنی: چشم زخم زدن. چشم زخم به کسی رساندن.)

چشم سفید. (معنی: پررو و بی‌شرم. گستاخ و بی‌ادب. یک‌دنده و خیره‌سر.)
چشم شور شتر را به دیگ می‌کند، آدم را به گور. (معنی: آدمی نباید کاری کند که با رشک و حسد تنگ‌چشمان روبه‌رو شود. مردم بر این باورند که کسانی که چشم‌شان شور است، زمانی که به چیزی یا کسی به‌دیده‌ی ستایش بنگرند که رشک آنان را برانگیزد، آن چیز یا کس نابود خواهد شد و این کار چشم زدن نامیده می‌شود.)
چشم صاحب مال اثر دیگری دارد. (معنی: سرپرستی و رسیدگی آدمی در نگهداری دارایی‌هایش یا سرپرستی و رسیدگی به انجام کارهایی که به‌دست دیگران انجام می‌شود، کارآمدتر از رسیدگی دیگران است. این مثل ما را به رسیدگی در کارهای خویش برای بهره‌برداری بیشتر و بهتر سفارش می‌کند.)
چشم فلک کور است. (معنی: روزگار در گزینش آدم‌های خوب از بد و شایسته از ناشایست ناتوان است و کورکورانه رفتار می‌کند. این مثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که بدون داشتن شایستگی، به جایگاه بالا یا دارایی رسیده‌اند.)

چشم کسی آب نخوردن. (معنی: به درست شدن کاری امید نداشتن. درست شدن کاری را باور نکردن.)
چشم و دل دویدن. (معنی: در آرزوهایی پست بی‌تاب و ناشکیب شدن.)
چشم و دل سیر. (یا چشم و دل سیری.) (معنی: بی‌نیاز. رویگردان از پول، دارایی، خواسته و مانند این‌ها.)
چشم و گوش بسته. (معنی: ناآگاه و ناپخته. خنگ، پخمه و زودباور. این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که با آن‌که چشم و گوش سالمی دارد، ولی از آن‌ها بهره‌ای نمی‌برد و ناآگاه و سربه‌هواست.)
چشم و گوش کسی از چیزی پر شدن. (معنی: هرگاه کسی پشت سر هم و پی‌درپی چیزی را ببیند و یا از آن بشنود، به آن خو گرفته و در برابر آن بی‌تفاوت می‌شود.)
چشم و گوش کسی باز بودن. (معنی: از همه جا آگاه بودن.)
چشم و هم‌چشمی. (یا چشم و هم‌چشمی کردن.) (معنی: حسدورزی و رشک‌ورزی. رقابت کردن و هم‌ترازی نمودن با دیگران.)

چشم‌ها را درویش کردن. (یا چشمت را درویش کن.) (معنی: نگاه ناپاک نداشتن. دیده را نادیده کردن. چشم بر روی چیزی یا کاری بستن.)
چشم‌هایش آلبالو گیلاس می‌چیند. (یا چشماش آلبالو گیلاس می‌چینه.) (معنی: هرگاه کسی چیزی را به‌درستی نبیند و دچار لغزش شود، این ضرب المثل برایش به‌کار برده می‌شود. هنگامی که کسی میوه‌های آلبالو و گیلاس را می‌چیند، باید آن‌ها را شناخته و هر یک را در بسته‌های جداگانه بریزد. این کار آن‌چنان هم سخت نیست، زیرا گیلاس درشت‌تر و آلبالو ریزتر است.)
چشم‌هایش چهار تا شدن. (معنی: بسیارشگفت‌زده شدن. چشم‌هایش از شگفتی گشاد شدن.)
چشمت روز بد نبیند. (معنی: زمانی که کسی پیشامدی تلخ و ناگوار را برای دیگری بازگو می‌کند، با به‌کار بردن این ضرب المثل، آرزو می‌کند چنین پیشامدی برای او روی ندهد.)
چشمت کور دندت نرم. (معنی: حقت بوده، می‌خواستی این کارو نکنی، هر چی سرت اومده، خودت مسببش بودی. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهیم به کسی بگوییم که این کاری که انجام داده، پیامد رفتار نادرست خودش بوده و کسی جز خودش گناهکار نیست.)
چشمداشت به چشم نداشته باش. (معنی: از گرامی‌ترین و یکرنگ‌ترین نزدیکان و دوستان چشمداشت نباید داشت و یا به آنان نباید اعتماد کرد. این مثل بیشتر برای دوستانی به‌کار می‌رود که درست در زمانی که به یاری و کمک آنان نیاز بوده، از انجام آن خودداری کرده‌اند.)
چشمش را ببین، دلش را بخوان.
چشمش هزار کار می‌کند که ابروش نمی‌داند. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که با پنهان‌کاری، کرده‌های خویش را از دیده‌ی دیگران پوشیده دارد.)
چشمم آب نمی‌خورد. (یا چشمم آب نمی‌خوره.) (معنی: امیدی به پیروزی ندارم. به سرانجام کار خوشبین نیستم. دستاورد و بهره‌ای در انجام این کار نمی‌بینم.)
چشمم روشن. (معنی: از تو انتظار نداشتم. انتظار چنین کاری را از تو نداشتم.)

چغلی کردن. (معنی: سخن‌چینی و بدگویی کسی را کردن. بدی و کاستی کسی را برای دیگران آشکار کردن. گناه پنهان کسی را به بزرگ‌تر یا آن کس که بتواند گناه‌کار را کیفر کند، گفتن.)
چغندر تا پیاز شکر خدا. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی به گرفتاری‌ای دچار شود که می‌توانست بدتر از آن هم رخ دهد. (داستان کوتاه چغندر تا پیاز شکر خدا))
چغندر گوشت نمی‌شه، دشمنم دوست نمی‌شه. (یا چغندر گوشت نمی‌شود، دشمن هم دوست نمی‌شود.) (معنی: همان‌گونه که چغندر همانند گوشت، یک وعده‌ی غذایی به‌شمار نمی‌رود، دشمنی هم که از دوستی دم می‌زند، هرگز مانند یک دوست راستین نخواهد بود. پس باید هشیار بود و گول ظاهر مهربان دشمن را نخورد.)
چک و چانه‌ی کسی بوی الرحمن گرفتن. (معنی: مرگ کسی نزدیک بودن.)

چلاسیدن. (معنی: پرخوری کردن. چلاس کسی‌ست که می‌خواهد از هر چیز خوردنی بخورد یا به هر چیز خوردنی ناخنک بزند.)
چلغوز. (معنی: فضله‌ی پرندگان. این اصطلاح برای گفتن ناسزا به آدم‌های کوچک اندام یا کوتاه قد به‌کار برده می‌شود.)
چمچاره. (معنی: درد بی‌درمان. این اصطلاح در پاسخ کسی به‌گونه‌ی پرخاش و دشنام گفته می‌شود، همچون: چه کار کنم؟ و پاسخ دهنده بگوید: چمچاره کن! یا برای نمونه کسی بگوید: این کار بد رو تو کردی؟ و دیگری بگوید: آره و آن کس پاسخ دهد: چمچاره.)

چنار در خانه‌اش را نمی‌بیند. (یا مثل خان مرو شده، چنار جلوی خانه‌اش را هم نمی‌بیند.) (معنی: هرگاه کسی به پول یا مقامی برسد و پس از آن دچار غرور شده و گذشته و دوستان خود را فراموش کند، این ضرب المثل برایش به‌کار برده می‌شود. (داستان کوتاه چنار در خانه‌اش را نمی‌بیند))
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی - مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند.) (عرفی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند خواستار سازش با همه‌ی دین‌ها باشند.)

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند. (مصرع نخست: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.) (حافظ) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که حال و روز نابسامان کنونی را ناپایدار بدانند و رسیدن روزهای خوش را آرزو کنند.)
چند تا پیراهن بیشتر پاره کرده است. (یا یک پیراهن از او بیشتر پاره کرده‌ام.) (معنی: این ضرب المثل بیشتر برای آدم‌های سالخورده به‌کار می‌رود؛ زیرا آنان سال‌های بیشتر زندگی کرده‌اند و با شناخت راه از چاه، بهتر می‌توانند دیگران را راهنمایی کنند. همچنین این اصطلاح گاهی برای آدم‌های جوان، ولی باتجربه‌تر نیز به‌کار گرفته می‌شود.)
چند خواهی پیرهن از بهر تن - تن رها کن تا نخواهی پیرهن. (قاآنی) (معنی: این مثل ما را به وارستگی سفارش می‌کند. همچنین برخی آن را رهایی از جامه و آرایش ظاهر معنی می‌کنند.)

چند کلمه هم از مادر عروس بشنو. (معنی: این ضرب المثل به کنایه و ریشخند و برای دست انداختن کسی به‌کار برده می‌شود که خود را درون گفت‌وگوی دیگران می‌کند.)
چند مرده حلاجی. (یا چند مرده حلاج بودن.) (معنی: چه اندازه تاب و توان داشتن. چه اندازه توانایی و پایداری داشتن. هرگاه بخواهیم کاری سخت و سنگین را به کسی واگذار کنیم، به او می‌گوییم: ببینیم چند مرده حلاجی؟! بدین معنی که ببینیم تا چه اندازه می‌توانی از پس این کار سخت برآیی؟ ضرب المثل چند مرده حلاجی برگرفته از داستانی درباره‌ی حسین بن منصور حلاجی عارف و فقیه نامداری‌ست که او را نماد ایستادگی و پایداری می‌دانند. (داستان کوتاه چند مرده حلاجی))
چندرغاز. (یا چندرقاز یا شندرغاز.) (معنی: پول بسیار اندک و ناچیز. غاز یا قاز یکی از یکان‌هایی بود که در گذشته به‌کارگیری می‌شد و برابر بود با یک هشتادم قران و یک چهارم شاهی.)
چنگی به دل نمی‌زند. (معنی: این مثل درباره‌ی چیزی که چشمگیر، دلچسب و دلنشین نباشد، به‌کار برده می‌شود.)
چنه مهربان است. (معنی: نباید پرخوری و پرچانگی کرد. آدمی کار خوردن و گفتن را همیشه به درازا می‌کشاند. چانه را اگر برای گفتن یا خوردن به جنبش درآورند، از جنبش باز نخواهد ایستاد.)
چنین آتش که باشد سر به سر دود - همان بهتر که خاکستر شود زود. (فخرالدین اسعد گرگانی) (معنی: اگر آتش تنها دود کند، بهتر است که هر چه زودتر خاموش شود و خاکستر گردد. هرگاه کاری، رابطه‌ای یا شرایطی از پایه دچار گرفتاری و سختی باشد، هیچ سودی از آن به‌دست نمی‌آید؛ بنابراین اگر زودتر به پایان برسد، آسیب کمتری به‌همراه خواهد داشت و جلوی زیان بیشتر گرفته می‌شود.)
چنین کنند بزرگان چه کرد باید کار. (مصرع نخست: چنین نماید شمشیر خسروان آثار.) (عنصری) (معنی: این ضرب المثل بیشتر به شوخی و طنز و با نشان دادن شگفتی در زمانی به‌کار می‌رود که کار عادی کسی را برجسته و شگفت‌انگیز بدانند.)
چو آب استاده شد یابد عفونت. (مصرع دوم: چو جاری گشت گردد صاف و روشن.) (ایرج میرزا) (معنی: آب اگر جاری نباشد، مرداب می‌شود. آدمی نیز مانند آب اگر کوشش و تکاپو نداشته باشد، فرسوده و تباه می‌شود.)
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات - که واجب شد طبیعت را مکافات. (نظامی) (معنی: این مثل ما را به دوری از بدی به کردن به دیگران سفارش می‌کند. معنی شعر بدین‌گونه است: اگر به کسی بدی کردی، از رنج‌ها و گرفتاری‌ها در امان نیستی، زیرا طبیعت و روزگار ناگزیر است که بدی تو را با بدی پاسخ دهد.)
چو به گشتی، طبیب از خود میازار - چراغ از بهر تاریکی نگه‌دار. (سعدی) (معنی: هنگامی که بیماری‌ات خوب شد، پزشک را از خودت نرنجان. گمان نکن چون خوب شدی، دیگر بیمار نمی‌شوی، چراغ را برای زمان تاریکی نگهدار و قدرشناس باش و در اندیشه‌ی آینده باش. شاید بیماری هر آن از راه برسد و دوباره نیازمند او شوی.)
چو تیر از کمان جست ناید به شست. (معنی: تیری که از شست جست، به کمان بازنمی‌گردد. زمان از دست رفته دیگر به‌دست نمی‌آید.)

چو خواهی که نامت بود جاودان - مکن نام نیک بزرگان نهان. (سعدی) (معنی: اگر می‌خواهی که نامت جاودان بماند و همیشه از تو به نیکی یاد شود، از بزرگان و گذشتگان به نیکی یاد کن.)
چو خوش است دست بسیار، هم در خوردن و هم در کار. (معنی: همکاری گروهی در انجام کارها سود فراوان دارد. این ضرب المثل را برای تک‌روانی به‌کار می‌برند که از کار گروهی روگردانند.)
چو دانی و پرسی سوالت خطاست. (مصرع نخست: بغُرّید بر من، که عقلت کجاست؟) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند بگویند، خودت پاسخ پرسش را می‌دانی و نیازی نیست من پاسخ دهم.)
چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن (مصرع‌های دوم تا چهارم: که می‌گویند ملاحان سرودی - اگر باران به کوهستان نبارد - به سالی دجله گردد خشک رودی.) (سعدی) (معنی: اگر پول کمی داری یا درآمدی نداری، کمتر هزینه کن و به فکر آینده و روزهای سخت هم باش.)
چو در طاس لغزنده افتاد مور - رهاننده را چاره باید نه زور. (نظامی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که برای از میان برداشتن سختی‌ها و دشواری‌ها، پیدا کردن راه‌های چاره‌ی کار را سفارش کنند و به‌کارگیری زور را نادرست بدانند.)

چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا. (مصرع نخست: چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب.) (سنایی) (معنی: اگر کسی با دانش و آگاهی بخواهد دیگران را فریب دهد یا ستمی بر آنان روا دارد، چون داناتر است، بهتر می‌تواند به آنان آسیب برساند.)
چو فردا برآید بلند آفتاب - من و گرز و میدان افراسیاب. (فردوسی) (معنی: این مثل بیشتر به‌شوخی و زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند به کسی هشدار دهند یا کسی را بترسانند که به‌زودی به میدان او خواهند رفت و به رویارویی با او خواهند شتافت.)
چو فردا شود فکر فردا کنیم. (مصرع نخست: چنان به که امشب تماشا کنیم.) (نظامی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بگویند نباید اندیشیدن به سختی‌هایی که نیامده، انگیزه‌ای شود تا اکنون را از دست بدهیم. (داستان کوتاه چو فردا شود، فکر فردا کنیم))
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند. (مصرع نخست: بگفت آنجا پریرویان نغزند.) (سعدی) (معنی: آدم‌های بزرگ و نیرومند هم در رویارویی با وسوسه‌ها شاید دچار لغزش و گناه شوند. معنی بیت بدین گونه است: در آن‌جا زیبارویان دلفریب فراوانند و هنگامی که گُل (زیبایی) فراوان شود، فیل‌ها (آدم‌های زورمند یا هوسران) در گلِ آن می‌لغزند.)
چو نام سگ بری چوبی به‌دست آر. (مصرع نخست: چو نام شه بری قالیچه انداز.) (معنی: برای روبه‌رو شدن و برخورد با آدم‌های بدکردار و نابه‌کار باید پیشاپیش آماده بود و با ابزاری از خود دفاع کرد.)
چو نوشیدن از دست جانان بود - هر آبی که هست آب حیوان بود. (امیرخسرو دهلوی) (معنی: هر آب و نوشیدنی که از دست دلدار نوشیده شود، به آب حیات و مایه‌ی زندگی جاودان دگرگون می‌شود و نوشیدن آن ارزش و خوشی ویژه‌ای دارد.)
چوب از بهشت آمده است. (معنی: کیفر و گوشمالی همچون نعمتی از نعمت‌های بهشت است. در گذشته زمانی که کودک به چوب خوردن خویش اعتراض می‌کرد، برای دلجویی به او می‌گفتند که چوب از بهشت آمده است.)
چوب به دست خرس دادن آسان است و پس ستاندن مشکل. (معنی: اگر به کسی نیرومند، نتراشیده و تندخو، اختیار و قدرت دهند یا بهانه یا دستاویزی به او بدهند، گرفتن این اختیار و قدرت از او دشوار خواهد بود.)

چوب تر را چنان که خواهی پیچ - نشود خشک جز به آتش راست. (سعدی) (معنی: چوب تر را می‌توان به هر ریختی که بخواهیم خم کنیم، ولی هنگامی که خشک شد، تنها با آتش می‌توان آن را راست کرد. کودکان مانند چوب تر هستند و می‌توان آن‌ها را به هر روشی که بخواهیم تربیت کنیم، ولی زمانی که بزرگ شدند، دگرگون کردن آنان بسیار سخت خواهد بود. در گذشته روستاییان زمانی که می‌خواستند چوب خشک کجی را راست کنند و بتوانند آن را برای دسته‌ی بیل یا تیشه به‌کار گیرند، آن را در زیر آتش سوخته می‌گذاشتند تا گرم شد و سپس آن را در سوراخ دیوار یا جایی مانند آن فرو و اهرم می‌کردند تا راست شود.)
چوب تو آستین کردن. (یا چوب توی آستین کسی کردن. یا چوب به آستین کسی کردن.) (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌بریم که بخواهیم به کسی هشدار دهیم، با نیرومندتر از خودش درگیر نشود، زیرا شکست خورده و کیفر خواهد شد. این هشدارها بیشتر این‌گونه گفته می‌شود: «با او در نیفت که چوب توی آستینت می‌کند.» یا «او نیرومند است. هماورد و هم‌زورش نیستی و چوب توی آستینت می‌کند.» در گذشته کسانی را که گناه یا لغزشی انجام می‌دادند، به شیوه‌های گوناگونی کیفر می‌کردند. یکی از این کیفرها چوب توی آستین ‌کردن گناه‌کار بود. کیفر چوب درون آستین کردن بدین‌گونه انجام می‌گرفت که دست‌های آدم گناه‌کار را به‌حالت افقی باز می‌کردند و چوب سفتی را درون یک آستینش کرده و از آستین آن یکی دستش می‌گذراندند. سپس مچ دست‌هایش را با ریسمان به چوب می‌بستند. با این کار او به هیچ روی نمی‌توانست با دست‌هایش کاری انجام دهد و حشره‌های گذندرسان را از خود دور کند. هرگاه بینی یا جایی از بدنش می‌خوارید، به اندازه‌ای فریاد می‌زد تا از حال می‌رفت. آدم گناه‌کار را ساعت‌ها بدین‌گونه در یک فضای باز می‌گذاشتند تا به اندازه‌ای رنج بکشد که هم خودش دیگر کار بد انجام ندهد و هم برای دیگران پندآموز گردد. از آن زمان این کیفر رفته‌رفته به‌گونه‌ی ضرب‌المثل بر سر زبان‌ها افتاد.)
چوب خدا صدا ندارد، هر کی بخوره دوا ندارد. (یا چوب خدا صدا نداره، اگر زنه دوا نداره.) (معنی: زمانی که خداوند بخواهد کسی را گوشمالی و کیفر کند، او را از راه و روشی که انتظارش را ندارد، گرفتار و درمانده می‌کند.)
چوب خط پر شدن. (معنی: بسیار شدن بدهی، یا لبریز شدن پیمانه‌ی زندگانی. در گذشته مردم شهر برای خرید گوشت، کیسه‌ای پارچه‌ای یا چرمی داشتند. روی پارچه، بخش بالا و نزدیک دهانه‌ی کیسه، پینه‌ای دوخته شده بود و بند بلندی از این پینه آویزان بود. به این بند، چوب درجه‌بندی بلندی وصل بود که این درجه‌بندی روی چوب، به‌مانند خط‌هایی پیدا بود. این کیسه نزد مشتری بود و هر بار که مشتری یا فرزند مشتری برای خرید گوشت به قصابی می‌رفت، قصاب اندکی گوشت در کیسه‌ی مشتری می‌گذاشت. پس از سنجش بهای گوشت که همیشه وزن گوشت و بهای آن شناخته شده بود و بیشتر ۲۵۰ گرم گوشت در کیسه جا می‌شد، یکی از خط‌های چوب درجه‌بندی را با سر کارد نشانه می‌زد و هر زمان این نشانه‌ها به بالا و پایان چوب می‌رسید، به مشتری می‌گفت: چوب‌خط تو پر شده، یعنی بیا تسویه حساب کن؛ و پس از تسویه حساب دوباره این مرحله از نو آغاز می‌شد.)
چوب چیزی را خوردن. (یا پای چیزی را خوردن.) (معنی: تاوان کاری را پس دادن. در پی انجام کاری ناشایست و نسنجیده زیان و آسیب دیدن.)
چوب کسی را خوردن. (معنی: به جای دیگری کیفر و گوشمالی شدن. زیان کار دیگری را دیدن.)

چوب دو سر طلاست. (یا چوب دو سر نجس. یا چوب دو سر گوهی.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که نزد دوست و دشمن، بی‌ارزش و بی‌آبرو شده است.)
چوب را آب فرو نمی‌برد. (معنی: سبکباران از رویدادهای بد روزگار در پناه و در امانند. چوب از آب سبک‌تر است و در آن فرو نمی‌رود.)
چوب را به خر و گاو می‌زنند. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که سزاوار کیفر است، ولی امید دارند با گفتار و سخنی کوتاه به راه راست راهنمایی شده و از کیفر رها شود.)
چوب را که برداشتی گربه دزد حساب کار خوش را می‌کند. (یا چوب را که برداری گربه دزد فرار می‌کنه. یا دست که به چوب بردی، گربه دزده حساب کار خودش را می‌کنه.) (معنی: گناهکار با کوچک‌ترین کنشی می‌ترسد و می‌گریزد. این مثل زمانی به‌کار برده می‌شوند که بخواهند درباره‌ی رسیدگی به کار دزدان و کیفر آنان سفارش کنند.)

چوب لای چرخ گذاشتن. (یا چوب لای چرخ کسی گذاشتن.) (معنی: از پیشرفت دیگران جلوگیری کردن. دشواری و دردسر در کار دیگران درست کردن.)
چوب معلم گُله، هر کی نخوره خُله. (یا چوب استاد گل است، هر که نخورد خل است.) (معنی: خشم آموزگار نه از سر آزار، که خود مهربانی‌ست و هر کس آن را نیازموده باشد، به‌راستی چیزی نیاموخته است. همچنین کیفر آموزگار با انگیزه‌ی یادگیری دانش‌آموز و به سود او انجام می‌شود، وگرنه دانش‌آموزی که درس نخواند و برای تنبلی‌اش کیفر نشود، نادان خواهد ماند.)
چوب نرم را موریانه می‌خورد. (معنی: از نرمی و سادگی بیش از اندازه‌ی ساده‌دلان، سنگدلان سوءاستفاده کرده و زمینه‌ساز نابودی آنان می‌شوند. این ضرب المثل برای هشدار به آدم‌های نرم‌خو به‌کار برده می‌شود. موریانه حشره‌ای‌ست که آفت چوب به‌شمار می‌رود، ولی توانایی خوردن چوب سخت را ندارد.)
چوب نیم‌سوخته را هم آرایش بکنند قشنگ می‌شود. (یا دسته هاون را هم آرایش بکنند قشنگ می‌شود.) (معنی: آرایش، هر زشتی را زیبا می‌کند.)

چوبش توی آب است. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کیفر و گوشمالی کسی در پیش باشد. در گذشته فراشان حکومت ترکه‌هایی را که برای چوب زدن دیگران به‌کار برده می‌شدند، در آب نگاه می‌داشتند تا نرم و تازه باشند.)
چوبکاری کردن. (یا چوبکاری نفرمایید.) (معنی: ظاهر این اصطلاح به‌معنی با چوب زدن است؛ ولی معنی کنایی آن شرمنده و شرمسار کردن است. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که آدمی بلندپایه، کسی را که رده‌اش از او پایین‌تر است، ستایش کرده و بزرگ شمرد و او را در دیده‌ی دیگران والا گرداند. در این هنگام کسی که ستایش شده می‌گوید: نفرمایید... چوبکاری می‌فرمایید... من شایسته‌ی این همه ستایش و مهر نیستم. (داستان کوتاه چوبکاری کردن))
چوپان بی‌مزد. (معنی: رنج بیهوده برای آدم نادان، ناسپاس و نمک‌نشناس.)
چون به شکار شغال روی سامان شیر کن. (معنی: برای رویارویی با آدم‌های فریبکار، به آمادگی، هشیاری و دوراندیشی نیاز است.)
چون بسی ابلیس آدم روی هست - پس به هر دستی نشاید داد دست. (مولوی) (معنی: چون در این جهان آدم‌های شیطان‌صفت فراوان هستند، پس شایسته نیست که با هر کسی دوست شویم.)
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی. (مصرع دوم: رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی‌.) (حافظ) (معنی: این ضرب المثل را پیرانی به‌کار می‌برند که بخواهند رفتارها یا عادت‌های گذشته‌ی خود را دگرگون کنند و یا از کار خود بازنشسته شوند.)
چون پیر شدی ز کودکی دست بدار - بازی و ظرافت به جوانان بگذار. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل به کنایه و طنز به کسانی گفته می‌شود که رفتار آنان کودکانه و هماهنگ با سن آنان نباشد و به‌دنبال سرزنش کردن آنان باشند.)

چون خشت به آسیا بری خاک آری. (از خود گله کن اگر خماری داری - تا خشت به آسیا بری خاک آری.) (مولوی) (معنی: اگر به‌جای دانه، خشت و کلوخ به آسیاب ببری، جز خاک و غبار بیهوده، چیزی به‌دست نمی‌آوری.)
چون دزدان به هم افتند، کالا ظاهر شود. (معنی: دزدانی که به‌شیوه‌ی گروهی به دزدی می‌پردازند، برای آن‌که کالاها را میان خود تقسیم کنند، بیشتر دچار ناسازگاری و درگیری می‌شوند؛ تا آن‌جا که همدیگر را لو می‌دهند. از همین روی کالاهای دزدی پیدا می‌شوند.)
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم. (مصرع نخست: از دشمنان برند شکایت به دوستان.) (سعدی) (معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که از دوست یا دلدار دشمنی دیده و گله‌مند است.)
چون رشته گسست می‌توان بست - اما گرهیش در میان هست. (امیرخسرو دهلوی) (معنی: هرگاه دو دوست که از یکدیگر رنجیده‌اند، پس از چندی جدایی آشتی کنند، ولی هنوز نشانه‌های رنجیدگی از میان نرفته باشد، این مثل به‌کار برده می‌شود.)
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن. (مصرع نخست: ای نور چشم من سخنی هست گوش کن.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند بهره‌مندی از دارایی و دهش و بخشش را سفارش کنند.)

چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که چون چیز سودمندی برای گفتن ندارد، یاوه‌سرایی کردن و سخن بیهوده گفتن را آغاز می‌کند. گاهی شاعران برای آن‌که حرف پایانی دو مصرع را جور کنند، ناچارند که حرف بی‌ربط و پرت بزنند.)
چون قضا آید طبیب ابله شود. (مصرع دوم: وان دوا در نفع هم گمره شود.) (مولوی) (معنی: زمانی که سرنوشت و مرگ کسی فرا برسد، بهترین پزشک هم کاری از دستش ساخته نیست.)
چون که با کودک سر و کارت فتاد - پس زبان کودکی باید گشاد. (مولوی) (معنی: با هر کسی باید به اندازه‌ی آگاهی و دانش وی سخن گفت.)
چون که صد آمد نود هم پیش ماست. (مصرع نخست: نام احمد نام جمله‌ی انبیاست.) (مولوی) (معنی: زمانی که بر همه‌ی چیزی چیره شوند و آن را از آن خود کنند، بخش‌ها و وابستگان آن نیز از آن آنان است. احمد نام دیگر محمد رسول خداست.)

چون می‌گذرد غمی نیست. (معنی: زندگی در حال گذر است و غم خوردن و اندوهگین شدن سودی ندارد.)
چه برای کر بزنی، چه برای کور برقصی. (معنی: کوشش‌هایی که برای راهنمایی پندناپذیران و کوردلان انجام شود، بیهوده و بی‌ارزش است.)
چه برایش آب بیاوری، چه کوزه‌اش را بشکنی. (معنی: هرگاه کسی به بهانه‌ی یاری رساندن، زمینه‌ساز به‌هم ریختن کارها شود و آسیب و زیانی برساند، دیگری با گفتن این ضرب المثل از او می‌خواهد دخالت نکرده و به کسی یاری نرساند.)
چه به من گو، چه به در گو، چه به خر گو. (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند کسی که پندپذیر نیست را خوار و کوچک کنند.)
چه خرم به گل خوابیده است. (معنی: نیازی به این کار ندارم، از همین روی سختی‌های آن را بر خود هموار نمی‌کنم.)
چه خوش باشد که بعد از انتظاری - به امیدی رسد امیدوار‌ی‌. (جامی) (معنی: این ضرب المثل را برای نشان دادن شادمانی و خشنودی از رسیدن به کسی یا چیزی که زمانی دراز در آرزوی دیدار آن بوده‌اند به‌کار می‌برند.)
چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار. (مصرع دوم: زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که در کنار انجام دادن کار یا خواسته‌ای، کار یا خواسته‌ی دیگری ناخواسته و ناگهانی به انجام رسد و با یک تیر دو نشان زده باشند.)

چه خوش بی‌مهربانی هر دو سر بی. (مصرع دوم: که یک سر مهربانی دردسر بی.) (باباطاهر) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند از مهربانی کسی و بی‌مهری دیگری که از او امید مهربانی دوسویه دارند، یاد کنند.)
چه خوشست میوه فروشی، گر کس نخرد خودت بنوشی. (یا چه خوشه میوه‌فروشی، کس نخره خودت بنوشی.)
چه سر به کلاه چه کلاه به سر. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که برای هر دو روی یا دو گونه کار یا رویدادی، یک دستاورد و پیامد برابر باور داشته باشند.)
چه عزایی است که مرده‌شو هم گریه می‌کند. (یا چه عزایی‌ست، که مرده‌شور هم گریه می‌کنه.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که بی‌تفاوت‌ترین آدم‌ها و کسانی که پیشامدی ناگوار در آنان کارگر نبوده است، در آن رویداد کاری برای همدردی یا پشتیبانی از دست‌اندرکاران انجام دهند.)
چه علی خواجه، چه خواجه علی. (معنی: هر دو یکسان هستند و تفاوتی با هم ندارند. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی به سخن شما پی برده و از آن آگاه شود، ولی به واژه‌ها و چگونگی گفتاری که به‌کار برده‌اید خرده بگیرد. در این‌جا با گفتن ضرب المثل «چه علی خواجه، چه خواجه علی» به او می‌گویید که تو که از معنای سخنم آگاهی یافتی، به‌جای خرده‌گیری، آن را به‌کار ببند.)
چه کشکی، چه پشمی. (یا کشک چی، پشم چی. یا چه کشکی، چه دوغی.) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که در زمان سختی‌ها از خود چیزی می‌گویند، ولی پس از چاره‌جویی بر پیمان خویش استوار نبوده و گفته‌ی خود را به‌کار نمی‌بندند. (داستان کوتاه چه کشکی، چه پشمی))
چه کهری است که کم از کبود باشد؟ (معنی: دو کس هم‌نیرو و هم‌پایه از یکدیگر بازنمانند، و هیچ‌یک بر دیگر برتری نداشته باشد. کِهَر اسب سرخ گراینده به تیرگی و کبودرنگ آبی سیر یا نیلی است.)

چه مادری که از دایه مهربان‌تر نباشد. (معنی: دلبستگی و وابستگی طبیعی کسی به دیگری، با دلبستگی‌هایی که انگیزه‌ی آن‌ها سودجویی بوده و زودگذر است، زنجش‌پذیر نیست.)
چه مردی بود کز زنی کم بود. (مصرع نخست: چو از راستی بگذری خم بود.) (عنصری) (معنی: این مثل به‌گونه‌ی سرکوفت و سرزنش به مردی گفته می‌شود که از رفتن به میدان نبرد سرباز زند و از روی تنبلی و کاهلی خانه‌نشینی و بیکاری را پیشه‌ی خود کند.)
چهار چشم نگاه کردن. (چهار چشمی کسی را پاییدن. یا چار چشمی چیزی را پاییدن.) (معنی: با ریزبینی یا کنجکاوی یا شگفتی نگریستن.)
چهار دیواری اختیاری. (یا چار دیواری اختیاری.) (معنی: هر کس در میان چهار دیوار خانه‌اش آزاد است. این ضرب المثل بیشتر در پاسخ به همسایه یا کسی گفته می‌شود که از آزار همسایه‌اش گله‌مند است. همسایه‌ی آزار دهنده با این مثل، بهانه آورده و می‌گوید: این خانه برای خودم است و اختیار آن در دست من است، پس می‌توانم هر کاری که خواستم در خانه‌ام انجام دهم. (داستان کوتاه چهار دیواری اختیاری))
چهار میخه کردن. (یا چار میخه کردن.) (معنی: محکم‌کاری کردن. استوار ساختن.)
چهار نعل تاختن. (معنی: چهارگامه راندن. راندن اسب به شتاب فراوان. تند و تیز رفتن. با شتاب فراوان رفتن.)

چهارشنبه یکی پول گم می‌کنه، یکی پیدا می‌کنه. (یا یکی چهارشنبه پول پیدا می‌کنه، یکی گم می‌کنه. یا یکی در چهارشنبه گم کرد و دیگری پیدا کرد.) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که رنج و اندوه کسی، زمینه‌ساز شادی دیگری شود. همچنین این مثل بدین معناست که سود یکی با زیان دیگری هم‌زمان باشد یا زیان این یکی به‌سود آن دیگری پایان یابد.)
چیزخور کردن. (یا کسی را چیزخور کردن.) (معنی: کسی را با دادن خوراکی آلوده به زهر، یا خوراکی که دارای ویژگی جادویی باشد، مسموم یا دیوانه یا جادو کردن یا به کارهای ناخواسته واداشتن.)
چیزی را عروس کردن. (معنی: چیزی را به دیگری بخشیدن یا فروختن.)
چیزی که شده پاره، وصله برنمی‌داره. (معنی: این ضرب المثل برای پرده‌ی پاکدامنی به‌کار می‌رود که چون لکه‌دار شد، زدودن لکه‌ی ننگ از آن شدنی نیست.)
چیزی که عوض داره گله نداره. (یا هر چه عوض دارد گله ندارد.) (معنی: نباید از کینه‌توزی رنجید. اگر کسی به دیگری ستم کند و همان ستم را نیز به او بکنند، نباید گلایه کند، زیرا برابر ستم خودش را دریافت کرده است. (داستان کوتاه چیزی که عوض داره گله نداره))
چینه‌اش را این‌جا می‌خورد، تخمش را جای دیگر می‌گذارد. (معنی: این ضرب المثل را برای کسی به‌کار می‌برند که هزینه‌ی زندگی او را یکی فراهم می‌کند و بهره‌وری و سود او به‌دست دیگری می‌رسد.)
چینه‌دان کسی را تکاندن. (معنی: با زیرکی کسی را وادار به بازگو کردن رازهای خود کردن.)

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۴ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری