ضرب المثل‌های فارسی: حرف ح

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف ح

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف ح» را می‌خوانید.

 

حاتم بخشی. (معنی: بخشش فراوان همچون حاتم.)
حاجت مشاطه نیست روی دلارام را. (مصرع نخست: ذکر تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل.) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که آرایش چیزی یا کسی را که خود از زیبایی سرشتی برخوردار است، بی‌نیاز دانسته و بیهوده شمارند و زیبایی سرشتی را برای خودنمایی بس بدانند.)
حاجی حاجی مکه. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که دیر به دیر به دیدار دوستان یا بستگانش می‌رود و یا آنان را از خود بی‌خبر می‌گذارد. هنگامی که کسی پس از زمانی دراز به دیدار دوستش می‌رود، دوستش به شوخی به او می‌گوید: حاجی حاجی مکه. خاستگاه این اصطلاح به روزگاران بسیار دور بازمی‌گردد که سفر حج با چهارپایان، از روز رفت تا روز بازگشت بیش از شش ماه زمان می‌برد.)
حاجی ما هم شریکیم. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که بخواهند خود را با گروهی شریک کنند و از سود شریک شدن بهره‌ی فراوانی ببرند. همچنین این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار برده می‌شود که بدون سختی و دشواری و با فریب کوشش می‌کنند از دستاورد کار دیگران بهره‌برداری کنند. (داستان کوتاه حاجی ما هم شریکیم))
حاجی مُرد شتر خلاص. (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که مرگ کسی، یا کوتاه شدن دست کسی و یا برکناری کسی، زمینه‌ساز رهایی دیگری شود که در بند او بوده و آزار و رنج بسیار کشیده است.)

حادثه خبر نمی‌کند. (یا حادثه خبر نمی‌دهد.) (معنی: پیشامدهای ناگوار ناگهانی هستند و پیش از آن‌که از آن‌ها آگاه شویم، روی می‌دهند. این ضرب المثل ما را به دوراندیشی و هوشیاری پیش از پیشامدهای ناگوار وامی‌دارد.)
حاشا و کلّا. (معنی: هرگز. به هیچ وجه. یکدندگی و پافشاری رو سخن خود.)
حاشیه رفتن. (معنی: از موضوع گفتگو بیرون رفتن یا دور افتادن. به سخنان نامربوط پرداختن.)
حاشیه‌نشین دلش گشاد است. (یا حاشیه‌نشین دلش فراخ است.) (معنی: حاشین‌نشین یا کناره‌نشین کسی‌ست که از کنار رویدادی را می‌نگرد. این مثل درباره‌ی حاشین‌نشینی به‌کار می‌رود که چون سود و زیانی در این رویداد ندارد، هر چه بیشتر و بهتر و پرهزینه‌تر را رای می‌دهد؛ همچون ضرب المثل از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشد: با این معنی که از دارایی دیگران بخشیدن، دارایی یا چیزِ نداشته را بخشیدن.)
حاضر به جنگ باش اگر صلاحت آرزوست.
حافظه ساعت زندگی است.
حاکم به حرف روستایی را می‌گیرد، اما رها نمی‌کند.
(معنی: فرمانروایان ستمگر به گفته‌ی سخن‌چینان، آدم‌های ساده‌دل چه گناهکار و چه بی‌گناه را می‌گیرند و نگاه می‌دارند، ولی به سخن همان کسان رها نمی‌کنند. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند از بهانه‌جویی فرمانروایان زورگو و ستمگر برای بازداشت آدم‌های بی‌گناه یاد کنند.)

حال آمدن. (معنی: از خمودگی و خستگی بیرون آمدن.)
حال پخش کردن. (معنی: به همه مهربانی کردن.)
حال دادن. (معنی: سرخوش کردن.)
حال کردن. (معنی: شاد و خوش بودن. خوش گذراندن.)
حال کسی به هم خوردن. (معنی: به ناتوانی سخت یا سرگیجه دچار شدن. دل به هم خوردگی یا استفراغ کردن. حالت بیزاری، دلزدگی و رویگردانی به کسی دست دادن.)
حال کسی جا آمدن. (یا حال کسی سر جا آمدن. یا حال کسی سر جایش آمدن.) (معنی: از خمودگی و خستگی بیرون آمدن. در پی پرخاش یا گوشمالی از کار ناپسند دست برداشتن.)
حال کسی خراب بودن. (یا حال کسی سر جا نبودن.) (معنی: بیمار بودن. حال بدنی و روانی خوبی نداشتن. گیج بودن. از دیدگاه جنسی بی‌بندوبار و پاکدامن نبودن.)
حال کسی را داشتن. (معنی: آمادگی برای دیدار یا گفتگو با کسی را داشتن.)
حال گیری کردن. (یا حال کسی را گرفتن.) (معنی: شور، شادی و سرخوشی کسی را از میان بردن. کسی را آزردن.)

حال و حوصله‌ی چیزی یا کسی یا کاری را داشتن. (معنی: تاب و توان دیدار چیزی یا کسی را داشتن. آمادگی برای انجام کاری را داشتن.)
حال و هوای کاری را داشتن. (یا در حال و هوای کاری بودن.) (معنی: آمادگی روحی و روانی برای انجام کاری را داشتن. برای نمونه: حال و هوای سفر رفتن را ندارم.)

حالا کو تا... (معنی: تا... زمان درازی مانده است. تا... زمان بسیار است.)
حالا که تالان تالان است، صد تومان هم زیر پالان است. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که هزینه‌ها و زیان‌ها به‌اندازه‌ای رسیده باشد که بودن یا نبودن آن‌چه مانده است، اهمیت و ارزشی نداشته باشد. (داستان: جمعی از دزدان به خانه‌ی یکی از اهالی کاشان ریخته، اموال او را به تاراج و یغما می‌بردند. مرد چون دید همه‌ی کالا و خواسته‌ی او به غارت رفته، صد تومان نقدینه‌ی خود را نیز که زیر پالان نهفته داشت به دزدان نشان داده و گفت: حالا که تالان تالان است، صد تومان هم زیر پالان است.))
حالا که ماست نشد شیره بده. (یا حالا که نشد شیره بده.) (معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که به چیزی که می‌خواستند بخرند دست پیدا نکنند و به چیز دیگر که با آن هیچ همانندی ندارد خشنود شوند و آن را بخرند. (داستان درباره‌ی حالا که نشد شیره بده: گویند الکنی به دکان بقال رفت که روغن بخرد. هر چه کرد نتوانست کلمه‌ی روغن را بر زبان آورد. عاقبت خسته شد و گفت: حالا که نشد شیره بده.)

حالا من میو. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند بیچارگی و ناتوانی خود را از قانع کردن دیگران نشان دهند و به آگاهی آنان برسانند آماده‌اند جایگاه و مقام خود را به آنان واگذار کنند. (داستان: گربه‌ای سخت گرسنه در کنار سفره‌ای بنای میو میو گذاشت. صاحب سفره لقمه‌ای برای او انداخته و لقمه‌ای برای خود برمی‌داشت و هنوز مرد لقمه را نجویده، گربه سهم خویش فرو برده، فریاد از سر می‌گرفت. پس از چند بار تکرار عمل، مرد برخاست و گربه را به‌جای خویش در کنار سفره نشانیده و خود چهار پا به‌جای گربه نشسته و گفت: حالا من میو.))
حالی به حالی شدن. (معنی: دگرگون شدن. برانگیخته شدن.)
حبه را قبه کردن. (معنی: کاهی را کوه کردن. چیز کوچک و بی‌ارزش را بزرگ نشان دادن. رویدادی ساده و پیش پاافتاده را بزرگ کردن.)
حبه‌بین دبه باز می‌شود. (معنی: آدم تنگ‌چشم و اندک‌بین، زیان بزرگ می‌بیند. این مثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که در دادوستدها و هزینه‌های زندگی به محاسبات جزئی می‌پردازند و از کلیات بازمی‌مانند. حبه به‌معنی دانه همچون دانه‌ی غلات و حبه‌بین آدم خُردنگرش و دبه به‌معنی ظرف روغن است.)

حتی در جهنم انسان می‌تواند رفیقی برای خود پیدا کند.
حتی سخت‌ترین زمستان‌ها هم از بهار می‌رنجند.
حتی گاو با دم خود از خود دفاع می‌کند.
حتی گنج پادشاه پایان می‌یابد.
حتی مرغ کور هم گه‌گاهی دانه‌ای پیدا می‌کند.
حج به سفارش قبول نمی‌شود.
(معنی: انجام کارها بسته به انجام خود آدم است، نه سفارش. کسی که شایستگی و توانایی دارد باید خودش حج را انجام دهد و نمی‌تواند آن را به دیگری واگذار کند.)
حرام‌خوری آن هم شلغم؟ (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند حرام‌خوری یا رشوه‌گیری‌های کوچک و ناچیز را زشت بشمارند و آن را نشانه‌ی سرشت پست حرام‌خور و رشوه‌گیر بدانند.)

حرامی باش، حرامی سفره مباش. (معنی: حرامی به معنی دزد است و حرامی سفره کسی‌ست که یا آن‌چه خوراک در سفره است خود خورد و برای دیگران چیزی نگذارد و یا حق همدستان را که با او نان و نمک خورده‌اند پایمال کند و یا با کسانی که بر او حق نان و نمک دارند، ناسپاسی نماید. این مثل همه را به ناسپاس و نمک‌نشناس نبودن سفارش می‌کند.)
حرف از سی و سه دندان که بیرون رفت، همه جا پر است. (معنی: سخن و رازی که گفته شد، همه کس از آن آگاه می‌گردد. در این مثل حرف به‌معنی راز و سی و سه دندان کنایه از دهان است.)
حرف او و چاقوی جیب سگ. (یا حرف او و چاقوی جیب سگ یکی است.) (معنی: این مثل را برای کسی به‌کار می‌برند که به او اطمینان ندارند و عهد و پیمان او را بی‌ارزش می‌دانند.)

حرف اول اول است. (معنی: گفته‌ای که در آغاز به زبان آورده می‌شود، پذیرفتنی‌ست و ارزش دارد.)
حرف باد هواست. (معنی: این مثل برای کسانی به‌کار می‌رود که به گفته و پیمان خویش بی‌تفاوت هستند و نمی‌توان به آنان اعتماد کرد.)
حرف بد تا آخر با آدمه.
حرف پیشکی مایه‌ی شیشکی است.
(معنی: گفتگوی پیشاپیش درباره‌ی چیزی که هنوز راه رسیدن بدان بررسی نشده و به‌گام انجام دادن نیز نزدیک نیست، بی‌ارزش است. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که راه رسیدن به خواسته‌ای یا به‌کاربستن کاری، از مرز گمان و اندیشه فراتر نرفته باشد. شیشکی آوایی‌ست که برای ریشخند از دهان برآید.)

حرف تو دهن کسی گذاشتن. (معنی: دیدگاه خود را به ذهن دیگری افکندن و سخنی را که نگفته، از سوی او گفتن.)
حرف حساب جواب ندارد. (یا حرف حسابی جواب ندارد. یا حرف حق جواب ندارد.) (معنی: هرگاه کسی سخنی درست و خردمندانه بر زبان می‌آورد، دیگران به‌جای پاسخ دادن، آن را پذیرفته و خاموش می‌مانند.)

حرف حرف می‌آورد. (معنی: در زمان سخن گفتن از چیزی، سخن به زمینه‌های دیگر کشیده شده و سخنان تازه‌ای پدید می‌آید.)
حرف حق آب را نگه می‌دارد.
حرف حق تلخ است. (یا حرف حق تلخه.)
(معنی: حقیقت‌گویی بر شنونده ناگوار و تلخ است. از آن‌جا که بسیاری از گفته‌ها و سخنان به‌جا و درست، حقیقت تلخی را بازگو می‌کنند، شاید برای کسانی که به‌دنبال پنهان‌کاری هستند، تلخ و رنج‌آور باشد. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که حرف حق، شنونده را وادار به واکنش کند یا زمینه‌ساز رنجش و آزردگی او را فراهم آورد. (داستان: پادشاهی در بازی شطرنج به دلقک خویش می‌باخت و هر بار که دلقک برنده می‌شد، مهره‌های شطرنج شاهی را که از طلا و نقره بود، بر سر و روی آن دلقک پرتاب می‌کرد. زیرا حقیقت را تاب نمی‌آورد. یک روز دلقک لحاف کلفتی را بر سر کشیده بر سر بازی آمد. شاه گفت: «این چیست؟» دلقک گفت: «کی توان گفت حق، جز زیر لحاف - با تو ای خشم‌آورِ آتش سجاف؟» برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر پنجم، بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را.))

حرف حق شمشیری است برنده.
حرف حق نزن، سرت را می‌برند.
(معنی: حق‌گویی زمینه‌ساز واکنش از سوی شنونده می‌شود. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند بر تلخی سخن حق پافشاری کنند و واکنش سخت شنونده را نشانه‌ی حق بودن سخن گوینده وانمود نمایند.)

حرف خود را به کرسی نشاندن. (معنی: هرگاه کسی بر سخن و دیدگاه خود پافشاری کرده و به خواسته‌هایش برسد، می‌گویند: حرفش را بر کرسی نشاند. در گذشته رسم بر این بود که در مجلس خواستگاری، خانواده‌ی عروس شرط‌هایی را برای خانواده‌ی داماد می‌گذاشتند. اگر داماد همه‌ی آن شرط‌ها را می‌پذیرفت، هر دو خانواده‌ی عروس و داماد برای عروسی آماده می‌شدند و عروس را بر روی کرسی نشانده و در آبادی‌ها می‌گرداندند. نشستن عروس بر کرسی و نمایش او در آبادی‌ها به این معنی بود که خانواده‌ی عروس توانسته‌اند خانواده‌ی داماد را وادار به پذیرش درخواست‌های‌شان کنند. از آن پس هرگاه کسی با سخن خود در رسیدن به خواسته‌هایش پیروز می‌شد، می‌گفتند: سرانجام حرفش را بر کرسی نشاند.)
حرف خودتو کجا شنیدی، اون‌جا که حرف مردمو شنیدی.
حرف درست و زبان سست.
(معنی: کسی که حق با اوست با بی‌پروایی سخن می‌گوید. این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که بی‌پروا و بدون نگهداشتن آداب سخن گفتن، سخنی برای دفاع یا بازگو کردن حقی به‌زبان آورده شود.)

حرف دهنت را بفهم. (یا حرف دهنتو بفهم.) (معنی: این اصطلاح به کسی گفته می‌شود که هنگام گفتگو، به دیگری ناسزا یا سخن ناشایست بگوید.)
حرف را باید هفت دفعه قورت داد. (معنی: در سخن گفتن، بی‌پروایی روا نیست و باید اندیشیده و سنجیده سخن گفت.)

حرف راست را از دیوانه باید شنید. (معنی: دیوانگان خرد درستی برای دروغ‌پردازی ندارند؛ بنابراین اگر سخنی بر زبان آورند یا راست است یا بی‌سروته.)
حرف راست را باید از بچه شنید. (یا حرف راست را از بچه بپرس.) (معنی: بچه‌ها نهادی پاک و دست‌نخورده دارند و دروغ و دورویی را نمی‌شناسند، از همین روی هر چه می‌گویند راست و از ته دل است.)
حرف راست را باید اول مزه مزه کرد، بعد زد.
حرف راست قسم نمی‌خواهد.
حرف زشت، زیر خشت.
(معنی: سخن زشت را نباید بر زبان آورد. سخن زشت را باید زیر خشت، به‌خاک سپرد و نابود کرد.)

حرف شب صبح ندارد. (معنی: قول و قرارهایی که شب می‌گذارند، فردای آن روز به انجام نمی‌رسد. این مثل را برای نشان دادن دودلی و بی‌اعتمادی درباره‌ی قول و قرارهایی که شب هنگام گذاشته می‌شود، به‌کار می‌برند.)
حرف شنیدن ادب است. (معنی: شنیدن و به‌کار بردن پند و اندرز بزرگترها، نشانه‌ی ادب است. این ضرب المثل را بیشتر درباره‌ی کوچکترهایی که به سخن بزرگترها گوش نمی‌کنند به‌کار می‌برند.)
حرف گذشته را نباید زد. (معنی: رویدادهای گذشته که رد بدی از خود به‌جای گذاشته‌اند، را باید فراموش کرد و درباره‌ی آن‌ها سخن نگفت. این مثل بیشتر برای آشتی میان دو دوست به‌کار می‌رود.)

حرف گل انداختن. (معنی: گرم شدن گفتگو.)
حرف مرد یکی است. (یا حرف مرد یک کلمه است.) (معنی: اگر سرش برود، زیر پیمانش نمی‌زند. مرد یا جوانمرد کسی‌ست که سخن خود را دگرگون نکند و روی سخنی که گفته بایستد و بر پیمان خویش پایبند باشد. هرچند این ضرب المثل کاربرد دیگری هم دارد؛ برخی آدم‌های لجباز که سخنان و دیدگاه‌های نادرستی دارند و خودخواهی‌شان اجازه نمی‌دهد که از سخن و دیدگاه نادرست‌شان چشم‌پوشی کنند، این ضرب المثل را به‌کار برده و می‌گویند: از گفته‌ی خویش برنخواهم گشت! حرف مرد یکی‌ست! (داستان کوتاه حرف مرد یکی است))
حرف مردم تمامی ندارد. (معنی: هر کاری انجام دهی و یا هر گونه که رفتار کنی، مردم درباره‌ی تو سخن گفته و تو را داوری می‌کنند. این ضرب المثل ما را به پشت کردن و نادیده گرفتن از سخن مردم سفارش می‌کند.)

حرف مفت، کفشت جفت. (یا حرفهات مفت، کفش‌هات جفت.) (معنی: سخنانت همه یاوه و کفش‌هایت آماده پوشیدن است (تا راهت را بگیری و بروی). همچنین این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که به دیگری پاسخ رد داده و برای بیرون کردنش، راه بیرون رفتن را به او نشان دهد.)
حرف مفت زدن. (معنی: زمانی که کسی سخنان بی‌معنی، بی‌ارزش و به‌درد نخور می‌گوید می‌گوییم حرف مفت می‌زند. همچنین حرف زدن کاری‌ست که برای آن پولی پرداخت نمی‌شود و چون حرف زدن مفت است، بسیاری آن را به درستی به‌کارگیری نمی‌کنند. (داستان کوتاه حرف مفت زدن))
حرف نزنی، نمی‌گن لالی. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که نسنجیده و بیش از اندازه سخن می‌گوید و دیگران از این کار او خسته و آزرده می‌شوند.)

حرف، حرف می‌آورد. (حرف، حرف میاره، آسمان برف میاره.) (معنی: هر سخنی که می‌گوییم، سخن تازه‌ای برای گفتن پیدا می‌شود. در زمان سخن گفتن درباره‌ی چیزی، سخن به زمینه‌های دیگر کشیده شده و گفتگو به درازا می‌کشد.)
حرفایی که می‌زنه از دهنش گنده‌تره. (یا حرف‌های گنده‌تر از دهنش می‌زنه.) (معنی: بیرون از توانایی‌اش چیزی می‌گوید. سخنان بی‌جا و نادرست می‌گوید. سخنانی به زبان می‌آورد که به او مربوط نیست. چیزی می‌گوید که در اندازه‌ی سن او نیست.)
حرف‌های بند تنبونی. (معنی: این ضرب المثل برای نشان دادن سخن و حرف نابجا و بی‌ارزش به‌کار برده می‌شود. (داستان کوتاه حرف‌های بند تنبونی))
حرفی که از دهان درآید، گرد جهان برآید. (معنی: سخنی که گفته شد و رازی که آشکار گردید، بازگرداندن و پنهان کردن آن دیگر شدنی نیست.)

حرمت امام‌زاده با متولی است. (معنی: اگر متولی امام‌زاده، در آستان و درون آن کاری انجام دهد که ناشایست است، نباید امیدوار باشد که دیگران آن کار را انجام ندهند. این ضرب المثل در کنایه بدین معنی‌ست که اگر کسی به بستگان و خانواده‌اش احترام نگذارد، نباید امیدوار باشد که دیگران به او احترام بگذارند. (مُتَولّی به‌معنای سرپرست، کارگزار و مدیر اماکن دینی است.))
حریف حریف خود را می‌شناسد. (معنی: در این مثل حریف به‌معنای هم‌پیشه و همکار است و همکاران هر گروه و دسته، یکدیگر را به‌خوبی ارزیابی می‌کنند و از ویژگی‌های یکدیگر آگاهی دارند.)

حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد - علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند. (سعدی) (معنی: این مثل به طنز و ریشخند و درست به‌وارون معنی شعر، برای کسی به‌کار می‌رود که کمبودی بر کاستی‌هایش افزوده شده باشد. معنی شعر بدین‌گونه است: همنشین مجلس ما، پیش از این هم از همه دل می‌برد، به‌ویژه اکنون که زیوری هم به او بسته‌اند، این دلربایی بیشتر هم شده است.)
حساب به دینار، بخشش به خروار. (معنی: آدم توانگر با آن‌که آمار دارایی و شمار پول‌های خود را دارد، ولی در زمان بخشندگی هم بی‌اندازه بخشش می‌کند و این از دیدگاه کسانی که انگیزه‌ی سودجویی از او را دارند، خوش نمی‌آید. (داستان کوتاه حساب به دینار بخشش به خروار) (داستان کوتاه دو بازرگان و نیم دینار))
حساب حسابه، کاکا برادر. (یا حساب حساب است، کاکا برادر.) (معنی: در کار دادوستد و خریدوفروش، با دوستان و آشنایان خود هم مانند دیگران سخت‌گیر باش.)
حساب خانه تا بازار دوتاست. (معنی: ارزیابی‌های ما برای انجام هر کاری، گاه با حقیقت برابری نمی‌کند.)
حساب دوستان در دل است. (معنی: هرگاه دادوستدی کوچک میان دو دوست انجام شود، نباید حساب و کتاب آن را بر زبان آورد، زیرا زمینه‌ساز تیرگی و دلتنگی هر دو می‌شود.)

حساب سر انگشتی. (معنی: حساب و شمارش ساده و روشن.)
حساب کار خود را کردن. (معنی: ترسیدن و دست از کاری برداشتن.)

حساب منفعت‌هایش را می‌کند. (معنی: این مثل را هم در زمانی که سودی در میان باشد و هم زمانی که زیانی روی‌آور است، با کنایه و طنز به‌کار می‌برند. (داستان کوتاه حساب منفعت‌هایش را می‌کند))
حساب می‌خواهی یا جان آدم. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که کسی برای پس گرفتن حساب از دیگری، سخت‌گیری بیش از اندازه کرده و جان او را به لبش برساند.)
حسابش با کرام الکاتبین است. (مصرع نخست: تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟) (حافظ) (معنی: گرفتار حال و روزی شده که تنها خدا می‌تواند به داد او برسد. این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که رسیدگی به رفتارها و کردارهای او را با پیامدهایی سخت پیشبینی کنند. کرام الکاتبین دو فرشته‌ای هستند که کارها و کردارهای نیک و بد هر کس را می‌نویسند.)
حسد پیر نمی‌شود.
حسد عمیق‌تر از کک می‌گزد.
حسد وفاداری را نمی‌شناسد.
حسرت به دل کچل خدیجه، مُردم ندیدم نوه و نتیجه.
حسش نبودن. (یا حسش نیست.)
(معنی: تاب و توان انجام کاری را نداشتن.)

حُسن خدا داده را حاجت مشاطه نیست. (معنی: کسی که زیباست، نیازی به آرایش و آرایشگر ندارد.)
حسنی به مکتب نمی‌رفت - وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت. (یا احمدک استا نرفت روزی که رفت آدینه رفت.) (معنی: این ضرب المثل برای آدم وقت‌نشناس به‌کار می‌رود و کنایه از وقت‌نشناسی و انجام کار بی‌وقت و نابهنگام دارد. کسی که یا کاری نمی‌کند و یا اگر هم بکند، زمانی که نباید انجام می‌دهد.)
حسود به مقصود نرسید. (معنی: این مثل برای حسودی به‌کار برده می‌شود که از روی رشک و حسد بخواهد کسی را آزار برساند، ولی در این راه ناکام بماند.)
حسود کور است.
حسود هرگز نیاسود. (معنی: حسود هیچ‌گاه آرامش و آسایش ندارد، زیرا همیشه از داشته‌ها و پیشرفت‌های دیگران آزرده است. او کسی‌ست که از اندوه دیگران شاد و از شادی آنان اندوهگین است. (داستان کوتاه حسود هرگز نیاسود))
حق آب و گل داشتن. (معنی: این اصطلاح هنگامی به‌کار می‌رود که کسی برای زمانی دراز در جایی ماندگاری داشته یا زندگی کرده باشد و از برای آن به‌دنبال امتیاز باشد.)
حق السکوت. (معنی: خموشانه. بهای خاموش ماندن. پولی که کسی برای فاش نکردن رازی از دیگری می‌گیرد.)
حق بالاتر از قانون است.
حق به حق‌دار می‌رسد. (یا عاقبت حق به حق‌دار رسید.) (معنی: سرانجام حق به صاحب و سزاوار حق می‌رسد. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی حقش پایمال شده باشد و پس از زمانی دراز بتواند حق خویش را بازیابد.)
حق شناسی بار سنگینی است.
حق کسی را کف دستش گذاشتن.
(معنی: سزای کردار کسی را دادن. کسی را به‌سزای کار خود رساندن. این ضرب المثل بیشتر برای کسی به‌کار برده می‌شود که بخواهند از او انتقام بگیرند، یا او را برای کار نادرستی که کرده کیفر کنند.)

حق گرفتنی است نه دادنی. (یا حق گرفتنیه نه نشستنی.) (معنی: نباید چشم به‌راه رسیدن حق خود شد، زیرا کسی آن را پیشکش نمی‌کند. باید به دنبال آن رفت و برای به‌دست آوردنش کوشید.)
حقیقت بهتر از طلاست.
حقیقت سنگین است لذا عده‌ای معدود حاضرند آن را حمل کنند.
حقه‌ی مِهر بدان مُهر و نشان است که بود. (مصرع نخست: گوهر مخزن اسرار همان است که بود.) (حافظ)
(معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند پایداری و دگرگون‌ناپذیری را در پیوندهای دوستانه‌ای که پیش از این بوده، بپذیرند و پیمان دوستی را به همان استواری که بوده، دست‌نخورده بدانند. داشتن مُهر و نشان کنایه از دست‌نخوردگی است.)

حکایت اصغر غده است. (معنی: مردی بود که روی پیشانی‌اش غده‌ی بزرگی داشت. غده‌ای که ریخت زشتی به او بخشیده بود، به‌گونه‌ای که همه او را می‌شناختند و به او «اصغر غده» می‌گفتند. این داستان به اندازه‌ای او را آزار داد که سرانجام بر آن شد تا پیش پزشک برود و این غده را از چهره‌اش بردارد. اصغر آقا که از پیش جراح بازگشت، گمان کرد اکنون که بیماری‌اش خوب شده، دیگر نام «اصغر غده» از میان خواهد رفت. ولی نمی‌دانست که مردم از این پس او را «اصغر بی‌غده» یاد خواهند کرد. این ضرب المثل زمانی به‌کار گرفته می‌شود که بخواهند بگویند، نباید کاری را برای سخن مردم انجام داد، زیرا هر کار کنیم مردم سخن خودشان را خواهند گفت. هرگاه بخواهند بگویند که از ریشخند مردم آزرده نشوید، می‌گویند: «حکایت اصغر غده است.»)
حکایت موش و قالب پنیر. (یا حکایت موش است و قالب پنیر.) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که دو تن برای گشایش سختی یا دردسری، نزد کسی بروند که نه تنها سختی‌شان را چاره‌اندیشی نکند، که گرفتاری تازه‌ای هم به گرفتاری آنان بیفزاید. (داستان کوتاه حکایت موش و قالب پنیر))
حکم بچه از حکم شاه روان‌تر است. (معنی: پدران و مادران و بستگان کودک در برابر گریه و زاری و پافشاری او تاب ایستادگی ندارند و ناتوانی کودک آنان را وادار می‌کند تا به خواسته‌های او تن در دهند تا مبادا به او آسیبی برسد.)

حکمت برده، بلاهت است.
حکمت سبک‌ترین بار سفر است.
حکیم آن است که سر خودش آمده باشد.
(معنی: بهترین پزشک کسی‌ست که خودش از بیماری رنج برده باشد و درمان آن را آزموده باشد.)

حکیم‌باشی را دراز کنید. (یا حکیم‌باشی را اماله کنید.) (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که تاوان گناه و لغزش کسی را دیگری پس بدهد و یا بی‌گناهی را به‌جای گناهکار کیفر دهند. (داستان کوتاه حکیم‌باشی را دراز کنید))
حکیم بری دوا می‌ده، ملا بری دعا می‌ده.
حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر.
حکیمی که با جهان درافتد، توقع عزت ندارد.
حلال حلالش به آسمان رفت.
(معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که دارایی یا پولی از راه حرام و ناروا به‌دست آمده باشد. (داستان: مادری پیر از فرزند که راهزنی پیشه داشت درخواست کرد که برای او کفنی از مال حلال فراهم کند. پسر طلبه‌ای در بیابان بدید و عمامه‌ی او بربود و گفت: این را بر من حلال کن، و طلبه خودداری کرد. راهزن چوبدست برکشید و مرد را به زدن گرفت و سپس او هرچند فریاد می‌کرد: حلال کردم، دست باز نمی‌داشت. سرانجام دزدان دیگر میانگی کرده و طلبه را رها ساختند. دزد عمامه را نزد مادر آورد. مادر از چگونگی حلال بودن آن پرسید. دزد گفت: آن‌قدر زدم که حلال حلالش به آسمان رفت. برگرفته از کتاب امثال و حکم، نوشته‌ی علی اکبر دهخدا.))

حلال‌زاده به داییش می‌رود. (یا بچه‌ی حلال‌زاده به داییش می‌ره. یا فرزند حلال‌زاده به خالو می‌رود.) (معنی: این ضرب المثل کنایه از این دارد که بیشتر آدم‌ها، رفتار، کردار و منش‌شان ارثی‌ست. فرزند هر خانواده خو و منشی همانند پدر و مادر یا کسان بسیار نزدیک به پدر و مادر، همچون دایی و عمو پیدا می‌کند. این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که کودکی یا بزرگسالی، منش و رفتار برادر مادر را به ارث برده باشد.)
حلالش چه وفا دارد که حرامش داشته باشد. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی حلال و حرام پول و دارایی به‌کار برده می‌شود.)
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده‌ست. (مصرع نخست: ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا.) (سعدی) (معنی: هنگامی که کسی از دیگری پیشکشی دریافت می‌کند، به‌ویژه آن‌که خوراکی شیرین باشد، با این مثل به او می‌گوید که شیرینی مهر او را که از حلوا شیرین‌تر است، پیشاپیش چشیده است.)
حلوای تن تنانی، تا نخوری ندانی. (معنی: این ضرب المثل نشان‌دهنده‌ی چیزی کمیاب و کمتر دیده شده یا تجربه شده است که تا کسی خودش آن را آزمایش نکند، از ویژگی آن آگاه نخواهد شد. برخی بر این باورند «تن تنانی» یا «تنتنانی» نادرست و «لن ترانی» درست باشد که با گذشت زمان دگرگون شده است. «لن ترانی» از داستان حضرت موسی و قومش در قرآن کریم گرفته شده است. در این داستان قوم موسی از او می‌خواهند خدا را به ایشان بنمایاند و هر چه موسی به آنان می‌گوید شدنی نیست، همچنان مردم پافشاری می‌کنند و آیه‌ی «لن ترانی» به‌معنی «هرگز مرا نخواهی دید» فرود می‌آید. با نگرش به این داستان، این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند به کسی هشدار دهند و بگویند: تو که نمی‌دانی با انجام این کار چه بر سرت خواهد آمد و چه خواهد شد.)

حلوای عزا را هم زدن. (معنی: آرزوی مرگ کسی را داشتن.)
حماقت افراد، شهامت گدا را زیاد می‌کند.
حمام بی‌عرق نمی‌شود.
(معنی: کار بدون دادن باج و رشوه انجام نمی‌پذیرد.)
حمام جای خر بستن نیست. (یا مسجد جای خر بستن نیست.) (معنی: آدم‌های نادان و بی‌سروپا را نباید به انجمن دانشمندان و بزرگان راه داد. جایگاه والا و برجسته نباید به‌دست آدم‌های ناشایست آلوده گردد. این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که با داشتن ناشایستگی، به‌دنبال رسیدن به جایگاهی والا هستند.)

حمام داشتیم، بچه‌ها خوردند. (معنی: این ضرب المثل را به کنایه و طنز برای کسی به‌کار می‌برند که بدون آگاهی از چیزی، به‌گونه‌ای دیدگاهش را درباره‌ی آن بازگو می‌کند که سخنش خود نشان دهنده‌ی ناآگاهی وی از آن چیز باشد. (داستان: یکی از مردم شهر در قریه‌ای به‌خانه‌ی کُردی فرود آمد. بامداد از صاحب‌خانه پرسید که آیا شما حمام دارید؟ مرد نزد زن رفته بدو گفت که مهمان از ما حمام می‌خواهد، آیا تو دانی حمام چه باشد؟ زن نیز در فکر فرو رفته معنی کلمه را ندانست و گفت به مهمان بگو: حمام داشتیم، بچه‌ها خوردند!))
حمام زنانه. (یا حمام زنانه شدن.) (معنی: جای شلوغ و پرسروصدا، درهم و برهم و آشفته.)
حمامی حمامی را نمی‌تواند ببیند. (معنی: همکاران و هم‌پیشه‌گان با یکدیگر رقابت حسدگونه‌ای دارند. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که پیشرفت و کامیابی یکی از همکاران و هم‌پیشه‌گان، زمینه‌ساز حسد دیگری شود.)
حمامی که به حمامی می‌رسد صندوق می‌بوسد. (معنی: دو همکار باید نگهدار بزرگی و ارجمندی یکدیگر باشند. جامه‌داران حمام‌ها، صندوقی در کنار خود دارند که پول‌های دریافتی از مشتریان را در آن می‌گذارند. صندوق بوسیدن به‌معنی خم شدن برای نمایاندن فروتنی‌ست.)

حمومک مورچه داره - بشین و پاشو خنده داره. (معنی: شعری‌ست که برای بچه‌ی ناآرام یا کسی که از کار فراوان و بشین و پاشو گله دارد، می‌خوانند. حمومک مورچه داره یا بشین و پاشو، گونه‌ای بازی گروهی کودکانه است.)
حناش رنگ ندارد. (یا حنایش دیگر رنگی ندارد.) (معنی: گفته‌های او بی‌ارزش و دروغ است و نمی‌توان به وی اعتماد کرد. در گذشته‌های دور برای رنگ‌آمیزی مو از حنا بهره می‌بردند و از آن‌جا که که هنوز در خانه‌ها گرمابه نبود، حنا گرفتن سر در گرمابه‌ها و به‌دست دلاک‌ها انجام می‌شد. دلاک‌ها پس از خیس کردن حنا، آن را روی سر مشتریان می‌گذاشتند. رنگی که از حنا بیرون می‌آمد برای نخستین مشتریان رنگ خوبی داشت، ولی برای مشتریان دیگر کم‌کم کم‌رنگ می‌شد. ولی دلاک‌ها به‌جای عوض کردن آن، برای سود بیشتر همان حنا را به‌کار می‌بردند. این‌جا بود که مشتری‌ها با گفتن «حنایش دیگر رنگی ندارد»، دلاک‌ها را دروغ‌گو دانسته و از آنان دوری می‌کردند.)
حوض نساخته قورباغه پیدا شد. (یا حوض را که ساختی، قورباغه خودش پیدا می‌شود.) (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که برای کاری یا جایی که هنوز به بار ننشسته یا به بازدهی نرسیده، احساس ریاست یا مالکیت کند.)

حیا را خورده، آبروش رو قورت داده. (معنی: این مثل را درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که بی‌شرمی را به بیشترین اندازه‌ی خود رسانده است.)
حیا را خورده، آبرو را قی کرده. (معنی: حیا را خورده است و آبرو را بالا آورده است. قی کردن به‌معنای استفراغ کردن یا بالا آوردن است. هنگامی که کسی مشروبات الکی فراوان می‌خورد به قی کردن می‌رسد و افزون بر آن هر کار ناپسندی انجام می‌دهد، انگار با خوردن مشروب، حیا را بالا می‌کشد و پس از آن به هر گونه رسوایی تن می‌دهد. این ضرب المثل برای آدم‌های گستاخ، بی‌شرم، بی‌آبرو و بی‌ادب به‌کار برده می‌شود؛ کسانی که هر چه می‌خواهند می‌گویند و یا هر کار زشتی می‌خواهند انجام می‌دهند.)
حیا در چشم است. (معنی: روزنه‌ی شرم آدمی چشم اوست و چون دو چشم به‌هم افتند، شرم می‌کنند. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند از این شرم برای آشتی دادن دو کس بهره برند؛ یا از دروغ و تهمتی که در نبودن دو کس گفته شده است، با روبه‌رو کردن آنان پرده بردارند و راستی را بر زبان آورند.)
حیا مانع روزیست. (معنی: شرم و کم‌رویی بیش از اندازه، آدمی را از رسیدن به درآمد فراوان و به‌دنبال آن زندگی همراه با آسایش باز می‌دارد. آدم‌هایی که کم‌رو نیستند در کار پیروزمندترند و درآمد بیشتری دارند و بخت بیشتر به آنان رو می‌کند.)

حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی. (مصرع نخست: عمر عزیز خود منما صرف ناکسان.) (قصاب کاشانی) (معنی: مطلا به‌معنای چیزی‌ست که با طلا پوشیده شده باشد. همچون فلزی که زراندود شده است، ولی طلای واقعی نیست. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که پول و هزینه‌ی بسیاری برای کسی یا چیزی بپردازیم که هیچ ارزش و دستاوردی برای ما نداشته باشد. یا زندگانی گران‌بهای خویش را برای کارهای بیهوده یا آدم‌های بیهوده‌ای تباه کنیم، که هیچ سودی برای ما نداشته باشند.)
حیف از کسی که رنج کشد بهر ناکسی.
حیف است اوقات که صرف بطالت گذرد.

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۵ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری