ضرب المثل‌های فارسی: حرف ر

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف ر

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف ر» را می‌خوانید.

 

رادار کسی به کار افتادن. (معنی: کنجکاوی را آغاز کردن.)
رادار کسی خوب کار کردن. (معنی: کنجکاو بودن و سردرآوردن کسی از کار دیگران.)
راست راست. (معنی: آشکارا و بدون داشتن شرم، کاری را انجام دادن.)
راست راست رفتن و برگشتن. (معنی: برای انجام دادن کاری، سرسری و بی‌دقت رفتن و بدون دستاورد برگشتن.)
راست راست گشتن. (یا راست راست راه رفتن.) (معنی: بیکار ول گشتن. تن به‌کاری ندادن. به پیشه‌ای نپرداختن. زیر بار کار و سختی نرفتن. شانه زیر بار کار و پیشه‌ای خم نکردن.)
راست و حسینی. (معنی: روراستی. یک‌رنگی. یک‌رویی. راستگویی.)
راست و ریس شدن. (یا راست و ریست شدن.) (معنی: سروسامان یافتن.)
راسته برو جسته پیشکشت. (معنی: این مثل به کسی گفته می‌شود که در کاری که به او سپرده شده یا مدعی انجام دادن آن است کاردانی چندانی ندارد، ولی در پی انجام دادن کارهای دشوارتر یا مدعی بر دوش گرفتن کارهایی‌ست که گمان نمی‌رود از او ساخته باشد.)

راستی راه نجات است. (یا نجات در راستی است.) (معنی: راستگویی و راستی و درستی، راه رستگاری و خوشبختی‌ست و آدمی را از گناه و زشتی دور می‌کند. (داستان کوتاه راستی، راه نجات است.)
راستی کن که راستان رستند.
راستی هیبت الهی یا می‌خواهی مرا بترسانی؟ (راستی هیبت اللهی یا می‌خواهی منو بترسونی؟) (معنی: هیبت الله در اصل هبه الله است که به نادرستی هیبت الله گفته می‌شود. (داستان: مردی کاشی از ترکی نام او را پرسید. ترک با ادایی منکر و خشن گفت: هیبت الله. کاشانی هراسان قدمی باز پس نهاده، آهسته پرسید: راستی هیبت الهی یا می‌خواهی منو بترسانی؟)
راه آمدن با کسی. (معنی: با کسی سازش کردن. با کسی کنار آمدن. با کسی با نرمش رفتار کردن.)
راه انداختن کار کسی. (معنی: کاری را برای کسی انجام دادن. به کسی در انجام کاری یاری رساندن. انجام چیزی را برای کسی آسان کردن. گرفتاری‌ای را برای کسی از میان برداشتن.)
راه انداختن کسی. (معنی: پاسخ دادن به کسی. برآوردن خواسته‌ی کسی.)
راه باز است و جاده دراز. (یا راه باز و جعده دراز.) (معنی: هرگاه کسی قهر یا ناز کند و یا دیگران را با رفتنش بترساند، این ضرب المثل به‌کار برده شده و به او گفته می‌شود: اگر می‌خواهی بروی، برو؛ کسی جلویت را نمی‌گیرد؛ همان بهتر که بروی.)
راه به جایی بردن. (معنی: چاره‌ساز بودن. دستاورد و بازدهی داشتن.)
راه به جایی نداشتن. (معنی: در بن بست بودن. درمانده بودن.)

راه به رفیق خوش است. (معنی: همراهی دوستان در پیمودن راه یا سفر دلپذیر و شادی‌آفرین است و گذشت زمان و درازای سفر و راه را کوتاه و آسان می‌کند.)
راه را می‌دهد توشه‌ی راه را نمی‌دهد. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که انجام کاری را به کسی بسپارند، بی‌آنکه ابزار کار را برایش فراهم کنند یا هزینه‌های کار را بدهند و یا دستمزد و پاداش او را پرداخت کنند.)

راه، راه شیوه؛ کفش، کفش گیوه؛ زن، زن بیوه. (معنی: برای تن‌آسایان و آسوده‌جویان راه سرازیر، کفش نرم و گرم و زن بیوه خوشایند و پسندیده است. سفارش ضرب المثل بیشتر بر همان زن بیوه است که گاه برای مردان تن‌آسا و آسوده‌جو، خاستگاه و سرچشمه‌ی درآمد و سود رایگان است.)
راه پس و پیش نداشتن. (یا راه پیش و پس نداشتن.) (معنی: توانایی پیشبرد کاری را نداشتن. ناچار به ماندن در جایی بودن. ناچار به انجام کاری بودن.)
راه پیدا کردن به جایی. (معنی: توانایی رفت وآمد به جایی را یافتن.)
راه پیش پای کسی گذاشتن. (یا راه جلوی پای کسی گذاشتن.) (معنی: کسی را راهنمایی کردن. راه و روش چیزی را به کسی آموختن.)
راه جایی را در پیش گرفتن. (معنی: به‌سوی جایی راه افتادن.)
راه خود را گرفتن و رفتن. (یا راه خود را کشیدن و رفتن.) (معنی: بی‌تفاوت به رویدادی راه خود را دنبال دادن. دخالت نکردن و پی کار خود رفتن.)
راه دادن. (معنی: تحویل گرفتن. پذیرفتن. اجازه دادن.)

راه دزد زده تا چهل روز امن است. (یا جاده‌ی دزد زده تا چهل روز ایمن است. یا هر جای دزد زده تا چهل روز امنه.) (معنی: دزدان به‌گمان این‌که رهگذران از ترس، تا چندی در راه دزد زده رفت‌وآمد نخواهند کرد و یا از ترس این‌که گرفتار ماموران نشوند تا چندین روز در آن راه و جاده دست از دزدی برمی‌دارند. این ضرب المثل به آدم دزد زده‌ای گفته می‌شود که از دوباره آمدن دزد نگران و ترسیده باشد.)
راه دست کسی بودن. (معنی: گرایش داشتن کسی به کاری. آسان بودن کاری برای کسی.)
راه دویده، کفش دریده.
راه را به دزد بسپار و آسوده بخواب.
راه را کوتاه کردن.
(معنی: گفتگو کردن در هنگام سفر یا راه دراز.)

راه گم کردی؟ (معنی: این اصطلاح به‌عنوان گله یا شگفتی به کسی گفته می‌شود که پس از زمانی دراز برای دیدن دوستان یا خویشاوندانش پیدایش شود.)
راوی سنی بوده. (معنی: به این گفته اعتماد نیست.)

رَب و رُب را یاد کردن. (معنی: با رنج و سختی بسیار روبه‌رو شدن.)
رجز خواندن. (معنی: کُرکُری خواندن. به رخ کشیدن. خواندن شعرهای رجز به‌هنگام جنگ برای خود ستایی. بالیدن و بازگو کردن مردانگی و والایی خویش.)
رحم خوب است، اگر در دل کافر باشد. (معنی: سفارش و ستایش از جوانمردی، مهرورزی و مهربانی.)
رخت بر بستن. (معنی: از جهان رفتن. مردن. درگذشتن.)
رخت دو جاری را در یک طشت نمی‌شود شست. (معنی: زنان دو برادر همیشه رقیب یکدیگرند و به هم رشک و حسادت می‌ورزند.)
رخت دو جاری را نمی‌شود در یک آفتاب خشک کرد. (معنی: زنان دو برادر همیشه رقیب یکدیگرند و به هم رشک و حسادت می‌ورزند.)

رخش باید تا تن رستم کشد. (مصرع نخست: زال زر را از پر سیمرغ پرس.) (ناصر بخارایی) (معنی: این مثل نشان دهنده‌ی اهمیت هماهنگی و همانندی بار و باربر است. در شاهنامه‌ی فرودسی رستم پهلوانی تنومند و رخش نام اسب بزرگ‌پیکر و پرتوان اوست.)
رز و بز با هم نمی‌سازند. (معنی: در کشاورزی نمی‌توان هم رَز کاشت و هم بُز نگاه داشت. در خانه‌داری ترشی‌هایی که ریشه‌ی آن انگور است همچون سرکه و آبغوره را با ترشی‌هایی که ریشه‌ی آن لبنی‌ست همانند کشک و دوغ را نمی‌توان با هم خورد.)
رس کشیدن. (معنی: کسی را خسته کردن. همه‌ی انرژی و توان کسی را گرفتن. شیره‌ی جان کسی را کشیدن. کسی را از تاب و توان انداختن. زمانی که کسی می‌گوید: رسمون رو کشیدند، بدین معناست که: تا می‌توانستند از ما کار کشیدند. خاک دربرگیرنده‌ی شن، ماسه و رُس است که همراه با آب، حالت خمیری به‌خود گرفته و شن و ماسه را به‌هم چسبانده و پابرجا نگه می‌دارد. هرگاه بخواهند رس را جدا کنند، خاک را با آب می‌شویند تا رس از آن بیرون آمده و شن‌ها و ماسه‌ها سست شده و روی هم بلغزند.)
رستم است و همین یک دست اسلحه. (یا رستم است و یک دست اسلحه.) (معنی: همه‌ی دارایی ناچیز خویش را برشمردن.)
رستم در حمام است.
رستم صولت و افندی پیزی.
رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت. (مصرع نخست: نریخت دُرد می و محتسب ز دیر گذشت.) (آصفی هروی)
(معنی: این مثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که کسی از پیشامد ناگواری بی‌گزند مانده و جان به‌در برده باشد.)

رسیده، رسیده خورد. (معنی: مهمان تازه از راه رسیده، خوراکی تازه از راه رسیده می‌خورد. این ضرب المثل را مهمان یا میزبان زمانی به‌کار می‌برند که این دو تازه‌رسیده، هم‌زمان از راه برسند.)
رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست - می‌کشد آن‌جا که خاطرخواه اوست. (معنی: این ضرب المثل زبان حال کسی‌ست که لگام اختیارش را به‌دست دیگری که دلدار اوست سپرده و به‌خواست و خشنودی او از جایی به‌جای دیگر می‌رود. این مثل بیشتر برای بانوان و کودکان که فرمان‌شان فرمانبرداری می‌شود به‌کار می‌رود.)

رشد زیادی مایه‌ی جوانمرگی است. (معنی: پیشرفت بیش از اندازه‌ی گنجایش و توانایی، زمینه‌ساز ناکامی و شکست است. این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار برده می‌شود که پیشرفت نابهنجار و ناگهانی آنان پایداری نداشته باشد و کارشان به شکست یا نیستی و نابودی بکشد.)
رطب خورده منع رطب کی کند؟ (یا رطب خورده منع رطب چون کند؟) (معنی: کسی که دیگری را پند می‌دهد و از انجام کاری باز می‌دارد، ولی خود آن کار را انجام می‌دهد، پندش بی‌اثر خواهد بود. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که دیگران را پند و اندرز می‌دهند، ولی خودشان همان کاری را انجام می‌دهند که دیگران را از آن بازمی‌دارند! همچون عالم بی‌عمل که همانند زنبور بی‌عسل است.)
رعیت درخت جواهر است. (معنی: مردم هر کشور و سرزمین برای فرمانروایان و فرمانداران سرچشمه‌ی سود و درآمدند. در گذشته رعیت به مرودم پادشاه و یا کارگرانی که در زمین‌های کشاورزی برای مالکان کار می‌کردند گفته می‌شد.)
رفت آن‌جا که عرب نی انداخت. (یا برو آن‌جا که عرب نی انداخت. یا جایی رفت که عرب نی انداخت.) (معنی: جای بسیار دور. جای پرت. جایی که بازگشت از آن شدنی نباشد. برو این‌جا نباش. برو جایی که گم‌وگور شوی. در گذشته‌های دور و در بیابان‌های عربستان برای تعیین این‌که هنوز روز است یا غروب، نیزه‌ای به هوا می‌انداختند. اگر پرتو خورشید به نیزه می‌خورد، آن زمان را روز می‌دانستند و به‌جز این را غروب به‌شمار می‌آوردند. چون این کار در جاهای دورافتاده انجام می‌شد، اصطلاح «جایی که عرب نی انداخت» کم‌کم به‌معنی جای دورافتاده درآمد.)
رفت به نان برسد به جان رسید.
رفت ریش بیاورد، سبیلش را هم باخت. (یا رفت که ریش در بیاورد، سبیلش را هم باخت.)
(معنی: خواست پیشرفت کند، ولی نه تنها پیشرفت نکرد، زیان هم دید. این ضرب المثل بیشتر برای سرزنش کردن کسی به‌کار برده می‌شود که بدون دوراندیشی و خردمندی و همچنین پند و راهنمایی خردمندان کاری را انجام می‌دهد و در پی آن با شکست روبه‌رو می‌شود.)

رفتم خونه‌ی خاله دلم واشه، خاله خسید دلم پوسید. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که برای از میان برداشتن دلگیری و دلتنگی نزد دوست یا خویشاوندی بروند و به هر روی به خواسته‌ی خود نرسند و با دلگیری و دلتنگی بیشتر از آن‌جا بیرون بیایند. واشه به‌معنی باز شود و خسید به‌معنی خسبید است.)
رفتم شهر کورها، دیدم همه کورند، من هم کور شدم.
رفتن آنجا که سال دیگر با برف پایین بیاید.
(معنی: رفتن به جایی که امید به بازگشت از آن نباشد یا کم باشد.)

رفتنش با خودشه، آمدنش با خدا. (معنی: اختیار رفتنش با خودش است، ولی اختیار برگشتنش با خودش نیست. معنی دیگر: با اختیار خودش می‌رود، ولی از بس دیر می‌کند خدا می‌داند کی برمی‌گردد. این ضرب المثل را بیشتر برای کسی که از زمان بازگشتش آگاهی نداشته باشند به‌کار می‌برند.)
رفیق گرمابه و گلستان. (یا رفیق حجره و گرمابه و گلستان بودن.) (معنی: دوست همدل، یک‌رنگ و وفادار. این اصطلاح برای دوستانی به‌کار می‌رود که در هر زمانی، چه در سختی و گرفتاری همچون بودن در گرمابه، و چه در خوشی و شادی همانند بودن در گلستان، در کنار هم هستند و یکدیگر را رها نمی‌کنند.)

رقاصه نمی‌تونست برقصه می‌گفت زمین کجه. (معنی: این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که برای نادرست کار انجام دادن‌شان، بهانه می‌آورند.)
رقص سر حمومی‌ات هم قشنگه.
رقص شتری.
(معنی: پایکوبی و رقصی که درست نباشد. جنبش‌های نابهنجار برای نمایاندن رقص و پایکوبی.)

رقم رمق می‌خواهد. (معنی: انجام فرمان نیرو می‌خواهد. این ضرب المثل کنایه از این دارد که فرمان به‌خودی خود کاری را به انجام نمی‌رساند و این کاردانی انجام دهنده‌ی فرمان است که به فرمان، توان و نیرومندی انجام می‌دهد. (داستان کوتاه رقم رمق می‌خواهد یا با حکم اذا زلزلت))
رکاب دادن. (معنی: راهی جایی شدن. رام شدن. سازگار شدن.)
رگ به ریشه می‌کشد. (معنی: بازگشت هر کس به خو، رفتار و منش پدر و مادر و نیکاکان او بازمی‌گردد.)
رگ خواب. (معنی: نقطه ضعف.)
رگ خواب کسی را به‌دست آوردن. (معنی: نقطه ضعف کسی را پیدا کردن، کسی را پیرو خود کردن. این ضرب المثل زمانی کاربرد دارد که از ریزه‌کاری‌های رفتاری کسی آگاه باشیم و بتوانیم او را پیرو سخنان و باورهای خودمان گردانیم.)
رگ دیوانگیش گل کردن. (معنی: از خشم فراوان، دست به‌کارهای ناپسند و نابخردانه زدن.)

رمال اگر غیب می‌دانست، خود گنج پیدا می‌کرد. (این ضرب المثل‌ها درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که ادعا می‌کنند از گذشته و آینده آگاهی دارند. (داستان کوتاه رمال اگر غیب می‌دانست، خود گنج پیدا می‌کرد))
رند را بند و قحبه را پند سود نکند.
رنگ باختن.
(معنی: رنگ پریدن. بی‌رنگ شدن. از دست دادن رنگ و شادابی چهره، در پی ترس و هراس بسیار. هنگامی که کسی با ترس و نگرانی سخت روبرو می‌شود، جریان خون در پوستش کاهش می‌یابد و چهره‌اش کم‌رنگ یا رنگ‌پریده می‌شود.)

رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر ضمیر. (مصرع نخست: گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست.) (سعدی) (معنی: هر کس چیزی را پنهان کند، رنگ چهره‌اش راز او را آشکار خواهد کرد. رنگ چهره‌ی هر کس، نشان دهنده‌ی چگونگی درون اوست. برای نمونه: رنگ زرد، نشانه‌ی بیماری، رنگ سفید، نشانه‌ی ترس و رنگ سرخ، نشانه‌ی شرم و خشم است.)
رنگ زردم را ببین، احوال زارم را مپرس. (معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که امید دارد از ظاهر بیمارگونه و نگران کننده‌ی او به حال و روز نابه‌سامانش پی ببرند.)
رنگش را ببین، حالش را مپرس. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند نگاه کسی را به حال و روز ظاهری کسی دیگر بکشانند که بیماری، ناخوشی و آزردگی یا تهدیستی و بینوایی او آشکار است.)

رنگش مثل گچ سفید شده. (معنی: بسیار ترسیده است. این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که از ترس رنگ از رخسارش پریده و سفید شده است.)
رنگم را ببین و حالم را نپرس.

رو آب بخندی. (یا روی آب بخندی.) (معنی: بمیری. نفرین کردن و آرزوی مرگ برای کسی کردن. هرچند برخی بر این باورند که این معنی نادرست است. در گذشته‌های دور بیشتر مردم آینه نداشتند و زمانی که کسی با ریشخند و دست انداختن به دیگری می‌خندید، به او گفته می‌شد: روی آب بخندی. آب در این اصطلاح به‌معنی آینه بود. بدین معنی که برو توی آب به خودت نگاه کن و به خودت بخند.)
رو دست خوردن. (معنی: فریب خوردن. گول خوردن. به دام افتادن.)
رو راستی. (معنی: یک‌رنگی. یک‌رویی. راستگویی.)
رو شکر کن مباد که از بد بتر شود. (مصرع نخست: روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش.) (حافظ) (معنی: این ضرب المثل را کسانی به‌کار می‌برند که بخواهند خود را در برابر پیشامد بدی که روی داده یا حال و روزی بدی که هست، خشنود نگاه دارند و از این‌که می‌توانسته بدتر از آن هم رخ داده باشد، سپاسگزار باشند.)
رو که بدهی آستر هم می‌خواهد. (یا به فلانی رویه بدهی، آستر هم می‌خواهد.) (معنی: از خوش‌رویی و مهربانی کسی بهره‌جویی کردن.)
رو که نیست سنگ پای قزوینه. (معنی: این اصطلاح برای آدم‌های پررو، گستاخ و بی‌شرمی به‌کار می‌رود که همچون سنگ پا، سفت، سخت و نرمش‌ناپذیر هستند و دست از پررویی خود برنمی‌دارند.)
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز - تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی. (عبید زاکانی) (معنی: این ضرب المثل بیشتر زمانی به‌کار می‌رود که کسانی با در پیش گرفتن روش‌های خنده‌دار و ناشایست، برتری‌ها و بهره‌مندی‌هایی به‌دست آورند.)
روباه بازی درآوردن. (معنی: به‌شیوه‌ی روباه تزویر و نیرنگ کردن.)
روباه تا ته چاه است کرباس خیر می‌کند. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که تنها در گرفتاری‌ها و سختی‌های زندگی به نیایش می‌پردازند و از خدا چاره‌ی گرفتاری‌ها را می‌خواهند، ولی گره از کارشان که باز شد، خدا را فراموش می‌کنند.)
روبه‌راه بودن. (معنی: سرحال بودن. تندرست بودن. آماده بودن. سر سازش داشتن.)
روبه‌رو بودن به از پهلو بود. (معنی: روبه‌روی یکدیگر نشستن و چهره‌ی یکدیگر را دیدن بهتر از پهلو به پهلو نشستن است.)

روبه‌رو کردن. (معنی: رودررو کردن دو کس، برای یافتن موضوعی.)
روبند کردن کسی. (معنی: در پیشرفت کار خود از شرم و کم‌رویی کسی بهره بردن.)

روت نمی‌شه غربیل بگیر جلوت. (معنی: این ضرب المثل به ریشخند به کسی گفته می‌شود که برای انجام کاری یا گفتن چیزی، بیهوده کم‌روست.)
روح را صحبت ناجنس، عذابی‌ست الیم. (مصرع نخست: چاک خواهم زدن این دلق ریایی، چه کنم؟) (حافظ) (معنی: همنشینی، دوستی و هم‌سخنی با آدم‌های فرومایه و ناسازگار، برای روح و روان شکنجه‌ای دردناک است.)
روده بزرگه روده کوچیکه را خورد. (یا روده بزرگه روده کوچکه را خوردن.) (معنی: بی‌تاب شدن از گرسنگی. سخت گرسنه بودن. به اندازه‌ای گرسنه است که روده‌ی بزرگش از گرسنگی، روده‌ی کوچکش را خورده است.)
روده درازی کردن. (معنی: پرگویی و پرچانگی کردن. این اصطلاح برای کسی به‌کار برده می‌شود که بیش از اندازه سخن بگوید و سر دیگران را به‌درد آورد.)
روز آخر روز نامردی است. (معنی: روز آخر همان روزهای پایانی زندگی و دوران پیری‌ست که به سختی می‌گذرد. این مثل را بیشتر پیران به‌کار می‌برند که از زندگی خود چندان خشنود نیستند.)
روز از نو، روزی از نو. (معنی: هر روز برای خود، به کوششی جداگانه نیاز دارد. با آغاز هر روز، کوشش و پشتکار آدمی هم باید آغاز شود.)
روز بی‌آبی آسیاب را به شاش موش گرداندن. (یا روز بی‌آبی از شاش موش آسیا می‌گردد. یا به شاش موش آسیاب گرداندن.) (معنی: آدمی در هنگام نیاز، دست به نوآوری و نوآفرینی می‌زند. در این مثل آب بسیار کم به شاش موش همانند شده است.)
روز قیامت اول از همسایه می‌پرسند. (معنی: رسیدگی به همسایگان بینوا و تهیدست، جایگاهی بالاتر از همه‌ی نیکی‌ها دارد.)
روزگار است این‌که گه عزت دهد گه خوار دارد - چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد. (قائم‌مقام فراهانی) (معنی: این مثل نشان از ناپایداری این جهان و چرخش روزگار دارد؛ جهان و روزگاری که گاه آدمی را به بزرگی و ارجمندی و گاه به خواری و پستی می‌کشاند.)
روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند. (مصرع نخست: رو به هند آوردن ایرانیان بی‌وجه نیست.) (منتسب به صائب) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند بگویند به شرایط خوب امروزت خودخواه و خودپسند مباش و هیچ چیز و هیچ کس را خوار نشمار؛ فردا را چه دیدی، شاید نیازمند همین چیز و همین کس شدی. در گذشته‌ی دور به‌وارون امروز، آینه‌ها به‌جای شیشه با فلزهایی همانند نقره ساخته می‌شدند. بدین‌گونه که نقره را به‌اندازه‌ای پرداخت می‌کردند تا روشن و درخشان شده و آدمی بتواند چهره‌ی خویش را در آن ببیند. فلز نقره پس از چندی در کنار هوا زنگ می‌زد و درخشانی خود را از دست می‌داد. برای همین آن را با خاکستر می‌سابیدند تا دوباره روشن و درخشان شود.)
روزه خوردنش را دیده‌ایم، نماز خواندنش را ندیده‌ایم. (یا روزه خوردنش را دیده‌ام، ولی نماز خواندنش را ندیده‌ام.) (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند کسی را در نماز و روزه و دیگر وظایف دینی سر به هوا نشان دهند.)
روزه شک‌دار گرفتن. (یا آدم چرا روزه شک‌دار بگیرد؟) (معنی: کاری که سرانجام آن بد است، نباید انجام داد. کاری که گمان می‌رود در آن زیان باشد، نباید انجام داد. گرفتن روزه‌ای که گمان می‌رود درست نباشد، کار نادرستی‌ست. زیرا روزه‌دار گرسنگی را تاب می‌آورد و پاداش و ثوابی نمی‌برد.)
روزه گنجشکی گرفتن. (معنی: روزه‌ای کودکانه گرفتن تا نیم‌روز و سپس شکستن آن.)
روزه هم دارم، خادم مسجد هم هستم. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که به ستایش از خود آن‌چنان بپردازد که رسوا شود؛ و یا کسی ستایش شود و او خود به‌گونه‌ای بر آن بیفزاید که رسوا شود. (داستان: گویند ابلهی در مسجدی، با نهایت فروتنی نماز می‌خواند. چند تن بر او گذشته محو فروتنی او شدند. یکی از آنان به دیگر دوستانش گفت: این مرد خدا را ببینید با چه توجه و فروتنی نماز می‌خواند. آن ابله که این سخن را شنید، فورا نماز خود را شکسته و به آنان گفت: روزه هم دارم، خادم مسجد هم هستم.)
روزی افتاده دست قوزی. (معنی: قوزی به‌معنای قوزپشت یا گوژپشت است. در این ضرب المثل، قوزی، آدم ناتوانی‌ست که کار مهمی به او واگذار شده، ولی شایستگی آن را ندارد و نمی‌تواند آن کار را به درستی انجام دهد.)
روزی به پاست. (یا روزی به قدم است.) (معنی: روزی آدم از راه کار و کوشش به‌دست می‌آید. این ضرب المثل برای انگیزه‌بخشی به آدم‌های تنبل به‌کار کردن برای به‌دست آوردن درآمد به‌کار برده می‌شود.)

روزی دست خداست. (معنی: روزی و اندازه‌ی آن را خداوند تعیین می‌کند و هیچ آفریده‌ای را نیز بی‌بهره نمی‌گذارد. روزی به‌معنای خوراک روزانه یا درآمد روزانه است.)
روزی سگ زیر دست و پایش است. (معنی: آدم قانع و اندک‌خواه روزی خود را به آسانی و بدون رنج به‌دست می‌آورد. این مثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که از روی فزون‌خواهی از سختی‌های گذران زندگی، شکوه دارند.)
روزی کس کس نمی‌خورد. (معنی: روزی هر کس به‌دست خود او می‌رسد. این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار برده می‌شود که بخش و بهره‌ی خود را با آن‌چه دیگران به‌دست آورده‌اند، می‌سنجند.)
روزی گربه دست زن شلخته است. (معنی: سستی، بی‌دست‌وپایی و نامنظمی زن خانه‌دار، زمینه‌ساز زیان و سوءاستفاده‌ی دیگران می‌شود.)

روزی مهمان پیش پیش می‌آید. (یا روزی مهمان پیش از خودش می‌آید.) (معنی: نباید از آمدن مهمان رنجید، زیرا مهمان روزی خویش را به‌همراه خود می‌آورد، و یا پیش از آمدنش، روزی‌اش می‌رسد. پس مهمان روزی خودش را می‌خورد و کسی برای پذیرایی از او هزینه‌ای نمی‌کند.)
روسفید شدن. (معنی: از پس کاری خوب برآمدن و سرافراز شدن.)
روضه‌خوان پشمه چال است.
روغن روی روغن می‌ره، بلغور خشک می‌مونه.
روغن ریخته را نذر امام‌زاده کردن. (یا روغن چراغ ریخته وقف امام‌زاده.)
(معنی: بخشش چیز نابود یا تباه شده. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی چیزی به دردنخور و بی‌ارزش را ببخشد. این مثل را برای آدم‌های تنگ‌چشم نیز به‌کار می‌برند؛ زیرا به سختی از دارایی خود می‌گذرند و هنگامی هم که می‌خواهند از دارایی‌شان ببخشند، از کم‌ارزش‌ترین بخش آن می‌بخشند! (داستان کوتاه روغن ریخته را نذر امام‌زاده کردن))
روم به دیوار. (معنی: شرمنده و شرمگین شدن. معنای ظاهری این مثل این است که کسی برای ندیدن چیزی، رویش را به‌سوی دیوار کند. معنای کنایی آن نیز بدین‌گونه است که اگر کسی گفتن واژه‌ای برایش سخت باشد و آن را بی‌ادبانه بداند، پیش از گفتن آن می‌گوید: روم به دیوار.)
روی پای خود ایستادن. (معنی: به کسی وابستگی نداشتن. به دیگران نیاز نداشتن.)

روی پای خود بند نشدن. (معنی: از شور و شادی بسیار، آرام نبودن.)
روی پر قو خوابیده. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که در آسودگی و آسایش به‌سر برده و تاب رنج و سختی را ندارد.)
روی پشتش آتش روشن کنی، از جایش تکان نمی‌خورد.
روی تخم چشم کسی جا داشتن. (یا کسی را روی تخم چشم جا دادن.)
(معنی: نزد کسی بسیار گرامی بودن.)

روی دایره ریختن. (یا چیزی را روی داریه ریختن.) (معنی: همه‌ی رازهای خود را آشکار کردن. همه‌ی دانسته‌های خود را بازگو کردن. حساب خود را با راستگویی پس دادن. در گذشته‌ی نه چندان دور که سرگرمی‌های امروزی مانند تلویزیون نبود، مردم پیرامون خنیاگران یا نوازندگان گِرد هم می‌آمدند و کارهای زیبای‌شان را می‌دیدند و می‌شنیدند. آیین این همایش‌ها این‌گونه بود که اگر کسانی از هنرنمایی نوازنده‌ای خوش‌شان می‌آمد، به او پاداش می‌دادند. در پایان هنرنمایی، گروه خنیاگران به دستور رئیس خود، ساز دایره‌ای (یا داریه‌ای) در میان می‌گذاشتند و دور آن می‌نشستند. سپس رئیس آنان می‌گفت: «هر چه دارید در دایره بریزید.» نوازندگان نیز آنچه پاداش گرفته بودند در دایره می‌ریختند. پس از آن رئیس، پول‌ها را می‌شمرد و دانگ هر یک را می‌داد. پس از آن این اصطلاح مانند بسیاری از اصطلاح‌های دیگر به میان مردم راه یافت.)
روی دست کسی زدن. (یا روی دست کسی بلند شدن.) (معنی: با کسی به رقابت پرداختن. از کسی پیشی گرفتن. کاری را بهتر از کسی انجام دادن. برتری پیدا کردن از کسی.)
روی زمین سفت نشاشیدن. (یا جای سفت نشاشیدن. یا به زمین سخت نشاشیده است.) (معنی: با دشواری سخت روبه‌رو نشدن. پیش از این، گرفتاری به این سختى ندیدن. به ایستادگی بر نخوردن. هنوز روزهای تنگی ندیده است. هنوز ایستادگی زورآوران در برابر خود ندیده است.)

روی سگ کسی بالا آمدن. (معنی: به سختی خشمگین و پرخاشگر شدن. تندخویی و ناسازگاری کردن.)
روی طناب ارزن پهن کردن. (یا روی ریسمانش ارزن پهن کرده است.) (معنی: هرگاه کسی دلش خشنود به انجام کاری نیست و بهانه‌های بی‌خود و باورنکردنی می‌آورد، می‌گویند او روی طنابش ارزن پهن کرده است! (داستان کوتاه روی طناب ارزن پهن کردن))
روی کسی حساب کردن. (معنی: به کسی امید داشتن. به کسی چشم امید داشتن. به کسی پشتگرم بودن.)

روی کسی را به زمین نینداختن. (معنی: خواهش کسر را برآوردن.)
روی گدا سیاه است، ولی کیسه‌اش پر است.
روی یک آجر صد چرخ می‌خورد. (معنی: این ضرب المثل برای آدم پرکار، پرانرژی و پوایی به‌کار می‌رود که با داشته‌ها و ابزار کم، کارهای گوناگونی انجام می‌دهد.)
ره برو بی‌ره مرو هرچند ره پیچان بود. (معنی: این مثل برای بازداشتن کسانی به‌کار می‌رود که برای کوتاه کردن راه به بیراهه می‌روند تا زودتر به خواسته برسند.)
ره چنان رو که رهروان رفتند. (معنی: باید از روش بزرگان که به خواسته‌ی خود رسیدند، پیروی کرد.)

رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود. (مصرع نخست: رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود.) (معنی: برای انجام کارهای بزرگ باید آهسته و پیوسته کوشید و پشتکار داشت و از کندی و شتاب پرهیز کرد.)
ریدی به الک. (یا ریدن به الک) (معنی: کار بیهوده کردن. گمان می‌رود گونه‌ی دیگر این مثل «سابیدی به الک» و به‌معنای «هدر دادن» یا «به فنا رفتن» باشد.)
ریز دیدن. (یا ریز می‌بینمت.) (معنی: این اصطلاح به‌نشانه‌ی کوچک شمردن دیگری به‌کار می‌رود.)
ریسمان از هر جا قایم‌تر است پاره می‌شود. (معنی: آدمی از هر که و هر کجا بیشتر بدان مطمئن و دل‌آسوده است، فریب دیده و آسیب می‌خورد. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که رویدادی پیشبینی نشده، زمینه‌ساز گسستگی رشته‌ی کارها شود.)
ریسمان سوخت و کجیش بیرون نرفت. (معنی: خو و منش طبیعی و سرشتین آدمی دگرگون‌شدنی و اصلاح‌پذیر نیست. این مثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود به‌هیچ روی اصلاح‌پذیر نیستند و به پیروی از سرشت پلیدشان، از کارهای زشت خود دست برنمی‌دارند.)
ریش سکه‌ی مرد است. (معنی: ریش نشان مردی و پختگی، ارزشمندی و بزرگی‌ست.)

ریش گرو گذاشتن. (یا ریش پیش کسی گرو گذاشتن.) (معنی: ریش یا سبیل گرو گذاشتن یعنی از آبرو و اعتبار خود برای گشایش سختی و گرفتاری خود و دیگران مایه گذاشتن. از آبرو و اعتبار خود برای میانجیگری کردن در کاری بهره گرفتن. (داستان کوتاه ریش گرو گذاشتن))
ریش و قیچی را دست کسی دادن. (معنی: اختیار کامل چیزی یا کاری را به کسی سپردن.)
ریق رحمت را سرکشیدن. (معنی: مردن. درگذشتن. چشم از جهان فرو بستن. ریق دگرگون شده‌ی واژه‌ی «ابریق» است. در قرآن «ابریق» کاسه‌ی آب یا شراب بهشتی‌ست. با این همه، این مثل کنایه از گفتاری ناشایست است.)
ریگ به کفش داشتن. (معنی: کسی که ظاهرش آن گونه که نشان می‌دهد، نیست و بدی و دشمنی‌ای در کار یا نیتش جای دارد. یعنی می‌دانیم که یک جای کار می‌لنگد و با آن‌که ظاهر کار درست است، ولی نیرنگی پنهانی در پشت کار هست. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی احساس کند، دیگری دارد به وی خیانت می‌کند. (داستان کوتاه ریگ به کفش داشتن))

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۴ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری