داستان کوتاه پیاده و سوار

داستان کوتاه پیاده و سوار

روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزاز بود که هر چند وقت یک بار از شهر، پارچه و لباس‌های گوناگون می‌خرید و به ده‌های اطراف می‌برد و می‌فروخت و به شهر برمی‌گشت. یک روز این بزازِ دوره‌گرد، داشت از یک ده به ده دیگر می‌رفت. وقتی از آبادی خارج شد و به راه بیابانی رسید، مردی اسب‌سوار را دید که آهسته آهسته می‌رفت. مرد بزاز که بسته‌ی پارچه‌ها را به دوش داشت، بسیار خسته شده بود، به سوار گفت: «آقا، حالا که ما هر دو از یک راه می‌رویم، اگر این بسته را روی اسب خودت بگیری از جوانمردی تو سپاسگزار و دعاگو خواهم.»
سوار جواب داد: «حق با تو است که کمک کردن به هم‌نوع، کار پسندیده‌ای است و ثواب هم دارد، اما از این متاسفم که اسب من دیشب، کاه و جو نخورده و چون تاب و توان راه رفتن ندارد، بار گذاشتن روی او بی‌انصافی است و خدا را خوش نمی‌آید.»
مرد بزاز گفت: «بله، حق با شماست» و دیگر حرفی نزد. همین که چند قدم دیگر پیش رفتند، ناگهان از کنار جاده، خرگوشی بیرون دوید و پا به فرار گذاشت و رفت صد قدم دورتر نشست. اسب‌سوار وقتی خرگوش را دید، شروع کرد دنبال خرگوش تاختن. خرگوش دوباره شروع کرد به دویدن، او از جلو و اسب‌سوار از دنبال او رفتند. مرد بزاز وقتی دویدن اسب را دید به فکر فرو رفت و با خود گفت: «چه خوب شد که سوار، کوله‌بار مرا نگرفت وگرنه ممکن بود به فکر بدی بیفتد و پارچه‌های مرا بِبَرد و دیگر دستم به او نرسد.»
اتفاقا اسب‌سوار هم پس از این‌که مقداری رفته بود، به همین فکر افتاد و با خود گفت: «اسبی به این خوبی دارم که هیچ سواری هم نمی‌تواند به او برسد، خوب بود بسته‌ی بار بزاز را می‌گرفتم و می‌زدم به بیابان و می‌رفتم.»
سپس سوار، اسب را برگردانید و آرام آرام برگشت تا به پارچه‌فروش رسید و به او گفت: «خیلی معذرت می‌خواهم، تو را تنها گذاشتم و رفتم خرگوش بگیرم، نشد. راستی چون هنوز تا آبادی خیلی راه داریم، دلم راضی نشد تنها بروم و دیدم خدا را خوش نمی‌آید که تو پیاده و خسته باشی و من هم اسب داشته باشم و به تو کمک نکنم، حالا بسته‌ی پارچه را بده تا برایت بیاورم. اسب هم برای این مقدار بار، نمی‌میرد، به منزل می‌رسد و خستگی از تنش درمی‌رود.»
مرد بزاز گفت: «از لطف شما متشکرم، راضی به زحمت نیستم. بعد از پیدا شدن خرگوش و دویدن اسب، من هم فهمیدم که باید بار خودم را خودم به‌دوش بکشم.»

 

برگرفته از کتاب مرزبان‌نامه، نوشته‌ی مرزبان باوندی.
بازنویسی: مهدی آذریزدی

 

همین داستان با نام ضرب المثل: آن فکری را که تو کردی من هم کردم
پارچه‌فروشی می‌رود در یک آبادی پارچه‌هایش را بفروشد. در بین راه خسته می‌شود و می‌نشیند تا کمی استراحت کند. در همان وقت سواری از دور پیدا می‌شود. مرد پارچه‌فروش با خود می‌گوید: «بهتر است پارچه‌ها را به این سوار بدهم، بلکه کمکم کند تا آبادی بیاورد.»
وقتی سوار به او می‌رسد، مرد می‌گوید: «ای جوان، این پارچه‌ها را کمک من به آبادی برسان.»
سوار می‌گوید: «من نمی‌توانم پارچه‌های تو را ببرم.» و به راه خود ادامه می‌دهد.
مرد سوار مسافتی که می‌رود، با خود می‌گوید: «چرا پارچه‌های آن مرد را نگرفتم؟ اگر می‌گرفتم، او که دیگر به من نمی‌رسید. حالا هم بهتر است همین جا صبر کنم تا آن مرد برسد پارچه‌هایش را بگیرم و با خود ببرم.»
در همان فکر بود که پارچه‌فروش به او رسید. سوار گفت: «عمو، پارچه‌هایت را بده تا کمکت کنم و به آبادی برسانم.»
مرد پارچه‌فروش گفت:‌ «نه! آن فکری را که تو کردی من هم کردم.»‌

 

نگاره: -
گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۴ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری