۱۱ داستان کوتاه کریم خان زند

۱۱ داستان کوتاه کریم خان زند

محمد کریم خان زند بنیان‌گذار دودمان زندیان بود که میان سال‌های ۱۱۶۳ تا ۱۱۹۳ بر ایران فرمان راند. او در سال ۱۱۱۹ هجری قمری در شهر ملایر زاده شد و در سال ۱۱۹۳ هجری قمری در شهر شیراز درگذشت. برخی از کریم خان زند به‌عنوان خوش‌نام‌ترین و نیکوترین پادشاه ایران پس از اسلام یاد می‌کنند. از کریم خان به‌عنوان پادشاهی مردم‌دار یاد می‌شود که توجه ویژه‌ای به آبادانی کشور داشت و یادگارهای ماندگاری چون بازار وکیل، ارگ کریم خانی، مسجد وکیل و حمام وکیل را در شیراز بنا نهاد.
(۱) آب و پلو
به نقل از کریم خان زند: دو چیز به من می‌چسبد، یکی آب یخ زمستان و دیگری پلو شب عید. زیرا تنها در زمستان است که آب یخ در دسترس همه هست و تنها در شب عید است که همه‌ی ایرانیان پلو می‌خورند.
(۲) نه من کریمم نه تو
درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
(۳) فکر می‌کردم تو بیداری
مردی به دربار خان زند می‌رود و با ناله و فریاد می‌خواهد تا کریم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می‌شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می‌شنود و می‌پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می‌دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به‌حضور خان زند می‌رسد و کریم خان از وی می‌پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می‌کنی؟»
مرد با درشتی می‌گوید: «دزد همه‌ی اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»
خان می‌پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می‌رفت تو کجا بودی؟»
مرد می‌گوید: «من خوابیده بودم!»
خان می‌گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»
مرد در این لحظه آن‌چنان پاسخی می‌دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می‌شود و سرمشق آزادی‌خواهان می‌شود.
مرد می‌گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می‌کردم تو بیداری!»
خان بزرگ زند لحظه‌ای سکوت می‌کند و سپس دستور می‌دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می‌گوید: «این مرد راست می‌گوید ما باید بیدار باشیم.»
(۴) دزدی زین
کریم خان زند گوید: وقتی که در اردوی نادری مردی سپاهی بودم از فقر و احتیاج، زینی طلاکوب را از مرد زین‌سازی دزدیدم که متعلق به یکی از امرای افغان بود. روز دیگر شنیدم که زین‌ساز بیچاره در زندان نادری است و حکم شده که روز دیگر اگر زین را ندهد، او را به دار بیاویزند. دل من از این خبر خیلی سوخت. زین را بردم و به‌جایی که برداشته بودم گذاشتم و صبر کردم تا زن زین‌ساز رسید. چون زن آن زین را بدید نعره‌ای کشید و از فرط سرور بر زمین افتاد و دعا نمود و گفت: خداوند به کسی که این زین را واپس آورده آن‌قدر عمر دهد که صد زین مرصع طلاکوب به‌خود بیند. من یقین دارم که از دعای آن زن به این دولت رسیدم.
(۵) لهجه‌ی کج زبان‌ها
روزی کریم خان زند به دلقک دربار گفت که برود و ببیند چه چیزی باعث شده است که سگی در خارج از محوطه‌ی قصر پارس می‌کند.
دلقک طبق معمول رفت و پس از آن‌که لحظاتی با دقت گوش فرا داد، برگشت و با صدایی رسا گفت که وکیل باید یکی از بزرگان فامیل را برای کشف این مطلب بفرستد تا ببیند که این حیوان چه می‌گوید، زیرا این سگ به لهجه‌ی کج زبان‌ها که بزرگان فامیل با آن آشنایند سخن می‌گوید ولی من از صحبت‌هایش یک کلمه هم نفهمیدم.
کریم خان از ته دل خندید و انعامی به او داد.
(لهجه‌ی کریم خان زند لکی بود و مردم لکی را کج زبان می‌گفتند.)
(۶) حمام چیست
روزی کریم خان زند از لری پرسید: ماهی چند بار به حمام می‌روی؟
لر بیچاره که هرگز نام حمام نشنیده بود، پرسید حمام چیست؟
کریم خان گفت: حمام جایی است که مردم برای دفع کثافت بدن آن‌جا در آب می‌روند و شست‌وشو می‌کنند.
لر پرسید: خان شما هر چند وقت یک‌بار به حمام می‌روی؟
خان زند گفت: ماهی یک‌بار.
لر شروع کرد به خندیدن و گفت: معلوم می‌شود که جناب خان مرغابی شده و الا آدمی که آن‌قدر حمام نمی‌رود.
کریم خان پرسید: پس تو هر چند وقت خود را می‌شویی؟
لر گفت: در سراسر عمر دو بار. یک بار قابله ما را می‌شوید و یک بار مرده شوی.
(۷) فراش و کارگر ساختمانی
روزی کریم خان زند در حالی که با قلیان جواهرنشان و میناکاری شده مشغول دود کردن تنباکو بود، یکی از فراشان درباری ملاحظه کرد که یکی از کارگران ساختمانی نیز محرمانه به قلیان گِلی پک می‌زند و در گوشه‌ای نشسته است. چنان با خشم به آن مرد حمله کرد که قلیان از دستش رها شد و قطعه قطعه گردید. مرد دست از کارش کشید و سر به‌سوی آسمان گرفت و غرغرکنان شروع به نفرین کرد. وکیل آگاه شد و مرد را خواست تا از کم و کیف غرغرش استفسار کند.
گفت که محرمانه سه کریم را با هم مقایسه کرده است. یعنی خداوندِ کریم و بخشاینده‌ی آسمان‌ها را و کریم خان وکیل که خداوند چنین قلیانی را به او داده است و خودش را.
کریم خان هم‌نام خویش را با مهربانی در کنارش نشاند و او را در قلیان‌کشی خود شریک کرد. موقعی که آن‌جا را ترک می‌گفت قلیان گران‌بها را به ‌آن مرد داد و توصیه کرد که این قلیان را در حدود هفت هزار تومان می‌ارزد و آن را ارزان نفروشد.
عامل وکیل بعدا دوباره قلیان را از کسی که آن کارگر به وی فروخته بود، خریداری کرد.
(۸) ظروف چینی و مسین
روزی که نمایندگان انگلستان با کریم خان زند درباره‌ی صادرات و واردات صحبت می‌کردند کریم خان بشقاب چینی را که به‌عنوان پیشکش تقدیمش داشته بودند به زمین زد و بشقاب ریز‌ ریز شد. آن‌گاه بشقاب مسین کاشان را خواست و به زمین انداخت. بشقاب سالم ماند. کریم خان گفت: صلاح مردم ایران این است که با همین ظروف مسین آشنا باشند. آنان مردمی فقیرند و ظروف چینی به دردشان نمی‌خورد. ظرف مسین همه وقت سالم می‌ماند.
(۹) تاجر هندی
تاجری هندی در شیراز وفات یافت و مبلغ صد هزار تومان از خود به‌جا گذارد. ارکان دولت به کریم خان زند عرض نمودند که این تاجر متوفای هندی در ایران بلا وارث می‌باشد. به آداب ملوک گذشته اموالش را باید به خزانه تحویل نمایند. کریم خان از روی خشم فرمود ما مرده‌شوی نیستیم که اموالش را ضبط کنیم. اموالش را نگهدارید و جستجو کنید و وارثش را پیدا کنید و به وارثش برسانید. پس به دستورش عمل نمودند.
(۱۰) مایه‌ی عبرت
گویند کسی بر کریم خان زند خرده گرفت که بر قتل دشمنان شادی باید نه اندوه.
پهلوان زند گفت: من در فکر خودم هستم. من به چشم خود از اول تا آخر شوکت سلطنت پادشاهی چون نادر را دیدم که همچون من پنجاه هزار چاکر داشت. سپس دستگاه سلطنت علی شاه و ابراهیم شاه و بعد تکبر و جبروت مردانی چون ابوالفتح خان و علیمردان خان و آزاد‌خان و محمدحسین خان و فتحعلی شاه افشار و دیگران را دیدم. روزگار هر یک را به نحوی در هم شکست و مایه‌ی عبرت ما کرد تا ما را مایه‌ی عبرت که نماید.
(۱۱) به شرط بکارت
مردی به کریم خان زند شکایت برد که زنی را به شرط بکارت گرفته‌ام، ولی در شب عروسی متوجه شدم که دختر نیست. می‌خواهم او را رسوا کنم تا دیگر مردم چنین گندم‌نمایی و جوفروشی نکنند و دیگران را فریب ندهند.
کریم خان از روی محبت مشت زری به وی داد و گفت: از مروت و جوانمردی به دور است که آن زن و خانواده‌اش را بی‌آبرو کنی.
مرد از این همه محبت خان متاثر شده او را سپاس گفت و برفت. مرد دیگری که این داستان را شنیده بود خود را به کریم خان رسانید و گفت: دختری در عقد ازدواج آوردم، ولی غیر باکره درآمده است.
کریم خان که منظور او را فهمیده بود با مهربانی بدو گفت: فرزند همه‌ی دوشیزگان در شب زفاف بیوه از کار درآمده‌اند. صلاح در آن است که با وی بسازی.

 

نگاره: Commons.wikimedia.org
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری