
مردی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود. با این روش مال بهدست میآورد و خرج میکرد؛ تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت و گفت: «مرگ حق است، آخر همه را بباید مُرد و کار به آخرت بباید برد.»
چون روز شد، به خدمت شیخی رفت که مردی پرهیزکار بود و حال خود را به او باز گفت. شیخ او را به پند و موعظه از راهزنی توبه داد و مدتی به صلاح و عفاف گذرانید و چون کسب و پیشه نداشت و هنری نمیدانست، پریشان گشته، عیالش بیبرگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند که چیزی نخوردند و عیالاتش بیطاقت گشتند، گفتند: «ای مرد الحال مردار به ما حلال گشته آدمی را سد رمق لازم است. ما را چه باید کرد که دیگر صبر و تحمل نمانده، فکری در این باب باید بکنی.»
پس آن مرد پیش شیخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بیان کرد. شیخ گفت: «تو به خدا بازگشت کردهای، اگر تو دیگر عزم این کار میکنی باری از من یک مثل بشنو که راه بزن، راه خدا هم ببین.»
مرد این را از شیخ شنید. به خانهی خود رفت و با عیالات خود گفت: «غم مخورید که امشب بر سر کار خود میروم.»
فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روی اخلاص مناجات میکرد که خدایا تو میدانی که کسب و پیشهای ندارم. حال من بر تو ظاهر است، اما رضای تو از دست ندهم.
چون روز شد، آن مرد برخاست به میان همان عیاران رفت و حال باز گفت. دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود، او را عزت کردند و لباس عیاران پوشید. ناگاه جاسوس ایشان خبر آورد که قافلهی عظیمی از هند میآید و مال بسیار همراه دارد. عیاران گفتند: «قدم این مرد مبارک است.»
آن مرد را پیشرو نموده و چون پاسی از شب گذشت، دور قافله را گرفتند. جنگ درگرفت و جمعی کشته و جمعی را دستگیر کردند. سردار قافلهباشی را با چند تن دیگر از تجار دستبسته نگاه داشتند و مال و اسباب را جمع کرده و آن چند تن را دستبسته پیش مهتر عیاران آوردند. مهتر آن جوان را طلبید که شیخ نصیحت کرده بود و گفت: «ای جوان پدرت سردار ما بود و میگفت کسانی را که اموالشان را دزدیده باشیم نباید زنده گذاشت که هزار مفسده به هم میرساند.»
جوان گفت: «من توبه کردهام که بیمروتی و بیرحمی نکنم.»
سردار گفت: «اگر که از این مال حصه میخواهی این است که با تو گفتم.»
لاعلاج برخاست و تیغ در دست گرفته آن ده کس را برداشت و پارهای راه که رفت یک عیار دیگر با او رفیق شده، آن ده کس را به کناری بردند. آن عیار یکی را گردن زد و در چاه انداخت. آن جوان تائب را دل بسوخت و نصیحت شیخ را در آنجا بهخاطر آورد. پس آن عیار، یکی دیگر را پیش آورد که گردن بزند و با آن جوان گفت: «یکی را هم تو گردن بزن.»
بازرگانی را پیش آورد و تیغ برکشید که بازرگان را گردن بزند. آن جوان تائب پیشدستی کرده تیغی بر کمر آن عیار زد و او را به دو نیمه کرد و جوان تائب دست آن نه کس را که عمر ایشان باقی بود، گشوده از برای رضای خدا آزاد کرد و گفت: «پیر من فرموده راه بزن راه خدا هم ببین. اگر با این راهزنان بر کار میباشم، اما از جملهی ایشان نیستم. من شما را از برای رضای خدا آزاد کردم و اجر آن را از خدا میخواهم.»
آن مرد بازرگان گفت: «از برای رضای خدا نیکی کردهای و نُه کس را خلاص کردی. ما حق مروت تو را هرگز فراموش نکنیم و بدان که مرا خواجه فلان نام است در بصره و در فلان محله خانه دارم و مرا حق تعالی مال و نعمت بسیار داده. الحال بدان که در این کاروان خر سیاه مصری مال من هست که خیلی جَلد و تُند میباشد و پالان آن فلان رنگ است و فلان نشان دارد. هزار دینار زر سرخ و جواهر قیمتی که چند برابر با تمام مال این قافله ارزش دارد در خریطه سفیدی است که در میان پالان آن خر تعبیه شده. اگر تو را از آن مال حرام ندهند، سعی کن تا آن خر را بهچنگ آوری که مدتها تو و فرزندان تو را بس باشد.»
پس ایشان راه بیراهه گرفته به در رفتند. آن جوان با تیغ برهنه پیش مهتر دزدان آمده و شمشیر را به زمین زد و اظهار ندامت کرد! امیر عیاران گفت: «سهل باشد حالا تو را از این مالها نصیب خواهیم داد.»
تا مال را قسمت کردند صبح شد. آن جوان همان درازگوش را دید که در صحرا میچرد. گفت: «ای امیر آن درازگوش را به من بدهید که برای پسرم سوغات ببرم؟»
گفت: «بسیار خوب برو بگیر و سوار شو.»
جوان وضو گرفته نماز صبح بهجا آورد و شکر خدا کرد و خر را برداشته و به منزل خود رفت. عیالاتش همه شاد شدند جوان پالان خر را به درون خانه برده و بشکافت. در آن خریطه زر و جواهر قیمتی چندی دید، و چون دید قیمت جواهر و زر سرخ مبلغ کلی میشود. با خود گفت: «این مال و زر مرا حلال نخواهد بود. باید این امانت را در بصره پیش بازرگان برم و هر چه او با دست خود و رضای خود به من بدهد، مرا حلال خواهد بود.»
پس هیچ تصرف نکرد و همچنان در پالان پنهان نمود و بر خر سوار شد و راه بصره پیش گرفت. چون به بصره رسید، نام و نشان بازرگان پرسید و نزد او رفت. چون تاجر او را دید در بغل گرفته ببوسید و او را به درون خانه برد و حال یکدیگر معلوم کردند. جوان گفت: «امانتی شما را آوردهام!»
بازرگان گفت: «حرفی که گفتهام از گفتهی خود برنگردم.»
پس بازرگان چند روزی او را مهمان کرده و از آن زر و جواهر هیچ تصرف ننمود و گفت: «بر تو حلال و برو تصرف کن.»
جوان روانهی خانه خود گردید و با کمال خوشحالی بهسوی اهل و عیال خود آمد.
این ضرب المثل ما را به انصاف، دادگری و جوانمردی سفارش میکند.
نگاره: Alexis Auguste Delahogue (mutualart.com)
گردآوری: فرتورچین





