
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، برگزیدهای از ضرب المثلهای فارسی با «حرف ز» را میخوانید.
ز آتشت نشدم گرم و دود کورم کرد.
ز پیشه بخور، همیشه بخور. (معنی: درآمد آدمی از کار و پیشه همیشگیست.)
ز سوداگریها گری مانده است - ز اسباب حجره دری مانده است. (معنی: این مثل دربارهی بازرگان یا سرمایهداری بهکار برده میشود که سرمایه و داراییاش از دست رفته و تنها یک نام بازرگان یا سرمایهدار بر سرش مانده است.)
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است. (مصرع نخست: دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است.) (سعدی) (معنی: عشق و شکیبایی از هم بسیار دور هستند و پیمودن این راه آسان نیست. عشق راستین با بیتابی، ناآرامی و شیدایی همراه است و با بردباری و شکیبایی فاصلهی بسیاری دارد.)
ز گهواره تا گور دانش بجوی. (معنی: آدمی از زمان زایش تا هنگام پیری و مرگ، باید همواره در پی آگاهی و دانشاندوزی باشد.)
ز مادر مهربانتر دایه خاتون. (معنی: این مثل به شوخی و طنز دربارهی کسی بهکار برده میشود که بیشتر از آدمهای اصلی، همدردی و دلسوزی نشان دهد.)
ز من پرس فرسودهی روزگار. (مصرع دوم: که بر سفره حسرت خورد روزهدار.) (سعدی) (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که کسی خود را دربارهی گرفتاری دیگران آگاه نشان دهد، تا آنان برای از میان برداشتن گرفتاریشان از او پرسش کنند.)
ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد. (مصرع دوم: من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار.) (عرفی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که بخواهند حال روز شهر یا کشوری را آشفته و پر از آشوب نشان دهند. منجنیق ابزاری برای پرتاب کردن سنگ و آتش در جنگ بوده است.)
ز نیرو بود مرد را راستی - ز سستی کژی آید و کاستی. (فردوسی) (معنی: هر کس با انجام ورزش و بهدست آوردن نیرومندی، تندرست و سرزنده میشود و با تنبلی کردن، خمیدگی و ناتوانی بر او چیره خواهد شد.)
ز هر طرف که شود کشته سود اسلام است. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که جنگ و پیکار میان دو گروه و آسیب و زیانی که هر دو گروه میبینند، چه از این گروه و چه از آن گروه و چه از هر دو گروه، بهسود گروه سومی پایان یابد.)
زابرا شدن. (یا زابراه شدن. یا زا به راه شدن.) (معنی: سرگردان شدن. به درد و رنج دچار شدن. زمینگیر شدن.)
زاغ سیاه کسی را چوب زدن. (یا زاغ سیاه چوب زدن. یا زاغ کسی را زدن.) (معنی: از دور رفتار کسی را پاییدن؛ یا کسی را پنهانی دنبال کردن. زاغ پرندهای همانند کلاغ است. ولی در این ضرب المثل واژهی زاغ، دگرگون شدهی واژهی زاج است. زاغ یا زاج گونهای نمک معدنی و بلورمانند است که به رنگهای سیاه، کبود، سبز و سفید دیده میشود. این نمک که بیبو و بیمزه است و در آب آمیخته میشود، در پزشکی و صنعت بهکار میرود. گونهی سیاهرنگ این نمک یعنی زاج سیاه، بیشتر بهمصرف رنگ نخ قالی و پارچه و چرم میرسد. در گذشته اگر صنعتگری میدید که نخ یا پارچه و یا چرم سیاه همکارش خوشرنگتر، روشنتر و یا درخشانتر از کارهای خودش است، در پی آن میشد که پنهانی خود را به ظرفی که همکارش زاغ یا زاج خود را در آن حل میکرد برساند و چوبی در آن بگرداند و با دیدن و بوییدن و وارسیهای دیگر پی ببرد که در آن زاغ چه افزودهاند و یا گونه، اندازه و نسبت ترکیبش چیست. این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که کوشش میکند تا از کار دیگران سر دربیاورد.)
زاغ و مازوئی خرجش نکردهایم. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که انجام دادن کاری که شاید سود داشته باشد، هزینه یا زیانی در بر نداشته باشد.)
زاغ و مازوئی خرجش نکردهایم. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که انجام دادن کاری که شاید سود داشته باشد، هزینه یا زیانی در بر نداشته باشد.)
زوغم زد و زیغم زد، پس مانده کلاغم زد. (یا زاغم زد و زوغم زد، پس مانده کلاغ کورم زد.) (معنی: این ضرب المثل را کسی بهکار میبرد که از آدمی پست و فرومایه، توهین، دشنام و شاید ضرب شستی دیده باشد. ضرب شست نشان دادن بهمعنی نشان دادن زور و توانایی خود به دیگریست. واژه زیغ یا زوغ هم بیمعناست و برای همآوایی با زاغ بهکار گرفته شده است.)
زاقارت. (معنی: ناجور. ناهماهنگ. نازیبا. زشت. بهدرد نخور.)
زانو بر زانوی کسی داشتن. (معنی: همنشین و همدم کسی بودن.)
زاینده میرنده است. (معنی: هر آفریدهای که پا به هستی میگذارد، مردنیست.)
زبان آدم سر کسی نشدن. (یا زبان آدمیزاد سر کسی نشدن.) (معنی: تنها با تندخویی و پرخاشگری تن به کاری دادن. تنها زبان تندخویی را شناختن.)
زبان بادبزن جگر است. (معنی: بازگفتن دردها و اندوهها با دیگران، از سختی آنها میکاهد.)
زبان بریده به کنجی نشسته صُم بُکم - به از کسی که نباشد زبانش اندر حُکم. (سعدی) (معنی: کسی اگر زبانش بریده باشد و در گوشهای بیهیچ صدایی مثل کر و لالها نشسته باشد، بهتر از این است که زبانش در اختیارش نباشد و آن را بهدرستی بهکار نگیرد و هر چه میخواهد بگوید.)
زبان به دهان گرفتن. (معنی: خاموش و ساکت شدن و سخن نگفتن.)
زبان به زبان کسی گذاشتن. (معنی: با کسی بگومگو کردن. پاسخ تند به کسی دادن.)
زبان خر را خلج میداند. (معنی: هر کس زبان همچون خود را بهتر میشناسد و با آن آشناتر است.)
زبان خوش سر کسی نشدن. (یا زبان خوش سر کسی نمیشود.) (معنی: تنها با تندخویی و پرخاشگری باید با کسی رفتار کردن.)
زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون میآورد. (یا با زبان خوش، مار از سوراخ بیرون میآید.) (معنی: مار کنایه از دشمن است و بیرون آمدن او از سوراخ، کنایه از آشتی و پیروزی در انجام کار است. این ضرب المثل بدین معناست که هر اندازه ما دیگران را گرامی بداریم و با آنان با ادب برخورد کنیم و واژهها و سخنان خوشایند و شیرین بهکار ببریم، میتوانیم دل آنان را نرم و آرام کنیم (اگرچه که سنگدل باشند) و همین رفتار خوش زمینهساز از میان رفتن بسیاری از سختیها و گرفتاریها میشود. (داستان کوتاه زبان خوش مار را از سوراخ بیرون میآورد))
زبان در دهان کسی گذاشتن. (معنی: کسی را به گفتن چیزی که نمیخواسته یا آگاه نبوده، واداشتن.)
زبان ریختن. (معنی: سر و زبان داشتن. چاپلوسی بسیار کردن. با چرب زبانی و شیرین سخنی کار خود را کردن.)
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد. (مصرع نخست: به پای شمع شنیدم ز قیچی پولاد.) (امیرخسرو دهلوی) (معنی: احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرفهای نیشدار و خطرناک، میتواند نگهدار جان آدمی باشد. این ضرب المثل به ما یادآوری میکند که آدمی همواره باید کنترل زبان خود را داشته باشد تا برای سخنانی که میگوید به دردسر نیفتد. همچنین این ضرب المثل برای کسانی بهکار برده میشود که هیچگاه زبانشان را کنترل نمیکنند و نسنجیده هر واژهای را بر زبان میآورند. راز دیگران را آشکار میکنند. دروغ میگویند. تهمت میزنند یا پدیدآورندهی جدایی میان دو تن میشوند؛ تا آنجا که سخنی میگویند که زمینهساز بدگمانی دیگران به خودشان شده و برای همین دچار گرفتاری و دردسر میشوند. (داستان کوتاه زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد))
زبان سر کسی نشدن. (معنی: نادان و بیخرد بودن. به سخن دیگران سربههوا بودن.)
زبان کسی بسته شدن. (یا زبان کسی بند آمدن.) (معنی: خاموش شدن و دیگر سخنی نگفتن.)
زبان کسی سر دیگری دراز بودن. (یا زبان کسی بر دیگری دراز بودن.) (معنی: چیرگی داشتن کسی بر دیگری.)
زبان کسی مو درآوردن. (یا زبانم مو درآورد.) (معنی: از بس گفتم خسته شدم. بارها تکرار کردن بیهودهی چیزی. تکرار بیش از اندازهی سخنی. این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی بخواهد چیزی را به دیگری حالی کند، ولی هر چه تکرار میکند، در شنونده کارگر نمیافتد. اینجاست که میگوید: بس که گفتم، زبانم مو درآورد.)
زبان کسی هرز بودن. (معنی: رازدار و رازنگهدار نبودن کسی.)
زبان گوشت است، به هر طرف که بچرخانی میچرخد. (یا زبان گوشت است، به هر طرف بگردانی میگردد.) (معنی: اختیار زبان بهدست آدمیست و هر چه او بخواهد میتواند بر زبان آورد؛ پس نباید بهجای خوشزبانی، بدزبانی کرد.)
زبان مرغان مرغان دانند. (معنی: کسان یک خانواده یا یک تیره و یا کارکنان یک پیشه، به زبان، خو، رفتار و آداب هم آشنا هستند و به خواستهی یکدیگر بهخوبی پی میبرند.)
زبانت را گاز بگیر. (معنی: دیگر چیز نگو. بیش از این سخن مگو. این اصطلاح به کسی گفته میشود که سخن نابهجا و ناشایست به زبان آورد، همچون نفوس بد زدن یا پیشبینی بد کردن.)
زبانی را بلغور کردن. (معنی: بدان زبان گفتگو کردن.)
زبانم مو درآورد. (یا زبان کسی مو درآوردن.) (معنی: از بس گفتم خسته شدم. بارها تکرار کردن بیهودهی چیزی. تکرار بیش از اندازهی سخنی. این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی بخواهد چیزی را به دیگری حالی کند، ولی هر چه تکرار میکند، در شنونده کارگر نمیافتد. اینجاست که میگوید: بس که گفتم، زبانم مو درآورد.)
زپرتی. (معنی: این اصطلاح دارای ریشهای روسی و بهمعنای زندانیست و کاربرد آن از زمان قزاقهای روسی در ایران بهیادگار مانده است. در آن روزگار هرگاه سربازی بهزندان میافتاد، میگفتند: یارو زپرتی شد. با این همه واژهی زپرتی در زبان فارسی معنای گوناگونی دارد؛ همچون: کهنه و فرسوده، ناتوان و بیزور، سست و ناپایدار، شلخته و ژولیده، بیارزش و بهدردنخور، دستوپا چلفتی و...)
زحمت را کم کردن. (معنی: رفتن. زمینهساز رفتن کسی شدن. دردسر را کم کردن.)
زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است. (معنی: زخم زبان بهبودنیافتنیست، ولی زخم شمشیر بهبودیافتنیست. هر کاری بهویژه بدی و ستم، تا همیشه تاثیر خودش را بهجا میگذارد. آدمی با زبان خود میتواند زخمی را بر دل دیگری پدید آورد که تا پایان زندگیاش از دلش بیرون نرود. این ضرب المثل دربارهی کسانی بهکار میرود که با زبان تلخشان دیگران را آزرده میکنند. (داستان کوتاه زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است))
زخم شمشیر خوب میشود، زخم زبان خوب نمیشود. (معنی: زخم سخت درمان میشود، ولی رد زخمی که از سخنی سوزاننده بر جای میماند، همیشه در دل و یاد ماندگار میشود و درمان نمیگردد.)
زد که زد، خوب کرد که زد. (داستان کوتاه زد که زد، خوب کرد که زد))
زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. (معنی: اگر به دیگران زیان یا آسیبی رساندی، آنان این حق را دارند که واکنش نشان داده و تو را بهسزای کاری که انجام دادی برسانند. پس نباید از رفتار آنان دلخور شده و گلایه داشته باشی.)
زر و زور و زاری، اگر با کسی کاری داری. (یا زر یا زور یا زاری، اگر با کسی کاری داری.) (معنی: برای از میان برداشتن گرفتاریها، بهناچار باید دست بهدمان زر، زور و زاری شد. برای پیش بردن کارها یا باید رشوه پرداخت کرد، یا زور بهکار برد و یا خواهش و زاری نمود.)
زرت کسی قمصور شدن. (یا فزرت کسی در رفتن.) (معنی: ناتوان شدن. شکست خوردن. از پا درآمدن.)
زرت و پرت کردن. (یا زرت و زورت کردن.) (معنی: سخنان یاوه و بیهوده گفتن.)
زرد کردن. (معنی: به سختی ترسیدن. خود را باختن.)
زردآلو را میخورند برای هستهاش. (یا زردآلو را برای هستهاش میخورد.) (معنی: این ضرب المثل دربارهی آدمهای تنگچشم و کنس بهکار میرود که برای رسیدن به سود ناچیزی تن به هر کاری میدهند. همچنین اگر کسی یک کار ناخوشایند را برای دستاورد و سودش انجام دهد، این ضرب المثل برای او نیز بهکار برده میشود. (داستان کوتاه زردآلو را برای هستهاش میخورد))
زرق و برق دادن. (معنی: پیرایههای چشمگیر، ولی کمارزش دادن.)
زرنگی زیاد فقر میآورد.
زرنگی مایهی جوانمرگی است. (یا زرنگی زیاد مایهی جوانمرگی است.) (معنی: آدمهای زرنگ بیش از آدمهای معمولی زیان میبینند.)
زریدن. (معنی: زر زدن. سخن بیارزش و بیهوده گفتن.)
زشت باشد روی نازیبا و ناز - صعب باشد چشم نابینا و درد. (سنایی) (معنی: این مثل بیشتر برای فرومایگان و تازه به دوران رسیدگانی بهکار برده میشود که با اینکه پستی و فرومایگی از ظاهر رفتار و کردار آنان پیداست، باز هم دست از خودخواهی و خودستایی برنمیدارند.)
زعفران که زیاد شد، بخورد خر میدهند.
زکات تخم مرغ یک پنبه دانه است. (معنی: بخشش و دهش هر کس، درخور و هماهنگ با سرمایهی اوست. این ضرب المثل ما را به بخششهای اندک سفارش میکند.)
زکات مال بدر کن که فضلهی رز را - چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور. (سنایی) (معنی: این مثل ما را به دادن دهش و بخشش که زمینهساز فراوانی در دارایی و افزایش آن میشود سفارش میکند. شاخههای بلند انگور را در آغاز بهار کوتاه میکنند تا شاخههای نیرومندتری از آن جوانه زند و خوشههای پربارتری بدهد.)
زل آفتاب. (معنی: تابش و سوزندگی بسیار آفتاب. گرمای بسیار.)
زمانهایست که هر کس به خود گرفتار است. (مصرع نخست: تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی.) (آصفی هروی) (معنی: این مثل زبان حال کسانیست که خود گرفتارند و نمیتوانند از دیگران یاری بگیرند؛ و یا خود به دیگران یاری دهند، از آن رو که همه گرفتارند.)
زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز. (اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد - وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز.) (مسعود سعد سلمان) (معنی: این مثل ما را به بردباری و شکیبایی در برابر دشواریها و گرفتاریهای زندگی سفارش میکند.)
زمستان را شبی، پیران را تبی. (معنی: سرمای زمستان آفت تندرستی پیران است. در موسم زمستان پیران با اندک تبی از پای درمیآیند.)
زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند. (یا زمستان تمام شد، روسیاهی به ذغال ماند.) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی بدی کرده و یا امیدی را ناامید کرده باشد؛ ولی سرانجام هر چه بود بگذرد و کار انجام شود و سرافکندگی، شرمساری و روسیاهی برای او برجا بماند.)
زمستان هر روز باشد زمستانی خودش را میکند. (معنی: در موسم زمستان هرگاه آمدن برف و باران یا سرما به عقب افتد، سرانجام روزی خواهد رسید که هوا سرد خواهد شد و برف خواهد بارید. این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که سرما و برف زمستانی در روزهایی که چشم بهراه آن هستند، پدیدار نشود.)
زمین ترکید و پیدا شد سر خر. (معنی: این مثل به شوخی و طنز زمانی بهکار میرود که مزاحمی ناگهان در جایی پیدا شود و آسایش دیگران را بر هم بزند.)
زمین را پیش آسمان گرو گذاشتن.
زمین شوره سنبل بر نیارد - در او تخم و عمل ضایع مگردان. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که بخواهند پند به بدنهاد و بدسرشت یا تربیت و ادب کردن ناکس را کاری بیهوده بهشمار آورند. معنی شعر بدینگونه است: در شورهزار گل و سنبل بیرون نمیآید، تخمها و کوششت را هدر نده.)
زمین که سخت شد، گاو از چشم گاو میبیند. (معنی: زمین که سخت شد، دو گاوی که با هم آن را شخم میزنند، به یکدیگر بدگمانی بیجا پیدا میکنند. زمانی که کار دشوار و سخت باشد، هر کسی گمان میکند همکار او کمکاری میکند.)
زمین گرد است. (یا زمین گرده.) (معنی: هر کردار و کنشی، واکنشی دارد؛ اگر آدمی نیکی کند، نیکی میبیند و اگر بدی کند، بدی میبیند. این اصطلاح را بیشتر آدم ستمدیده به کسی که ستم کرده میگوید تا یادآور شود که تاوان ستمهایش را خواهد داد.)
زن از غازه سرخ رو شود و مرد از غزا.
زن آبستن گل میخوره اما گل داغستان.
زن بابام اگر نونم میداد لب تنورم میداد. (معنی: این مثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که نیازی در زمان خود برآورده نکرده باشد.)
زن بلاست، اما الهی هیچ خانهای بیبلا نباشد. (یا زن بلاست، انشاءالله هیچ خانهای بیبلا نباشد.) (معنی: این ضرب المثل بیشتر از سوی مردان بهکار برده میشود، بدین معنا که هر خانهای با بودن زن، روشنایی و شادابی دارد.)
زن بیوه را برای میوهاش میخواهند. (معنی: با زن بیوه به هوای درآمد و داراییاش پیمان زناشویی میبندند. بیشتر زنان بیوه از درآمد و دارایی برخورداند و برخی ازدواج با آنان را بهتر میدانند تا از زندگی دارای آسایش برخوردار باشند. این ضرب المثل برای خواستگاران آزمند، تنآسا و آسودهجوی زنان بیوه بهکار برده میشود.)
زنِ پدر مادر نمیشورد. (معنی: جای خویشاوندان راستین را کسی پر نمیکند. این مثل افزون بر مادرخوانده دربرگیرندهی دیگر خویشاوندان نیز میشود.)
زن تا نزاید بیگانه است. (معنی: داشتن فرزند زمینهساز استواری بنیان خانواده و پیوند میان زن و شوهر است. این ضرب المثل را به زنان جوانی که تازه ازدواج کردهاند، ولی هنوز صاحب فرزندی نشدهاند میگویند تا زودتر دست بهکار شود.)
زن تا نزاید دلبر است و چون زاید مادر است. (یا زن تا نزاییده دلبره، وقتی که زایید مادره.) (معنی: زن در هر روی گرامی و نور چشم همسر خویش است، بهویژه زمانی که صاحب فرزند شده و به جایگاه مادری برسد.)
زن جوان را تیری به پهلو نشیند به که پیری. (معنی: پیوند زناشویی زن جوان با مرد پیر، برای زن بسیار دردناک است.)
زن جوان و مرد پیر، سبد بیار جوجه بگیر. (یا عروس جوان، داماد پیر، سبد بیار جوجه بگیر.) (معنی: این ضرب المثل بهشوخی برای پیرانی که زن جوان میگیرند و بچهدار میشوند بهکار برده میشود. در این مثل جوجه نشان از رشد کم و بدن لاغر و ناتوان نوزدان مردان پیر دارد، زیرا در گذشته جوجهی مرغهای لاغر را زیر سبد نگاه میداشتند.)
زن خوب بیوه میشه، انگور خوب دونه میشه. (معنی: گاهی زنان خوب و جوان شوهران خود را از دست میدهند. این ضرب المثل برای آرامش و دلداری دادن به زنانی که در سن جوانی بیوه میشوند بهکار میبرند.)
زن ذلیل. (معنی: این اصطلاح برای مردی بهکار میرود که بیچون و چرا فرمانبردار زن خود است؛ مرد توسریخور و دست به سینهای که از زن خود میترسد و توانایی نه گفتن به او را ندارد.)
زن راضی، مرد راضی، گور پدر قاضی. (معنی: هنگامی که کسی در کار دو تن دخالت و یا داوری کند، ولی آنان با هم کنار آمده باشند و از زندگی یا دادوستد با یکدیگر خشنود باشند، این ضرب المثل بهکار برده میشود.)
زن سلیطه سگ بیقلاده است. (معنی: زن زباندراز و بدزبان همچون سگ بیصاحب ولگرد است و به آشنا و بیگانه یورش میبرد. این ضرب المثل دربارهی زنانی بهکار میرود که نه تنها با شوهر خود، که با دیگران و بهویژه با نزدیکانشان رفتار زشت و زننده دارند.)
زن سلیطه شوهر مرد است. (معنی: زن زباندراز، بدزبان و پرخاشگر، از اندازهی زنانگی پا را فراتر گذارده و بدرفتاری و تندخویی مردانه پیدا میکند. این مثل را با خواری و ریشخند برای مردانی بهکار میبرند که توانا به اداره کردن زن خود نبوده، چه بسا رام و فرمانبردار او هستند و او را تاب میآورند.)
زن کبابه، خواهر زن نان زیر کباب.
زن که رسید به بیست، باید به حالش گریست. (معنی: زن تا به بیست سالگی نرسیده است، باید شوهر کند.)
زن نانجیب گرفتن آسان و نگاه داشتن او مشکل است. (معنی: با زن بدنهاد نباید پیمان زناشویی بست. این مثل سفارشیست به جوانانی که در دام زنان هرزه گرفتار شده و پس از آن ناچار به جدایی میشوند.)
زن نجیب گرفتن مشکل و نگاه داشتن او آسان است. (معنی: از سختیها و گرفتاریهایی که در راه ازدواج با زن پاکنهاد هست، نباید هراسید. این مثل سفارشیست به جوانانی که پذیرفتن برخی پایبندیهای سخت برای ازدواج با زنان پاکنهاد برایشان دشوار است.)
زن نداری، غم نداری. (معنی: این ضرب المثل ورد زبان مردانیست که هوادار تنهایی و بیهمسری هستند.)
زن نگاه داشتن را از خروس باید یاد گرفت. (معنی: خروس مراقب و نگهبان مرغان دورتادور خود هست و یکی از رفتارهای او این است که دانهی خوردنی خوبی که پیدا میکند، جلو مرغ میاندازد. این ضرب المثل را هنگامی بهکار میبرند که سفارش بر مراقبت، نگهداری و سرپرستی شوهر در برابر همسر خود در میان باشد.)
زن نو کن ای دوست هر نوبهار - که تقویم پاری نیاید بکار. (یا برو زن کن ای خواجه هر نوبهار - که تقویم پاری نیاید بکار.) (سعدی) (معنی: این مثل به شوخی بهکار برده میشود و تقویم پاری بهمعنای تقویم سال پیش یا پارسال است.)
زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند. (یا زن و شوهر جنگ کنند، ابلهان باور کنند.) (معنی: دعوای زن و شوهر زودگذر است و نباید نگران آن باشیم. پس نباید شتاب کرده و به دعوای آنان وارد شویم، چرا که شاید کار را سختتر کنیم.)
زنبور به مار گفت تو بزن، من خود را مینمایم؛ من میزنم، تو خود را نشان بده. (داستان کوتاه نیش زنبور و مار)
زندهاش بلا، مردهاش بلا. (معنی: این ضرب المثل را برای کسی بهکار میبرند که در زندگی ستم روا داشته و آزار میرسانده است و پس از مرگش نیز پیامدهای کارهایش زمینهساز ستم و بیداد شده و همچنان پی گرفته میشود.)
زنده بلا بس نبود مرده بلا شد. (معنی: این ضرب المثل هنگامی گفته میشود که مرگ ستمگری زمینهساز رنج و گرفتاری مردم شود و مردهی آن ستمگر مانند زندهاش، زمینهساز آسیب و آزار مردم باشد.)
زنگوله را که به گردن گربه میبندد؟ (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که برای رسیدن به خواستهای، انجام کاری خطرناک نیاز باشد و هیچکس توان انجام آن را نداشته باشد. (داستان کوتاه زنگوله را که به گردن گربه میبندد))
زنی که جهاز نداره، این همه ناز نداره - مردی که نون نداره، این همه زبون نداره. (معنی: گفتگوی زن و شوهر برای کوچک و خوار کردن یکدیگر در بگومگو.)
زوار کسی دررفتن. (یا زهوار چیزی دررفتن.) (معنی: ناتوان شدن. از کار افتادن. کهنه شدن.)
زور بر گاو و ناله بر گردون. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی برای انجام دادن کاری رنج و سختی بکشد، ولی دیگری که به رنج و سختی نیفتاده است، ناله و گلایه کند. گردون ارابهای چرخدار است که در زمین سخت و ناهموار از چرخهای آن آوایی همانند ناله برمیآید.)
زور به کشتن دهد، زر به جهنم برد. (معنی: دلیری، زورمندی و بیباکی بیاندازه، زمینهساز نابودی در این جهان و دارایی و توانگری بیاندازه، زمینهساز نابودی در آن جهان است.)
زور جای حساب را میگیرد. (معنی: زور بر حق چیره است. این مثل هنگامی بهکار میرود که زور زمینهساز پایمال شدن حق یا حرف حساب شود.)
زور حق را پایمال میکند.
زور داری، حرفت پیش است.
زور قبض و برات نمیخواهد. (معنی: جایی که زور بهکار است، نشان دادن سند گواه بر سزاواری، سودی ندارد. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که زور زمینهساز پایمال شدن حق کسی گردد که توانایی نشان دادن سند خود بر پایهی داشتن حقی را دارد.)
زورت بیش است، حرفت پیش است. (معنی: گاهی زور برای پیشبرد خواستهها کارگر است.)
زوردار پول نمیخواهد، بیزور هم پول نمیخواهد. (معنی: آن را که زور دارد، به زر نمیتوان فرمانبردار ساخت؛ زیرا نیازمند به زر نبوده و خود توانایی بهدست آوردن آن را دارد. همچنین آن را که زور ندارد، بدون دادن پول میتوان زیر بار کشید؛ زیرا از ترس، ناتوانی و درماندگی بار میبرد و بیباکی آن را ندارد که درخواست حق و مزد کند. توانمند و ناتوان هر دو از پول و دارایی بینیازند، چرا که توانمند به زور از زر بینیاز است و ناتوان توانا بر بهرهمندی از پول و دارایی خود نیست.)
زورش به خر نمیرسه، پالونش را میزنه. (یا زورش به خر نمیرسد، پالانش را برمیدارد.) (معنی: هرگاه کسی از دست زورمندی آزرده و خشمگین شود، ولی ناخشنودی خود را سر دیگران خالی کند، این ضرب المثل برایش بهکار برده میشود. (داستان کوتاه زورش به خر نمیرسه، پالونش را میزنه))
زورگیری. (معنی: بهزور پول یا دارایی کسی را گرفتن.)
زهر به دندان مالیده. (معنی: بدزبان، ناسزاگو و بیهودهگوست.)
زهر ریختن. (معنی: بدی کردن و زیان و آسیب رساندن به کسی.)
زهی خیال باطل. (معنی: شگفتا از این پندار بیپایه و نادرست. شگفتا از این گمان پوچ و بیهوده. چه اندیشهی بیهوده و نادرستی. این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی دربارهی چیزی، بسیار خوشبین باشد و این خوشبینی او بیپایه و بهدور از راستی و درستی باشد؛ همچون آرزوهای زیبایی که دستنیافتنی هستند.)
زَیبَقم در گوش کُن تا نشنوم - یا دَرَم بگشای تا بیرون روم. (سعدی) (معنی: در این مثل سعدی بهشوخی و طنز، آزردگی خود را از صدای ناخوشایند ساز نوازنده نشان میدهد. معنی شعر بدینگونه است: در گوش من جیوه بریز تا کر شوم و این صدا را نشنوم، یا در اتاق را باز کن تا از اینجا بیرون روم.)
زیر بار چیزی رفتن. (معنی: به زور چیزی را پذیرفتن. تن در دادن. زیر بار زور رفتن.)
زیر بال کسی را گرفتن. (یا زیر بال و پر کسی را گرفتن.) (معنی: به کسی یاری رساندن. از کسی پشتیبانی کردن.)
زیر بلیط درآوردن. (معنی: کسی یا چیزی را از آنِ خود کردن. کسی را زیر فرمان خود بردن.)
زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن. (معنی: جایگاه کسی را بسیار سست، لغزنده و خطرناک کردن.)
زیر پای کسی را جارو کردن. (معنی: زمینهساز بیرون کردن کسی از کاری یا جایی شدن.)
زیر پای کسی را خالی کردن. (معنی: زیرآب کسی را زدن. کسی را بیآبرو کردن. در حق کسی نامردی کردن. با نیرنگ و زدوبند زمینهی بیارزشی و خاری یا بیکاری کسی را فراهم کردن.)
زیر پای کسی نشستن. (معنی: کسی را پنهانی با گفتارهای دروغین، فریب دادن. برای گمراه کردن و فریب دادن کسی، کوشش کردن.)
زیر پوست کسی آب افتادن.
زیر چتر خود گرفتن. (معنی: از کسی پشتیبانی کردن.)
زیر چیزی زاییدن. (معنی: از انجام کاری درمانده شدن. از سنگینی و دشواری کاری از پا درآمدن و آن را به پایان نرساندن.)
زیر دم کسی خارخاسک یا خارخسک درآوردن. (معنی: پررو شدن. دل کسی کتک خواستن. دنبال دردسر بودن. خارخاسک یا خارخَسَک دانهی گیاهی صحراییست که خارهایی کج دارد و بهجامهی رهگذران یا بدن چارپایان میچسبد و بدن آنان را بهخارش میاندازد.)
زیر دندان کسی مزه کردن. (معنی: از چیزی شاد شدن و در پی بهرهمندی دوباره از آن برآمدن.)
زیر دیگ آتش است و زیر آدم آدم.
زیر ذرهبین قرار داشتن. (یا چیزی را زیر ذرهبین قرار دادن. یا کسی را زیر ذرهبین گذاشتن.) (معنی: چیزی را بیش از اندازه بررسی و پایش کردن. چیزی یا کسی را بهسختی پاییدن.)
زیر زبان کسی را کشیدن. (یا از زیر زبان کسی حرف کشیدن.) (معنی: وادار کردن کسی به گفتن چیزی. با چربزبانی و نیرنگ از کسی چیزی شنیدن.)
زیر سر کسی بلند شدن. (یا زیر سرش بلند شده.) (معنی: با کسی سر و سری داشتن. با کسی جز همسر خود رابطه داشتن. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که هوایی شده و با داشتن همسر، در اندیشهی گرفتن همسری تازه است. این مثل برای آدم همسرداری که با دیگری نیز رابطه دارد هم بهکار برده میشود.)
زیر سوال بردن. (معنی: گمان برانگیز خواندن و بازخواست کردن.)
زیر سبیلی درکردن. (یا زیر سیبیلی در کردن. یا لا سبیلی درکردن.) (معنی: نادیده گرفتن. خود را به ناآگاهی زدن.)
زیر شالش قرصه. (معنی: پولدار، دارا و توانگر است.)
زیر کاسه نیم کاسهای است. (معنی: اگر کسی در ظاهر دست بهکاری بزند، ولی پنهانی به کاری دیگر سرگرم باشد، در اصطلاح میگویند زیر کاسه نیمکاسهای است. یعنی به این سادگی هم نیست و فریب و نیرنگی در کار است. برخی این ضرب المثل را بهگونهی «کاسهای زیر نیمکاسه است» بهکار میبرند و مینویسند، که درست نیست. زیرا پیداست که کاسه با آن بزرگی، هرگز زیر نیمکاسه جای نمیگیرد. (داستان کوتاه زیر کاسه نیمکاسهای است))
زیر و رو کشیدن. (معنی: با فریب و نیرنگ به کسی خیانت کردن. با ترفندی از رازهای کسی سردرآوردن.)
زیراندازش زمین است و رواندازش آسمون. (معنی: تهیدست، بینوا و بیچیز است.)
زیرآب کسی را زدن. (معنی: کسی را نزد دیگران بد نشان دادن. هنگامی که کسی به شیوهای ناجوانمردانه به کسی آسیب بزند، این ضرب المثل گفته میشود. همچنین زیر آب زدن یا زیر آب زنی اصطلاحی در زبان گفتاری ایرانیان است و در ادارهها و سازمانها کاربرد دارد و به معنی بد نشان دادن همکاران نزد مقامهای بالادست و کوشش برای برچسب زدن یا سیاهنمایی است. (داستان کوتاه زیر آب زدن))
زیرش زدن. (معنی: پیمانشکنی کردن. زیر بار پیمان بسته شده یا سخن گفته شده با دیگری نرفتن.)
زیره به کرمان میبرد. (یا زیره به کرمان بردن.) (معنی: کاری بیهوده انجام دادن. هرگاه کسی کالا یا چیزی را برای فروش یا پیشکشی بهجایی ببرد که در آنجا فراوان است، این ضرب المثل بهکار برده میشود.)
گردآوری: فرتورچین





