«ابو وُهَیب بُهلول بن عمر صیرفی یا صوفی» شناخته شده با نام «بهلول دانا» یا «بهلول عاقل» یا «بهلول مجنون»، نام شخصیتیست که در ادبیات مردمی ایران بسیار پرآوازه است.
روزی بهلول بر هارون وارد شد. خلیفه مشغول صرف شراب بود و خواست خود را از خوردن حرام تبرئه نماید. بدین لحاظ از بهلول سوال نمود: اگر کسی انگور خورد حرام است؟
روزی بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلس کنار هارون نشست. هارون از رفتار بهلول رنجیده خاطر گشت و خواست بهلول را در انظار کوچک نماید و سوال نمود: آیا بهلول حاضر...
آوردهاند که روزی هارون الرشید از راهی میگذشت. بهلول را دید که چوبی سوار شده و با کودکان میدود. هارون او را صدا زد. بهلول پیش رفت و گفت: چه حاجت داری؟
آوردهاند که روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود. بهلول هم در گوشهای نشسته و به درس او گوش میداد. ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق سه مطلب...
روزی بهلول نزدیک رودخانه لب جویی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچهها با گِل چند باغچهی کوچک ساخته بود. در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور مینمود.
آوردهاند موقعی که هارون الرشید از سفر حج مراجعت میکرد، بهلول در سر راه او ایستاد و منتظر بود و همین که چشمش به هارون افتاد سه مرتبه به آواز بلند صدا زد.
آوردهاند که شیادی بهحضور هارون الرشید خلیفهی عباسی بار یافت و خود را سیاح معرفی نمود. هارون الرشید از محصولات و جواهرات و صنایع و ممالکی که آن سیاح رفته بود...
آوردهاند روزی بهلول از راهی میگذشت. مردی را دید که غریبوار و سر به گریبان ناله میکند. بهلول به نزد او رفت، سلام نمود و سپس پرسید: آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی؟
روزی بهلول بهقصد سفر و دیدن جاهای دور، آذوقه برداشت و باروبندیل بربست و عازم گردید. چون چند شبانهروز راه برفت، در بیابانی دورافتاده شبانی دید که گلهی گوسفندان...