داستان کوتاه بهلول و دو ابله

داستان کوتاه بهلول و دو ابله
دو ابله در راهی می‌رفتند، گفتند با هم سخنی گوییم و درازی راه درنیابیم. یکی گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گوسفند دهد تا از پشم و شیر و بره و بزغاله‌ی آن بهره‌مند شوم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس
روزی شاعری ابله، سوار بر یابویی لنگ به بهلول رسید، افسار یابو برکشید و شتابان به زیر آمد و در حالی که اشعاری به زیر لب زمزمه می‌کرد، با خوشحالی گفت: مرا بخت یار شد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب
یک روز شاعری یاوه‌گوی و خودپسند، راه بر بهلول بسته، پرسید: من در اشعارم به‌خاطر ظرافت و لطافت در قافیه کلمه‌ی «سراب» را فراوان به‌کار می‌برم، اما به‌درستی معنایش را ندانم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه
روزی بهلول در بیابانی گرم و سوزان سفر می‌کرد. چون خسته و درمانده به واحه‌ای رسید، آفتاب غروب کرد و شب فرا رسید. کلبه‌ای در آن نزدیکی پدیدار شد. با خود گفت: شکر خدا که...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه محتسب در بازار است

داستان کوتاه محتسب در بازار است
روزی هارون الرشید، بهلول را خواست و او را به‌سمت نماینده‌ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت: اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی می‌کند و یا کاسبی در امر...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

داستان کوتاه هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
بهلول شبی در خانه‌اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود که قاصدی از راه رسید. قاصد پیام قاضی را به او آورده بود. قاضی می‌خواست بهلول آن شب شام، مهمانش باشد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قضاوت بهلول

داستان کوتاه قضاوت بهلول
هارون الرشید درخواست نمود کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید. اطرافیان او همه با هم گفتند عادل‌تر از بهلول سراغ نداریم، او را انتخاب نمایید. خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول در محضر قاضی

داستان کوتاه بهلول در محضر قاضی
آورده‌اند که در شهر بغداد تاجری بود که به امانت‌داری و مروت و انصاف و مردم‌داری شهره‌ی شهرشده بود و بیشتر اجناس مطلوب آن زمان را از خارج وارد می‌نمود و با سود مختصری به مردم می‌فروخت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول، هارون و صیاد

داستان کوتاه بهلول، هارون و صیاد
آورده‌اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند. بهلول بر آن‌ها وارد شد. او هم نشست و به تماشای آن‌ها مشغول شد.
دنباله‌ی نوشته