
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، برگزیدهای از ضرب المثلهای فارسی با «حرف آ» را میخوانید.
آب آبادانی میآورد. (معنی: آب نماد پاکی و زندگیست و بدون آن گیاهان و جانوران توانایی رشد نخواهند داشت. همچنین آب نقشی کلیدی در آبادانی سرزمینها دارد و بدون آن زندگی و پیشرفت دستیافتنی نیست.)
آب آمد و تیمم باطل شد. (یا آب که آمد، تیمم باطل است. یا تیمم باطل است، آنجا که آب است.) (معنی: اصل کار که بیاید، انجام کارهای فرع نابهجا و بیهوده است. اصل هر چیزی، بر فرع آن برتری دارد.)
آب آمدن از روغن چربتر.
آب آورده را باد میبرد. (معنی: چیزی که رایگان و به آسانی بهدست آید، به سادگی و آسانی نیز از دست میرود.)
آب ار چه همه زلال خیزد - از خوردن پر ملال خیزد. (نظامی) (معنی: با اینکه آب شفاف و گواراست، ولی خوردن بسیار آن زمینهساز آزردگی و رنج میشود. این مثل ما را به قناعت در زندگی یا میانهروی در هر کاری سفارش میکند.)
آب از آب تکان نخوردن. (یا آب از آب تکان نمیخورد. یا نمیجنبد.) (معنی: پابرجا بودن آرامش. هیچ پیشامدی رخ ندادن. هیچ غوغا و آشوبی رخ ندادن.)
آب از آتش بیرون آوردن. (یا آب از آتش کشیدن، یا آب از آهن کشیدن، یا آب از آهن جدا کردن.) (معنی: کاری بسیار دشوار و تا اندازهای نشدنی انجام دادن. کاری توانفرسا و کموبیش بیهوده انجام دادن.)
آب از آسیا افتادن. (یا آبها از آسیاب ریختن.) (معنی: هیاهوها، داد و فریادها و سروصداها پایان یافتن و در همهجا آرامش برپا شدن. هرگاه آب آسیاب قطع میشود، سروصدای آب و چرخش سنگها نیز قطع میشود.)
آب از بالا بالاها پایین کردن. (معنی: خودستایی و گزافهگویی کردن.)
آب از چشم کسی گرفتن. (معنی: کسی را به گریه انداختن.)
آب از دریا بخشیدن. (یا آب حمام تعارف کردن.) (معنی: چیزی بیارزش، فراوان و رایگان به کسی بخشیدن. کاری آسان کردن و چشمداشت چندین بار سپاس گفتن. کار ساده، ولی با منت برای دیگران انجام دادن.)
آب از دستش نمیچکد. (یا آب از دست کسی نچکیدن.) (معنی: این ضرب المثل برای آدم خسیس، تنگچشم و به اصطلاح خشکدستی بهکار میرود که نمیخواهد پولی هزینه کند. هرگاه کسی دست خود را میشوید، چند چکهای آب از دستش به زمین میافتد؛ و در اینجا آدم خسیس همانند کسیست که دست خود را با آب شسته، ولی نمیگذارد هیچ چکهای به زمین بیفتد و تباه شود.)
آب از روی کسی بردن. (معنی: آبروی کسی را بردن. کسی را خوار و کوچک کردن.)
آب از سر تیره بودن. (یا آب از بنه تیره بودن.) (معنی: کمبودها و کاستیها از پایه و بنیان هر چیز یا کاری آغاز میشود.)
آب از سرچشمه گل است. (یا آب از سرچشمه گلآلود بودن.) (معنی: گرفتاریها و نابسامانیهای هر کاری از ریشه و بن آن آغاز شده است. اگر پایه و بنیاد کاری، کمبود و کاستی داشته باشد، سرانجام خوبی نخواهد داشت. اگر هر کاری از همان آغاز با انگیزه و روشی نادرست انجام شود، تا پایان نیز به نادرستی پیش میرود.)
آب از سر گذشتن. (یا آب از سرش گذشته. یا آب از سرش در رفته.) (معنی: ناامید شدن. کار از چارهاندیشی گذشن. بدبختی و بیچارگی به بالاترین اندازهی خود رسیدن.)
آب از گلو بریدن. (یا آب از گلوی کسی بریدن.) (معنی: آسایش و آسودگی کسی را از میان بردن.)
آب از لب و لوچهی کسی راه افتادن. (یا آب از دهانش سرازیر شدن. یا آب از دهانش چکیدن.) (معنی: نمایان شدن خواست و آرزوی درونی کسی. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که با دیدن، شنیدن و یا گمان چیزی خوشمزه، و یا گیرا، خوشایند و دلپذیر، بهسختی به آن گرایش پیدا کرده و دهانش آب بیافتد. برای نمونه: دیدن خوراکی خوشمزه، یا دیدن کالایی دلخواه، و یا شنیدن از جایی زیبا.)
آب افتادن دهان. (معنی: شیفته و خواستار چیزی شدن.)
آب انبار شلوغ، کوزه بسیار میشکند. (معنی: این ضرب المثل برای جای بسیار شلوغ و بینظم بهکار برده میشود که در آن کارها بهسامان نمیرسد.)
آب با غربال پیمودن. (معنی: کار بیهوده و پوچ انجام دادن. کار بیبازده و بیدستاورد کردن. غربال نیز بهمعنای الک است.)
آب باریکه. (معنی: درآمد و روزی کم، ولی پیوسته و همیشگی. به درآمد و روزی کم و همیشگی که برای گذران زندگی بسنده نباشد، ولی کمکی در زندگی باشد، آب باریکه گفته میشود. در کشاورزی نیز، آب باریک و کم نمیتواند کشتزار را آبیاری کند، ولی میتواند در نمناک کردن خاک و رشد گیاهان سودمند باشد.)
آب به آب شدن. (معنی: از جایی به جایی دیگر رفتن. سفری کوتاه و تغییر آب و هوا دادن. در برخی بنمایگان: درگذشتن و مردن.)
آب به آب بخوره، زور برمیداره. (معنی: همبستگی و یکپارچگی، توانمندی و نیرومندی بهدنبال دارد.)
آب بر آتش کسی ریختن. (معنی: کسی را آرام کردن. خشم کسی را فرونشاندن.)
آب به آسیاب کسی ریختن. (یا آب روی چرخ آسیای کسی بودن.) (معنی: به کسی کمک و یاری رساندن.)
آب به کسی روا نداشتن. (معنی: در برابر کسی خسیس و تنگچشم بودن. به کسی دشمنی ورزیدن.)
آب بیلجام خورده است. (یا آب بیلگام خورده است.) (معنی: بدون آموزگار و استاد و از این رو بیادب بار آمده است. کارهای زشت او بیکیفر مانده و از همین روی به کارهای بد بیپروا و گستاخ شده است. لجام یا لگام بهمعنی دهنه و افسار است.)
آب پاکی روی دست کسی ریختن. (یا آب پاکی را روی دستش ریخت.) (معنی: پاسخ منفی به کسی دادن. کسی را ناامید کردن. هرگاه کسی به امید پیروزی و کامیابی در کاری بسیار کوشش میکند، ولی پاسخ منفی میشنود، این ضرب المثل بهکار برده میشود.)
آب توبه سر کسی ریختن. (معنی: کسی را توبه دادن.)
آب توی دلش تکان نمیخورد. (معنی: زندگی آرامی دارد. به آسودگی و آرامش زندگی میکند.)
آب چشم کسی ریختن. (معنی: شرم خود را از دست دادن.)
آب چیزی را کشیدن. (معنی: بیشترین بهکارگیری و بهرهبرداری را از چیزی کردن.)
آب حیات از دم افعی مجوی. (معنی: از آدم بد، چشمداشت خوبی و نیکی نداشته باش.)
آب خنک خوردن. (معنی: در زندان بهسر بردن. در گوشهی دنجی آرام لمیدن.)
آب خوش از گلو پایین نرفتن. (یا آب خوش از گلوی کسی پایین نرفتن.) (معنی: آسایش و آسودگی نداشتن. زندگی را با اندوه، آزردگی و سختی گذراندن.)
آب در جگر نداشتن. (معنی: بیاندازه تهیدست و نیازمند بودن.)
آب در جوی داشتن. (معنی: خوشبخت بودن. روزگار خوش داشتن. دارا و توانگر بودن.)
آب درِ خانه تلخ است. (معنی: مردم گاهی دارایی و نعمتی را که در دسترس دارند، قدر نمیشناسند. این مثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند کسی را از این قدرناشناسی آگاهی دهند.)
آب در دهان کسی خشکیدن. (یا آب در دهان کسی خشک شدن.) (معنی: سخت ترسیدن.)
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم - یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم. (مولوی) (معنی: هر دو مصرع ضرب المثل هستند. مثل مصرع نخست: خواستهها و آرزوها در نزدیکی ما و در کنار ما هستند، ولی به دنبال آنها میگردیم. مثل مصرع دوم: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که در جای دوری در جستجوی کسی باشند که در نزدیکی آنان یافت میشود.)
آب در گوش کسی کردن. (یا آب توی گوش کسی کردن.) (معنی: فریب دادن یا گول زدن کسی.)
آب در لانهی کسی ریختن. (یا آب در خوابگاه کسی ریختن.) (معنی: کسی را آشفته و ناآرام کردن. آشوب بهپا کردن.)
آب در هاون کوبیدن. (یا آب در هاون کوفتن. یا آب در جوغَن کُتیدَن.) (معنی: کار بیهوده، پوچ و بیارزش انجام دادن.)
آب دست یزید افتاده است. (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که خواروبار، خوراک و دیگر نیازهای مردم که باید فراوان و ارزان باشد، بهدست گرانفروش و سودجویی ستمکار و سنگدل افتاده باشد.)
آب دستت است بگذار زمین. (یا اگر آب در دست داری بگذار زمین.) (معنی: بسیار شتاب کن.)
آب دوغ خیاری. (معنی: بیارزش و پیش پاافتاده. مانند فیلمهای آب دوغ خیاری تماشا کردن.)
آب دهن مرده. (معنی: خوراک بیمزه یا چیز کمرنگ.)
آب دیزی را زیاد کردن. (معنی: چیزی بر خوراک افزودن. خوراک کنونی را با افزودن موادی برای شمار بیشتری آماده کردن.)
آب دریا از دهان سگ کجا گردد پلید. (مصرع نخست: ملک او از طعنهی خصمان کجا یابد خلل.) (امیر معزی) (معنی: نامداری و آوازهی مردم نیکنام از بدگویی ناکسان کم نمیشود.)
آب دریا به دهن سگ نجس نمیشود. (معنی: در دین اسلام، آب دهان سگ نجس است و سگ هر چیزی که میخورد، نجس میشود و باید آن را پاک کرد. پرسشی که پیش میآید این است که اگر سگی از آب دریا خورد، آیا آب دریا نجس است؟ پاسخ نه است، زیرا دریا به اندازهای گسترده و بزرگ است که اندازهی ناچیز آب دهان سگ در آب دریا نابود شده و از میان میرود. این ضرب المثل بدین معنیست که والامنشی آدم بزرگوار و آبرومند، با بدگویی و بدنام شدن بهدست بدخواهان و دشمنانش، لکهدار نخواهد شد.)
آب را آب پیدا میکند، آدم آدم را. (یا آب آب را پیدا میکند، آدم آدم را.) (معنی: هر کس و هر چیز، همگونهی خود را میجوید.)
آب را با قاشق و چنگال خوردن. (معنی: بیش از اندازه پایبند به ادب و هنجارهای رفتاری بودن.)
آب را باید از سرچشمه بست. (معنی: جلوی زیان و آسیب را باید از خواستگاه و سرچشمه گرفت.)
آب را زیر هفت طبقهی زمین دیدن. (یا آب را زیر هفت طبقهی زمین میبیند.) (معنی: بسیار هوشیار و زرنگ بودن.)
آب را گره زدن. (معنی: زرنگ و نیرنگباز بودن.)
آب راحتتر از شربت پایین میرود. (معنی: زندگی بیآلایش آسانتر است.)
آب راه خودش را باز میکند. (معنی: آدم سازگار، نرمخو و مهربان خود را در دلها جای میدهد و سرانجام زمینهساز کامیابی و پیروزی خود میشود. این مثل زمانی بهکار برده میشود که بخواهند مردم تندخو را به خوشرفتاری وادار و به پیشرفت در کار دلگرم کنند.)
آب رفته را به جوی بازآوردن. (یا آب رفته به جوی آمدن. یا آب رفته به جو برنمیگردد.) (معنی: زندگی خوب و خوشایند گذشته را دوباره پدید آوردن. هرگاه زمانی را تباه میکنیم، یا کار ناخواسته و نادرستی انجام میدهیم و یا آبروی کسی را میبریم، دیگر نمیتوانیم آنها را جبران و یا به سادگی جبران کنیم.)
آب روشنایی است. (معنی: زمانی که ظرف آبی بهناگاه بر زمین ریخته میشود آن را به فال نیک میگیرند و میگویند آب روشنایی است. بدین معنی که ریختن آب نشانهی پیشامدهای نیک است.)
آب ریخته رو نمیشه جمع کرد. (یا آب ریخته، جمع شدنی نیست.) (معنی: هرگاه دست بهکار نابهجا و نادرستی بزنیم، یا گناه بزرگی انجام دهیم، یا آبروی کسی را بریزیم و یا به کسی زیان بزرگی برسانیم، شاید هرگز نتوانیم آن را جبران کنیم.)
آب زیپو. (معنی: خوراک آبکی یا آشامیدنی کمرنگ، کممایه، بیرنگ، بیبو و بیمزه. همچون سوپ آبکی و چای کمرنگ.)
آب زیر پوست رفتن. (یا آب زیر پوستش افتاده.) (معنی: فربه شدن. سر حال شدن. به رفاه دست یافتن. هرگاه کسی پس از یک دورهی بیماری سخت، کم کم سر حال شده و بهبود یابد و یا هنگامی که کسی به رفاه و آسایش دست پیدا میکند، این ضرب المثل برای او بهکار برده میشود.)
آب زیر کاه. (معنی: این اصطلاح برای آدمهای فریبکار و نیرنگبازی بهکار برده میشود که ظاهری نیکوکار و مهربان دارند، ولی در درون بهدنبال آسیب رساندن به دیگران هستند. در گذشتههای دور مردمی که توان جنگ با دشمن را نداشتند، ناچار بودند از راه نیرنگ و فریب از خود دفاع کنند. آنان در راه دشمن باتلاقی پر از آب میکندند و روی آب را با کاه میپوشاندند و بدینگونه دشمن را به درون باتلاق میفرستاند. (داستان: آوردهاند که در روستایی چند قبیلهی کوچک در کنار هم زندگی میکردند. آنها به کشاورزی و دامداری مشغول بودند و روزها و شبها را در آرامش سپری میکردند. روزی از روزها دشمن بسیار قوی و بزرگی به آنها حمله کرد. قبایل ضعیف که نمیتوانستند با ابزار و وسایل جنگ با دشمن رودررو شوند، بهفکر چاره افتادند. آنها تصمیم گرفتند در مسیر دشمن، باتلاقی پر از آب حفر کنند و روی آب را با کاه طوری بپوشانند که هیچکس گمان نکند که زیر کاه، آب وجود دارد. از این رو باتلاقهایی در کنار روستا و مناطق کشاورزی حفر کردند تا دشمن به چیزی شک نکند و با خیال راحت و بدون نگرانی از آن مکانها عبور کند و در درون آب زیر کاه غرق شود. برگرفته از کتاب داستانهایی از ضرب المثلها، نوشتهی رحیمه قلیزاده.))
آب سر بالا نمیرود. (معنی: انجام برخی کارها یا روی دادن برخی چیزها در طبیعت نشدنیست.)
آب سنگها را میساید.
آب سوار و نان سوار و ما از پیاش دوانیم. (معنی: این مثل زبان حال بینوایانیست که هر چه کوشش میکنند، به آسایش و روزی پسندیده دست پیدا نمیکنند.)
آب شدن. (یا آب شده رفته تو زمین.) (معنی: به یکباره ناپدید یا گموگور شدن. گم شدن چیزی که جلو چشم بوده.)
آب صدای (شرشر) خودش را نمیشنود. (معنی: آدمی کمبودها و کم و کاستیهای خود را درنمییابد.)
آب کردن. (معنی: کالای کمارزش را فروختن یا رد کردن. چیزی را گداختن.)
آب کفن کسی خشک نشدن. (یا هنوز آب کفنش خشک نشده است.) (معنی: زمان بسیاری از مرگ کسی نگذشتن. این ضرب المثل برای مردهای بهکار میرود که هنوز آیین درگذشتش برگزار نشده، بازماندگان بر سر ارثش بهجان هم افتاده باشند.)
آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب. (یا آب که از سر گذشت، چه یک ذرع چه صد ذرع. یا آب که از سر گذشت، چه یک نی چه صد نی.) (معنی: هرگاه آنچه که نباید بشود، میشود، دیگر کم و بسیارش تفاوتی ندارد. زمانی که کسی گرفتار سختیها میشود، دیگر کم و بسیار آن سختیها برایش تفاوتی ندارد. آب که از سر میگذرد، چه یک وجب از سر گذشته باشد، چه صد وجب، آدمی جان خود را از دست داده و میمیرد.)
آب که سر بالا میره، قورباغه ابوعطا میخواند. (یا آب که سر بالا میرود، قورباغه شعر میخواند.) (معنی: هرگاه کارها آشفته، درهموبرهم و نابسامان باشد و امیدی به درست کردن آنها نباشد، این ضرب المثل بهکار برده میشود. همانگونه که آب هیچگاه بهسوی بالا نمیرود، قورباغه نیز هیچگاه نمیتواند ابوعطا بخواند. این ضرب المثل کنایه از بههم ریختگی و نابسامانی دارد. بدین معنی که هرگاه یک بخش کار خود را به درستی انجام ندهد، دیگر بخشها نیز دچار نابسامانی شده و نمیتوانند کار خود را به درستی انجام دهند. پس اگر آب دچار نابسامانی شده و بتواند سر بالایی برود، قورباغه نیز میتواند ابوعطا بخواند. ابوعطا یکی آوازهای موسیقی ایرانی و وابسته به دستگاه شور است.)
آب که یک جا بماند، میگندد. (معنی: آب اگر جاری نباشد، مرداب میگردد. آدمی نیز مانند آب اگر کوشش و تکاپو نداشته باشد، فرسوده و تباه میشود.)
آب گر بر باد رود باران است.
آب میگردد گودال را پیدا میکند. (معنی: هر کس و هر چیز، همگونهی خود را میجوید.)
آب نطلبیده مراد است. (معنی: هرگاه به کسی بدون آنکه درخواست کند، آب بدهند، آن را به فال نیک گرفته و نشانهی کامروایی و برآورده شدن آرزویش برداشت میکنند و میگویند: به زودی به آرزو و خواستهات خواهی رسید.)
آب نکشیده. (معنی: بد و زشت. همچون دشنام آب نکشیده، ناسزای آب نکشیده و متلک آب نکشیده.)
آب نمیبیند وگرنه شناگر قابلی است. (یا آب نمیبینه وگرنه شناگر قابلیه.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که توانایی انجام کار خوب یا بدی را داشته باشد، ولی زمینهی انجام آن کار برایش فراهم نشود.)
آب و آبادی.
آب و تاب دادن. (معنی: دربارهی چیز گزافهگویی کردن. سخنی را به درازا کشاندن.)
آب و رنگ داشتن. (معنی: شادابی و تازگی داشتن.)
آب و روغن قاطی کردن. (معنی: خشمگین و برآشفته شدن.)
آب و گاو دو کس یکی بودن. (معنی: در کارها و دارایی با هم شریک بودن.)
آبادی میخانه ز ویرانی ماست. (معنی: اگر تباهی فراوان میشود، گناه از ماست.)
آبانماه را بارانکی، دیماه را برفکی، فروردین روز و شب ببار.
آبرو برای کسی نگذاشتن. (یا ابروی کسی را ریختن. یا آبرو به باد دادن.) (معنی: کسی را رسوا کردن.)
آبروی کسی را خریدن. (معنی: جلوی رسوایی و بیآبرویی کسی را گرفتن.)
آبستنی نهان بود و زادن آشکار. (معنی: اگرچه برخی کارهای زشت را میتوان بهگونهای از نگاهها پنهان داشت، ولی سرانجام بیشتر کارهای بد و زشت آشکار میشوند و همه از آنها آگاه میگردند.)
آبش توی آستری است.
آبشان از یک جوی نمیرود. (یا آبشان به یک جوی نمیرود. یا آبمان در یک جوی نمیرود. یا آب دو کس به یک جو نرفتن.) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که میان دو یا چند تن در انجام کاری توافق و سازگاری نباشد. در گذشته آبگیری کشتزارها و باغها بسیار مهم بوده و هنگامی که نوبت آبیاری میشد، آب در جویهایی بهراه میافتاد و هر کس کوشش میکرد، پیش از آنکه جریان آب قطع شود، زودتر آب خود را بگیرد و این شتابزدگی و رعایت نکردن نوبت دیگران باعث میشد که کشاورزان هنگام آبگیری گاه با هم درگیر شوند. بنابراین برای جلوگیری از درگیری با دیگران، هر کس کوشش میکرد آبی که نیاز دارد را از جویی که شریک با کسیست که به دنبال درگیری و ستیز است، برندارد.)
آبغوره گرفتن. (یا آب غوره گرفتن. یا آب غوره چلاندن. یا غوره چکاندن.) (معنی: گریه کردن. این ضرب المثل بیشتر برای کسی بهکار برده میشود که به دروغ گریه میکند. همچنین گاهی این مثل به کسی گفته میشود که بسیار زود و بیبهانه گریه میکند.)
آبکش به کفگیر میگوید چقدر سوراخ داری؟ (یا آبکش به کفگیر میگوید نه سوراخ داری. یا آبکش به آفتابه میگه دو سوراخه یا سه سوراخه. یا آردبیز به قلیان میگوید تو دو سوراخ داری.) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی کاربرد دارد که بهجای آنکه کمبودها و کاستیهای خود را ببینند و از میان بردارند، از کاستیها و لغزشهای کوچک دیگران خرده گرفته و آنان را نکوهش و سرزنش میکنند.)
آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است. (یا گابمه و آبمه و نوبت آسیابمه.) (معنی: این ضرب المثل را کسی بهکار میبرد که در زمانی اندک و همزمان باید چند کار مهم را انجام دهد. در این مثل گاب بهمعنی گاو است.)
آبی از کسی گرم نشدن. (یا آبی از او گرم نمیشود.) (معنی: بهرهای از کسی نرسیدن. این ضرب المثل برای کسانی بهکار برده میشود که هیچ خوبی و نیکی به دیگران نمیرسانند. آنان هیچ سودی برای دیگران ندارند و هیچگاه نمیتوان به یاری آنان امیدوار بود.)
آبی با کسی گرم کردن. (معنی: با کسی دوست شدن. با کسی پیوندی خوب یا عاشقانه برپا کردن.)
آبی بر آتش دل ما هیچ کس نزد - چندان که پیش محرم و بیگانه سوختیم. (فغانی شیرازی) (معنی: این ضرب المثل زبان حال آدم تنهاییست که در سختترین شرایط، هیچ یک از آشنایان و ناآشنایان او را یاری نکردند.)
آبی که آبرو ببرد در گلو مریز. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که نگه داشتن آبرو را بر هر چیزی همچون گرسنگی و ناکامیهای دیگر برتر بدانند. گمان میرود این مثل پرهیز از نوشیدن شراب را سفارش میکند که آن هم آبی آبروبر است.)
آبی که میرود به رودخانه چه خودی بخورد چه بیگانه. (معنی: اگر چیزی میخواهد بههدر برود، هر چه میشود بشود. پول و داراییای که میخواهد بههدر برود، اگر بهدست بیگانه برسد، بهتر از هدر رفتن آن است. این مثل زمانی بهکار برده میشود که بیگانهای بخواهد از پول و داراییای هدررفتنی بهرهمند گردد، ولی وابستگان آن دارایی از روی تنگچشمی و کنسی جلوی بهرهمندی او را بگیرند.)
آپولو هوا کردن. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که برای انجام کاری آسان و ساده، بهانه بیاورد. در این زمان به او گفته میشود: مگر میخواهی آپولو هوا کنی؟!)
آتش از آب ندانستن. (معنی: بسیار بیباک و بیپروا بودن.)
آتش از آتش گل میکند. (یا آتش از آتش گل میکند، زن ز شوهر.) (معنی: همبستگی زمینهساز توانمندی و نیرومندیست. با آتش میتوان آتشهای دیگر را برافروخت و آتش کوچک را با آتش دیگر میتوان شعلهور کرد. هرگاه برای انجام کاری بزرگ نیاز به یاری دیگران باشد، یا هنگامی که با حرکت چند نفر، دیگران نیز برای حرکت و رسیدن به خواستهای، انگیزه پیدا کنند و کار را به پایان برسانند، میگویند: آتش گل میکند.)
آتش از باد تیزتر گردد.
آتش از چنار پوسیده برآید. (معنی: انجام کارهای سخت و دشوار از پیران آگاه برآید.)
آتش اگر اندک است حقیر نباید داشت. (معنی: دشمن پست و کمارزش یا آسیب اندک را نباید کوچک شمرد.)
آتش اول خودش را میسوزاند. (معنی: زیان کار بد، نخست به خویش میرسد. ستم ستمکار نخست به خودش برمیگردد.)
آتش بیار معرکه است. (معنی: دو بههم زن. کسی که بهدنبال بیشتر کردن ستیز و زدوخورد میان دو دشمن است. در روزگار گذشته و در معرکهها دو نفر ساز و دهل میزدند و چند نفر هم بهکار نمایش سرگرم بودند و بهاصطلاح معرکهگیری میکردند. در این میان چون در منطقههای نمناک، پوست دهل نرم میشد، یک نفر هم مامور بود آتش روشن کند و مرتب پوست دهل را گرم نگه دارد تا صدایش خوب دربیاید. به آن شخص آتش بیار معرکه میگفتند و به کنایه آدمهای دو بههم زن نیز آتش بیار معرکه نامیده شدند.)
آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد. (مصرع نخست: اول بنا نبود بسوزند عاشقان.) (معنی: این مثل هنگامی بهکار میرود که بخواهند پایهگذار کاری زشت را سرزنش و نفرین کنند.)
آتش به خرمن کسی افتادن. (معنی: به رنج و سختی گرفتار شدن.)
آتش به زمستان ز گل سوری به. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند از شادیبخش بودن آتش، چه دیدن آن و چه گرم شدن در کنار آن، در موسم زمستان یاد کنند. گل سوری گونهای گل سرخ است.)
آتش به گرمی عرق انفعال نیست. (معنی: شرمساری و سرافکندگی گناه و لغزشی سر زده، بسیار ناگوار است.)
آتش جای خود باز کند. (معنی: آدم زیرک و استاد زود شناخته شود. خوبان به هر دلی راه یابند.)
آتش چنار از چنار است. (معنی: آنچه از بدی که به ما میرسد، پیامد و برایند کارهای ما یا کسان ماست.)
آتش دوست و دشمن نداند. (معنی: رنج و سختی که برسد، دوست و دشمن و گناهکار و بیگناه با هم گرفتار میشوند و میسوزند.)
آتش را به آتش نتوان کشت. (یا آتش را به آتش ننشانند. یا آتش را به روغن نتوان نشاند.) (معنی: دشمنی را با مهربانی آرامش میبخشند، نه با دشمنی. دشمنی را با دامن زدن به آن نمیتوان از میان برداشت.)
آتش زیر خاکستر. (معنی: آرامش ظاهری و گذرا. شورش و آشوبی که به ظاهر خاموش شده است، ولی دوباره افروخته خواهد شد. درد یا خشمی که فروکش کرده، ولی با کوچکترین یادآوری دوباره زنده میشود.)
آتش نشاندن و اخگر گذاشتن کار خردمندان نیست. (معنی: نشاندن آتش و سپس نگه داشتن جرقهای از آن کار خرمندانهای نیست. آدم دانا کاری نمیکند که از ماندهی آنچه ویران شده چیز دیگری سر برآورد. کار درست آن است که آن را از ریشه نابود کند.)
آتیش زده به مالش. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی داراییهایش را ببخشد یا به بهای ناچیزی بفروشد.)
آتو دست کسی دادن. (معنی: نقطه ضعف به کسی نشان دادن. دستاویز و بهانه به کسی دادن. واژهی آتو بهمعنای بهانه و دستاویز است و کسی که راز یا چیزی از دیگری دیده یا سخنی از او شنیده، آن را بهانه و دستاویز میکند تا او را خشمگین و آزرده کند.)
آجیل کسی کوک بودن. (معنی: روزی گذران زندگی کسی و بیشتر از دیدگاه خوراک بهخوبی فراهم بودن.)
آخر پیری داغ امیری. (معنی: این مثل زبان حال کسیست که باید در روزگار پیری نشانی از بندگی یا خدمت به دیگری را بر چهره داشته باشد. داغ امیری داغی بوده است که به نشانهی دارایی امیر بر اسب میزدند.)
آخر پیری و معرکهگیری. (یا سر پیری و معرکهگیری.) (معنی: در سن پیری کارهای جوانان را انجام دادن. هرگاه آدم پیر و سالخوردهای کاری که در جایگاه او نباشد همچون عشق و عاشقی، ازدواج، بازی، بگومگو و زدوخورد و... انجام دهد، این ضرب المثل را برایش بهکار میبرند. در گذشته معرکهگیران گروهی بودند که در گوشه و کنار شهرها مردم به دور خود گرد آورده و با گفتار و بازیهای خود سرگرم میکردند.)
آخر شاهمنشی، کاهکشی است. (معنی: سرانجام و فرجام کسی که شاهانه هزینه کند و فراتر از داشتههای خود زندگی کند، نداری، تهیدستی و بیچارگیست.)
آخر شوخی به دعوا میکشد. (معنی: شوخیهای پیاپی و بیاندازه و ناهنجار، سرانجام بزرگی و ارجمندی را از میان برده و به دلخوری، پرخاشگری و درگیری کشیده میشود.)
آخر هر گریه آخر خندهایست. (مصرع دوم: مرد آخربین مبارک بندهایست.) (مولوی) (معنی: پس از هر رنج و سختی، خوشی و آسایش است. این مثل زمانی بهکار میرود که بخواهند پایان اندوهها و آغاز شادیها را مژده دهند. گاهی بهجای واژهی آخر در آغاز این مثل، از واژگان از پس، در پس و از پی بهره میبرند.)
آخرش نفهمیدم رفیق منی یا رفیق گرگ. (معنی: هرگاه کسی میان دو تن پادرمیانی کند، ولی یکی از آن دو تن حس کند که میانجی پشتیبانی دیگری را میکند این ضرب المثل را بهکار میبرد. (داستان کوتاه آخرش نفهمیدم رفیق منی یا رفیق گرگ))
آخور خود را گم کردن. (یا خر آخور خود را گم نمیکنه.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که در زندگی دیگران دخالت و فضولی کند.)
آخور کسی پر بودن. (معنی: خوشبخت بودن. پولدار، دارا و توانگر بودن.)
آخوند نباتی یعنی کشک. (معنی: هرگاه کسی به کنایه با دیگری سخن بگوید و شنونده برای اینکه بخواهد بگوید از کنایههای وی آگاه شده، او نیز به کنایه میگوید: بله فهمیدم، یعنی کشک. (داستان: گویند آخوند دهی روزی در میان جمعی مشغول خوردن آش کشک بود. در زمان خوردن آش، باد پرصدایی از وی بیرون شد و از آن پس رندان معرکه و مردم روستا او را به آخوند کشکی نان نهادند. چون این نام خندهدار برای او زمینهساز شرمساری بود، ناچار به ترک دیار خود شد و سالیان دراز دور از میهن خویش بهسر برد تا اینکه روزی دلش هوای روستای پدری را کرده به آنجا برگشت و زمانی که به نزدیک روستا رسید یک نفر از شاگردان قدیمی او که سرگرم آبیاری بود به او برخورد و تا چشمش به آخوند افتاد گفت: سلام علیکم آقای آخوند نباتی. آخوند که متوجه کنایهی او شد گفت: ای ملعون میخواهی بگویی «کشک» و از همان جا برگشت.)
آدم آه است و دم. (معنی: آدمی با داشتن تندرستی، به مرگ بسیار نزدیک است.)
آدم از دزدی فلانی میشود - رفته رفته ایلخانی میشود. (یا دزد از دزدی فلانی میشود - ذره ذره پشم قالی میشود.)
آدم از زیرکار در رو، عقب بهانه میگردد. (معنی: این ضرب المثل برای آدمهای تنبل و تنپروری بهکار برده میشود که همیشه بهدنبال این هستند تا با بهانههای گوناگون از زیر کار فرار کنند.)
آدم از کرده گَنده نمیشود، از گفته گَنده میشود.
آدم از کوچکی بزرگ میشود. (معنی: فروتنی و افتادگی، زمینهساز بزرگی آدمی میشود.)
آدم انگشت به دماغش نمیتواند بکند. (معنی: این ضرب المثل برای آدمهای ناتوان و بیدستوپا بهکار برده میشود؛ کسانی که توانایی انجام سادهترین و پیشپاافتادهترین کارها را ندارند.)
آدم باید آدم باشد، هم یورغه هم قدم باشد.
آدم باید برای خود یک خانه، نه یک لانه داشته باشد.
آدم بدحساب دو مرتبه میدهد. (یا آدم بدحساب دو دفعه میدهد.) (معنی: بدرفتاری در داد و ستد، زیان به همراه دارد. کسی که در پرداخت بدهی خویش سختگیر است، ناچار به پرداخت هزینههای دادگاه و زیانهای دیگر میشود.)
آدم برهنه هر پیراهنی اندازهاش است.
آدم بندهی احسان است.
آدم به امید زنده است. (معنی: اگر امید از آدمی گرفته شود، دیگر انگیزهای برای زنده ماندن نخواهد داشت. اگر ناامیدی بر آدمی چیره شود، دیگر زندگی خوشی نخواهد داشت. این ضرب المثل را آدمهای شکیبا و امیدوار به کسانی که با شکست یا گرفتاری روبرو شده و ناامید هستند بهکار میبرند.)
آدم به چشم خودش هم نباید اعتماد کند.
آدم به دستمایهاش نگاه میکند، نه به همسایهاش. (معنی: آدم باید بهاندازهی درآمد و دارایی خودش هزینه کند، نه به پیروی از این و آن.)
آدم به رسن دیو فر و چاه نباید برود.
آدم به کیسهاش نگاه میکند. (معنی: آدمی باید بهاندازهی دارایی خود هزینه کرده و از ریختوپاش دوری کند.)
آدم بیکار دست راست محله است. (معنی: همه از آدم بیکار چشمداشت این را دارند که کارهایی را که به او میسپرند، رایگان انجام دهد. این مثل به طنز و شوخی زمانی بهکار میرود که از این سو و آن سو کاری به بیکار واگذار میشود.)
آدم پول را پیدا میکند، پول آدم را پیدا نمیکند. (یا پول را آدم پیدا میکند، آدم را پول پیدا نمیکند.) (معنی: دارایی و پولی که بهدست میآید، باید در راه آسایش، تندرستی و نگهداشت آبرو هزینه شود. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند هزینه کردن پول را برای داشتن زندگی آسوده و آبرومند، سفارش کنند.)
آدم تا کوچکی نکند، بزرگ نشود. (معنی: آدمی تا شاگردی و فروتنی نکند، به جایگاه بزرگی و استادی نخواهد رسید.)
آدم تو آفتابه پپسی بخوره، خیط نشه. (معنی: آدم هر سختی و زیانی ببیند، ولی سرافکنده و شرمزده نشود.)
آدم ترسو هزار بار میمیرد. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که برای انجام دادن کاری همیشه در ترس و نگرانی بهسر میبرد و بهاصطلاح هزار بار میمیرد و زنده میشود تا دست به انجام کاری بزند.)
آدم ترسو همیشه سالم است. (معنی: معنی ظاهری این ضرب المثل بدینگونه است که دوری از خطر زمینهساز تندرستیست. معنی کنایهآمیز این مثل هم بیشتر برای سرزنش آدمهای ترسو بهکار برده میشود؛ کسانی که از ترس خطر هیچگاه کاری انجام نمیدهند و هرگز به پیروزی و پیشرفت نمیرسند.)
آدم تنبل، عقل چهل وزیر دارد. (معنی: همیشه راهی برای از زیر کار در رفتن هست. آدم تنبل همیشه بهدنبال راه چارهای برای کار نکردن است. هرگاه آدم تنبل و تنپروری که برای انجام ندادن کاری که بر دوش او گذاشته شده، همهی هوش خود را بهکار گیرد تا با بهانههای گوناگون از زیر کار فرار کند، این ضرب المثل برایش بهکار برده میشود. در گذشته، پادشاهان در کارهایشان، با وزیران خود رایزنی میکردند و از آنجا که وزیر آدمی تیزهوش و بسیار زیرک بود، تصمیمگیریها را بیشتر او انجام میداد و پادشاه بدون رای و دیدگاه او، دست به هیچکاری نمیزد.)
آدم چوب سر درخت را کف پایش ببیند.
آدم خودش بمیرد هوادارش نمیرد. (یا آدم خودش بمیرد هوادارش نمیمیرد.) (معنی: این مثل دارای دو معنیست. یکی بودن هوادار برای دفاع و پشتیبانی در زمان زندگی و دوم زنده ماندن هوادار و پشتیبان پس از مرگ برای یاد کردن از نام او به نیکی.)
آدم خوش معامله، شریک مال مردم است. (یا آدم خوش حساب شریک مال مردم است.) (معنی: آدم خوش معامله و خوش حساب را همه باور دارند و هرگاه پولی وام بخواهد، به او میدهند و او را یاری میکنند؛ زیرا بههنگام و در زمان خود، پولشان را پرداخت کرده و پس میدهد.)
آدم خیس، هراس باران ندارد. (یا آدم خیس از باران نمیترسد.) (معنی: هنگامی که برای کسی پیشامدی سخت رخ میدهد، دیگر از پیامدهای آن پیشامد هراسی نخواهد داشت. باران که میآید هر کسی بهگونهای فرار میکند تا خیس نشود. ولی کسی که خیس شده، دیگر از آن نمیترسد. این ضرب المثل برابر ضرب المثل «آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب» است و معنای آن این است که زمانی که درگیر گرفتاری یا چالشی شدیم، بیشتر درگیر شدنمان مهم نیست. وآن که در بحر قلزم است غریق - چه تفاوت کند ز بارانش (سعدی))
آدم دانا به نیشتر نزند مشت. (بر سر مژگان یار من مزن انگشت - آدم عاقل به نیشتر نزند مشت) (شاطر عباس صبوحی) (معنی: زدن مشت به چیزی تیز و برنده زمینهساز آسیب سخت بهدست میشود. آدم دانا هرگز نباید با رفتارهای نسنجیده، خودش را بهخطر بیندازد. نیشتر در گذشته ابزاری نوکتیز و برنده بوده که برای زدن رگ، حجامت یا باز کردن دمل بهکار برده میشد.)
آدم دستپاچه، کار را دو بار انجام میدهد. (یا آدم دستپاچه، دو بار میشاشه.) (معنی: شتابزردگی در انجام کار، جلو اندیشیدن در روش انجام آن را میگیرد و کار بهدرستی انجام نمیشود. بنابراین باید دوباره یا چندباره کار را انجام داد.)
آدم دو دفعه نمیمیرد. (معنی: ترس از مرگ نباید جلو بهدست آوردن حق یا دفاع از حق را بگیرد.)
آدم را توی چاه بیندازند، از راه نیندازند. (معنی: هر آزار و آسیبی که بر سر کسی بیاورند، بهتر از این است که درآمد او را ببرند و گذران زندگی او را با سختی و دشواری روبهرو کنند.)
آدم زرنگ پایش روی پوست خربزه بند است. (معنی: آدمهای زرنگ گاهی شتابزده و بدون برآورد دست بهکاری میزنند و با حریفی زورمندتر از خود روبهرو شده و شکست میخورند.)
آدم زرنگ سالی دو جفت کفش بیشتر پاره میکند. (معنی: این ضرب المثل دربارهی کسانی بهکار میرود که با کوشش بیش از اندازه و با بهکار بردن شگردهای فراوان شکست میخورند. پاره کردن کفش نشان دهندهی دوندگیهای بیجاست.)
آدم زنده وکیل وصی نمیخواهد. (معنی: کسی که حاضر است، نیازی نیست دیگری بهجایش سخن بگوید یا تصمیم بگیرد.)
آدم زنده زندگی میخواهد. (معنی: این ضرب المثل به درویشی گفته میشود که از پذیرش مسئولیتهای زندگی سر باز زده و از پول و فراهم کردن آسایش، رویگردان باشد.)
آدم زنده نان میخواهد. (معنی: در این مثل نان بهمعنی همهگونه خوردنی و شاید دیگر نیازهای گریزناپذیر زندگی روزانه است که بدون آنها زندگی آسان و شدنی نیست.)
آدم سیر شصت لقمه میخوره. (معنی: تعارف کردن. این ضرب المثل برای واداشتن کسی به بیشتر خوردن بهکار برده میشود.)
آدم شل و این هم دغل! (معنی: این مثل به آدمهای ناتوان و دارای کمبود، ولی فریبکار و نیرنگباز گفته میشود.)
آدم طماع هفت کیسه دارد، هر هفت هم خالی. (معنی: چشم آزمند هیچگاه از دارایی این جهان سیر نمیشود و هر چه گرد آورد و بیندوزد، مانند هیچ است. این ضرب المثل برای مردم آزمندی بهکار برده میشود که با داشتن دارایی فراوان باز هم در پی اندوختن بیشترند.)
آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود. (یا آدم عاقل از یک سوراخ دو بار نیش نمیخوره.) (معنی: آدم دانا اگر یک بار در زندگی خود دچار سختی و گرفتاری شد و زیانی دید، از آن پند گرفته و کوشش میکند تا بار دیگر از همان راه زیان نبیند.)
آدم فقیر را از شهر بیرون نمیکنند. (معنی: تنگدستی و نداری گناه نیست. این ضرب المثل برای دفاع از کسانی بهکار میرود که دچار تنگدستی و نداری شدهاند، ولی با بزرگواری و والا نگری زندگی میکنند.)
آدم قدبلند عقلش تا ظهر است. (معنی: به باور نادرست برخی، آدمهای بلندبالا کمخردند. بهکارگیری واژهی ظهر در این مثل از آن روست که روزی که به ظهر برسد نیمروز است و چنانچه به شب برسد، تمامروز شمرده میشود. این ضرب المثل به طنز و شوخی برای کسانی که بلندبالا و قلدبلند هستند بهکار میرود.)
آدم کچل بشه، ولی کنفت نشه. (معنی: آدم هر سختی و زیانی ببیند، ولی سرافکنده و شرمزده نشود.)
آدم که از زیر بته بیرون نیامده است. (معنی: این ضرب المثل را کسانی بهکار میبرند که بخواهند بگویند دارای رگ و ریشه و بستگان و خویشاوندان هستند و از خانوادهای گمنام نیستند.)
آدم گدا این همه ادا. (معنی: این ضرب المثل برای آدم گدا و فرومایهای بهکار میرود که با خودپسندی و خودخواهی با دیگران برخورد کرده و خود را برتر و باارزشتر از آنان بداند.)
آدم گرسنه سنگ را هم میخورد. (معنی: اگر کسی بهراستی گرسنه باشد، مزهی خوراک برایش مهم نیست و خواستهاش تنها رهایی از گرسنگی خواهد بود. این ضرب المثل بیشتر برای آدمهای بهانهگیر بهکار برده میشود که از خوراکی که میخورند، گلایههای نابهجا میکنند. (داستان کوتاه آدم گرسنه سنگ را هم میخورد))
آدم گرسنه نان خواب میبیند. (یا آدم گرسنه خواب نان سنگک میبیند.) (معنی: کسانی که از داشتن چیزی ناکامند، در خیال خویش آرزوهای خود را برآورده میبینند.)
آدم گرسنه، یاد پلوی عروسیش میافتد. (معنی: آدمهای تهیدست و نیازمند همواره در اندیشهی برآورده کردن نیاز خویش هستند و همیشه رویدادهای خوب و شیرین گذشته را به یاد میآورند.)
آدم لخت کرباس پهنادار خواب میبیند. (معنی: کسی که به داشتن چیزی بسیار نیازمند باشد، دربارهی آن بسیار خیالبافی میکند. کرباس گونهای پارچهی باریک است که از الیاف پنبه بافته میشود.)
آدم ناشی، سرنا را از سر گشادش میزند. (یا آدم ناشی، بوق را از سر گشادش میزند.) (معنی: آدم تازهکار و نیاموخته، کار را نادرست و وارونه انجام میدهد. آدمی که کارآزموده نیست، به آسانی میتواند دریابد که سرنا را باید از بخش باریک آن بزند، ولی از سر گشاد آن مینوازد!)
آدم نترس سر سلامت به گور نمیبرد. (معنی: آدمهای بیباک که به پیشواز پیشامدهای ناخوشایند میشتابند، خود را دسترس آسیب و خطرهای جانی میگذارند.)
آدم ندار را سر نمیبرند. (معنی: با تهیدست باید نرمی و بردباری کرد. این ضرب المثل برای تهیدست و بینوایی بهکار برده میشود که توانایی پرداخت بدهی خود را نداشته باشد.)
آدم نفهم هزار من زور دارد. (معنی: نادان چون پیشبینی و دوراندیشی ندارد، همهی توان خود را یکباره بهکار میگیرد. این مثل هنگامی بهکار میرود که آدمی نادان با بهکار بردن همهی توان خویش دست بهکاری بزند.)
آدم هزار پیشه کم مایه است. (معنی: کسی که کار و پیشهی فراوانی دارد، دستاوردی از آنها ندارد. این ضرب المثل برای کسانی بهکار برده میشود که از این شاخه به آن شاخه میپرند و بهجای کاردانی و زبردستی در یک کار و پیشه، به کارهای گوناگون و فراوان دست میزنند و از همهی آنها باز میمانند.)
آدم یک آخور هم باید برای روز مبادای خودش نگه دارد.
آدم یک بار پاش تو چاله میره. (معنی: آدم یک بار کار نادرست انجام میدهد یا فریب میخورد و پس از آن پند میگیرد تا زیان نبیند.)
آدم، آ هست و دم. (یا آدمی آه است و دَمی.) (معنی: آدمی دریغ و افسوس و دَم و نفس است. مردن آدمی هر آن شدنیست.)
آدمو برق بگیره، ولی جَو نگیره. (معنی: این ضرب المثل هشداریست به کسی که با رفتارهای هیجانی و نسنجیده و همچنین پیرویهای کورکورانه از دیگران، دست به کارهای شگفتآور و پر خطر میزند که پیامدهای آن دامنگیر خودش و دیگران میشود. جوگیر کسیست که کاری را بدون اندیشه و از روی هیجان انجام میدهد.)
آدمی را به ادب بشناسند.
آدمیت نه به پول و نه به ریش و نه به جان - هندوم پول و بزم ریش و سگم جان دارد. (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که پول داشتن را نشانهی آدم بودن و ریش داشتن را نشانهی مردی و مردانگی برنشمرند. هندوم بهمعنی هندو هم و سگم بهمعنی سگ هم است.)
آراستن سرو ز پیراستن است. (وقت طرب و نشاط و می خواستن است - کآرایش سرو هم ز پیراستن است.) (عنصری) (معنی: این مثل هنگامی کاربرد دارد که برای آرایش و زیبا کردن چیزی، کاستن را بهجای افزودن بهکار برند.)
آرد به دهن داشتن. (یا آرد در دهان داشتن.) (معنی: این مثل برای کسانی بهکار برده میشود که برای دوری از دردسر خاموش بوده و دهان خود را بسته نگاه میدارند.)
آرد خاصه خواستن.
آرد خودمان را بیختیم، الکِمان را آویختیم. (آرد خود را بیختیم، آردبیز را آویختیم. یا آردهامو بیختم و الکش رو آویختم.) (معنی: در جوانی همهی کارهایم را انجام دادهام و اکنون کاری و آرزویی ندارم.)
اُرد دادن. (معنی: دستوردادن.)
آرزو بر جوانان عیب نیست. (معنی: جوانان همواره آرزوهای بزرگ دارند و این برای آنان ناپسند و ناشایست نیست. آنان با پشتکار و نیروی جوانی، توانایی انجام بسیاری از کارها را دارند. این ضرب المثل بیشتر در برابر آرزوها و خواستههای برآوردهنشدنی جوانان گفته میشود.)
آرزو بر دل. (معنی: ناکام و ناامید از چیزی که به آن دل بسته شده باشد.)
آرزو به دل ماندن. (معنی: ناکام ماندن.)
آرزو تمامی ندارد. (معنی: این مثل از سرشت سیریناپذیر خواستههای آدمی یاد میکند. آدمی همیشه بهدنبال خواستهها و آرزوهای تازه است و با رسیدن به یک خواسته، نه تنها آرزوها بازنمیایستند، که گسترهی چشمداشتها و خواستههای تازه افزایش مییابد.)
آرزو را به گور بردن. (معنی: به خواستهها و آرزوها نرسیدن. در رسیدن به آرزوها ناکام ماندن. هرگاه کسی در رسیدن به آرزوهایش ناامید میشود این ضرب المثل را بهکار برده و میگوید: میمیریم و آرزوهایم با من به خاک سپرده میشوند.)
آرزو سرمایهی مفلس است. (معنی: آدمهای ناتوان، تهیدست و یا کسانی که در زندگی کوشش نمیکنند، تنها داراییشان خیالبافی و آرزوهای دستنیافتنی است.)
آرزومند پیوسته نیازمند بود. (معنی: آدم آزمند همواره در پی آرزوی چیزهای بیشتر است، بنابراین همیشه خود را تهیدست، نیازمند و ناخشنود میبیند.)
آروغ بیجا زدن.
آز ریشهی گناه است. (معنی: آدم آزمند و فزونخواه برای رسیدن به خواستههای خود، مرزهای اخلاقی و حق دیگران را زیر پا میگذارد و به گناهانی همچون دروغ، تهمت، ستم و دزدی روی میآورد.)
آزار بیش بینی زین گردون - گر تو به هر بهانه بیازاری. (رودکی) (معنی: اگر به هر بهانهای دیگران را برنجانی، روزگار نیز به همان اندازه تو را آزار خواهد داد.)
آزموده را آزمودن خطاست. (معنی: اگر درستکاری و به وارون آن، نمکنشناسی و پیمانشکنی کسی برای ما ثابت شد، آزمودن و آزمایش کردن او نادرست و به زیان ماست. این ضرب المثل برای برگزیدن شیوههای زندگی نیز کاربرد دارد؛ هرگاه کسی راهی را برود و یا روشی را برگزیند و در آن شکست بخورد، میگوید: آزموده را آزمودن خطاست، دیگر این راه را نخواهم رفت و آن را آزمایش نخواهم کرد.)
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است - با دوستان مروت، با دشمنان مدارا. (حافظ) (معنی: اگر زندگی آرام و آسوده میخواهیم، باید با دوستان رفتاری جوانمردانه و مهربانانه داشته باشیم و با دشمنان سازگار شده و در برار آنان شکیبا و بردبار باشیم.)
آستر است که رویه را نگاه میدارد. (معنی: زن، سپر همسر خویش است و او را از لغزش و بدبختی نگاه میدارد. این مثل را بزرگترها بهویژه زنان، به زنان جوانتری که نسبت به همسرشان بیتوجه هستند و نشانههای بیتفاوتی و دلزدگی به زندگی در مردشان دیده میشود، بهکار میبرند. آستر پارچهای کموبیش کمارزش است که در زیر رویهی جامه برای سختتر و ماندگارتر شدن آن میدوزند. (داستان کوتاه آستر رویه را نگاه میدارد نه رویه آستر را))
آستر به رویه میگوید من تو را نگه میدارم تو من را.
آستر رویه را نگه میداره، زن و شوهر همدیگر را. (معنی: همانگونه که آستر، نگهدار آبرو و ارزش رویه است، زن و شوهر نیز باید ارزش و آبروی یکدیگر را نگه دارند.)
آستر و رویه بودن.
آستین افشاندن. (معنی: تکان دادن دست (و بهدنبال آن، تکان خوردن آستین). تکان دادن دست و آستین به نشانهی بخشش. دستافشانی و پایکوبی. کسی را دور کردن.)
آستین بالا زدن. (معنی: به کاری برخاستن. آمادهی انجام کاری شدن.)
آستین پوستین پدربزرگ.
آستین پوستین چه کوتاه چه دراز.
آستین پوستین شما دارد در میان آتشهای مناقل میسوزد. (معنی: هرگاه به کسی زیانی برسد و کسی بخواهد او را از آن آگاه کند، ولی بهاندازهای زمان به درازا بکشد که کار از کار بگذرد، این مثل بهکار برده میشود. (داستان کوتاه آستین پوستین شما دارد در میان آتشهای مناقل میسوزد))
آستین نو، بخور پلو. (یا لباس نو، بخور پلو) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که ارزش و ارجمندی کسی تنها برای جامهای باشد که به تن کرده است و یا جایگاه و مقامی که از آنِ خود کرده است؛ نه برای انسان بودنش. (داستان کوتاه لباس نو، بخور پلو))
آسمان به زمین بیاید، زمین به آسمان برود. (معنی: یکدندگی بر سر انجام کاری داشتن. پافشاری بر باوری داشتن.)
آسمان به زمین نمیآید. (یا آسمان که به زمین نیامده.) (معنی: پیشامد و رویداد بزرگ و شگفتآوری رخ نداده است که چنین آشفته و پریشان هستی.)
آسمان جل. (معنی: آواره. بیخانمان. خانه بهدوش. آدم ندار و بیچیز و کسی که رواندازش آسمان است.)
آسمان ریسمان به هم بافتن. (معنی: پرتوپلا گفتن. سخنان چرند و بیوسروته بهزبان آوردن. پرچانگیهای بیهوده کردن. این ضرب المثل برای آدمهای بیهودهگو و چرندگویی بهکار برده میشود که بخواهند با پرگویی دو چیز بیربط را بههم پیوند دهند، بهگونهای که آسمان و ریسمان که هیچ ربطی بههم ندارند را بههم ببافند.)
آسمان سوراخ شده و او به زمین افتاده. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که خود را بسیار دسته بالا گرفته و بیش از اندازه باارزش و بیهمتا بداند.)
آسمان گرد است و زمین صاف.
آسودگی شاخ به شکمش میزند.
آسوده بدم زمانه بگذشت.
آسوده شد ز سنگ درختی که بار ریخت. (مصرع نخست: با ترک هستی از غم ایام فارغم.) (صائب) (معنی: درخت هنگامی که میوه و بار میدهد، آماج سنگپرانی دیگران میشود. ولی زمانی که میوههایش میافتد و دیگر باری ندارد، سنگخوردن و رنجهایش نیز پایان مییابد. به همین گونه، آدمی نیز اگر از داشتهها و داراییها تهی شود، از آز دیگران و رنجهای زمانه در امان میماند و به آرامش میرسد.)
آسوده کسی که خر ندارد - از کاه و جوش خبر ندارد. (معنی: هر چه بیشتر داشته باشیم، آسودگی و آرامشمان کمتر است. معنای ظاهری این مثل بدینگونه است که: از اینکه خری ندارم آسوده هستم، زیرا گرفتار فراهم کردن کاه و جواش نیستم. خر در این ضرب المثل همان پول، دارایی و داشتههاییست که آدمی برای نگهداری آنها آسودگی و آرامش ندارد.)
آس و پاس. (معنی: بسیار تهیدست، بیچیز و بینوا.)
آسه برو آسه بیا، که گربه شاخت نزنه. (یا آهسته برو آهسته بیا، که گربه شاخت نزنه. یا موش موشک آسه بیا، آسه برو، که گربه شاخت نزنه.) (معنی: با هشیاری و بیسروصدا رفتار کن تا کسی کاری به کارت نداشته باشد. در هر کاری که انجام میدهی هشیار و آگاه باش تا از سوی دشمنان گزند و آسیبی به تو نرسد.)
آسیا آواز خودش را نمیشنود.
آسیاب به نوبت. (یا آسیا به نوبت. یا آسیا و پستا.) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که بخواهند به کسی یادآوری کنند نوبت را رعایت کند. همچنین گاهی این مثل را برای کسی بهکار میبرند که ستمکار است؛ کنایه از اینکه روزی نوبت تو هم میرسد و باید تاوان ستمهایت را پس دهی. در زمانهای دور خانوادههای کشاورزان در خانه تنور داشتند و نان خود را میپختند، ولی نیاز بود گندم خود را آرد کنند و چون درخواست آرد کردن گندم فراوان بود، چندین روز زمان میبرد تا نوبت به هر کس برسد. در این میان برخی میخواستند زرنگی کنند و گندمشان را زودتر آرد کنند. اینگونه بود که به آنان یادآوری میکردند که آسیاب به نوبت؛ یعنی نوبتت که رسید، گندم تو هم آراد میشود. پستا بهمعنی نوبت است.)
آش با جاش. (معنی: آش را با جاش بردن. آش را با ظرفش بردن. این اصطلاح برای آدم بسیارخواهی بهکار میرود که چیزی بیشتر از آنچه به او دادهایم، میخواهد.)
آش دهان سوزی نیست. (آش دهن سوزی نیست.) (معنی: به آن اندازه که گمان میرفت، خوشایند نیست. آنگونه که میگویند پسندیده و دوستداشتنی نیست. سرد، نچسب و ناخوشایند است و همچون آشی نیست که برای خوشمزه بودنش باید داغ خورده شود.)
آش را به دلخواه نمیپزند. (معنی: انجام هر کاری نیازمند بهکار بستن روشهایی درست و بهکار بردن ابزارهای ویژهی آن کار است.)
آش کشک خالهته، بخوری پاته، نخوری پاته. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که در پذیریش کار یا خواستهای، ایستادگی میکند. پس این مثل به او گفته میشود، با این معنی که ناچار است آن کار یا خواسته را بپذیرد و انجام دهد.)
آش مردان دیر میپزد. (معنی: مردان در کارهای خانهداری و آشپزی، کاردانی و چیرهدستی زنان را ندارند.)
آش نخورده و دهان سوخته. (معنی: بیگناه بازخواست شدن. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که گناهی نکرده باشد، ولی از دیدگاه دیگران به نادرستی گناهکار شناخته شده و داوری نادرست شوند. (داستان کوتاه آش نخورده و دهان سوخته))
آش و لاش شدن. (معنی: آش و لاش بهمعنای از هم پاشیده و در میان مردم بهمعنای لاشه یا مرداری که از هم پاشیده شده باشد است. زمانی که کسی بسیار سخت کتک خورده و آسیب دیده باشد، این اصطلاح برایش بهکار برده میشود.)
آشپز که دو تا شود، آش یا شور میشود یا بینمک. (معنی: هرگاه دو یا چند کس، سرپرستی و گردانندگی کاری را بهدوش بگیرند، آن کار به درستی پیش نمیرود و سرانجام همهی کوششها تباه میشود.)
آشپزخانهی امام رضاست، نه مال داراست، نه مال گداست. (معنی: هرگاه بخواهند بگویند چیزی همگانیست و همه میتوانند از آن بهرهمند گردند، این ضرب المثل را بهکار میبرند.)
آشخور. (یا هنوز آشخوره.) (معنی: این اصطلاح برای کسی که به تازگی به سربازی رفته، بهکار برده میشود.)
آشغال کله. (معنی: بسیار نادان و بیسروپا.)
آشفته بازار. (معنی: روال بیسروسامان و آشفته. از دست دادن روال کار.)
آشنا داند زبان آشنا.
آشنایان را در ایام پریشانی بپرس. (مصرع نخست: شانه میآید به کار زلف در آشفتگی.) (سلیم تهرانی) (معنی: در روزهای سختی و گرفتاری، جویای احوال دوستان و آشنایان خود باش.)
آشنایی خلق دردسر است. (آشنایی خلق درد سرست - معتکف باش تا ندانندت.) (ابن یمین) (معنی: رفتوآمد، همنشینی و دمخور شدن با مردم، زمینهساز پیدایش گرفتاری، دردسر و از میان رفتن آرامش میشود.)
آفتاب آمد دلیل آفتاب. (مصرع دوم: گر دلیلت باید از وی رو متاب.) (مولوی) (معنی: این مثل از روشن و آشکار بودن یک موضوع یاد میکند. بدین معنی که خود حقیقت، بهترین و روشنترین نشانه و گواه بر بودن خودش است و برای اثبات آن نیازی به آوردن برهان دیگری نیست. هرگاه کسی برای اثبات چیزی که روشن و آشکار است، باز هم بهدنبال دلیل یا روشنگری بگردد، با بهکار بردن این ضربالمثل میگوید: نیازی به توضیح بیشتر نیست، همهچیز بسیار روشن است.)
آفتاب از کدام طرف درآمده است؟ (یا آفتاب از کدوم طرف درآمده؟ یا آفتاب از کدام سمت دمید که تو امروز یاد ما کردی؟) (معنی: این اصطلاح بیشتر به شوخی یا گله، در گفتگوهای میان دو دوست یا در میهمانیها بهکار برده میشود؛ جایی که آنان برای زمانی دراز یکدیگر را ندیده باشند.)
آفتاب به زردی افتاد، تنبل به جلدی افتاد. (معنی: آفتاب غروب کرد، تنبل به شتاب افتاد. این ضرب المثل برای آدمهای تنبلی بهکار میرود کارها را به واپسین زمانها میگذارند.)
آفتاب جا کردن. (معنی: از بیکاری در آفتاب خوابیدن. بسیار در آفتاب نشستن.)
آفتاب را به گل نمیتوان اندود. (معنی: راستی و درستی را به دروغ نمیتوان پوشیده و پنهان داشت.)
آفتاب زیر ابر نمیماند. (یا آفتاب زیر حصیر نمیماند.) (معنی: حقیقت و راستی دیر یا زود آشکار میشود. حقیقت و راستی هیچگاه پنهان نمیماند و سرانجام نمایان خواهد شد.)
آفتاب عمرش لب بومه. (معنی: چیزی به مرگش نمانده.)
آفتاب لب بام بودن. (یا آفتاب سر دیوار بودن.) (معنی: پیر و ناتوان و به مردن نزدیک بودن.)
آفتابه خرج لحیم کردن. (معنی: هزینهی بیهوده برای بازسازی و درست کردن وسیلهای کهنه، فرسوده و از کار افتاده کردن. این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که هزینهی بازسازی و درست کردن چیزی از بهای آن بیشتر بوده و ارزش بازسازی نداشته باشد. در گذشته توانگران همچون پادشاهان و وزرا، آفتابههایی از جنس طلا و نقره داشتند. ولی مردم عادی آفتابههایشان حلبی بود و هنگامی که آفتابههایشان زنگ میزد آن را پیش حلبیساز میبردند تا لحیم بزند و درستش کند. این روند بازسازی آفتابه ادامه داشت تا اینکه دیگر جای سالمی روی آفتابه نمیماند که آن را لحیمکاری کنند! اینجا بود که تعمیرکاران میگفتند: آفتابه خرج لحیم شده.)
آفتابه دزد. (معنی: دزد تازهکار. دزدی که توانایی دزدیهای بزرگ را ندارد. کسی که چیزهای کمارزش یا بیارزش میدزدد. کسی که از دزدیهایش هیچ سودی نمیبرد. در گذشته آفتابهها مسی و باارزش بودند، ولی امروزه پلاستیکی هستند و بهکار بردن واژهی آفتابه در این ضرب المثل نشان از بیارزش و پست بودن کالای دزدی شده دارد.)
آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی. (یا آفتابه لگن شش دست، شام و ناهار هیچ چیز.) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که برای فراهم کردن پیشنیازها تندروی میکنند، ولی در انجام خود کار کوتاهی کرده و آن را به درستی انجام نمیدهند؛ یا کسانی که نیازمندیهای فراوانی دارند، ولی درگیر تجملات زندگی هستند. در گذشته که با دست خوراک میخوردند، رسم بود که پیش از خوردن، دستها را با آفتابه و لگن میشستند. در مهمانیها آفتابه و لگن را سر سفره میآوردند و آن را پیش یک یک مهمانها می بردند. سپس لگن را زیر دست هر یک میگرفتند و با آفتابه آب میریختند و مهمان ها دستها را میشستند و با حوله خشک میکردند. چون آفتابه و لگن از تجملات سفره بود، از همین روی برخی کوشش میکردند سر سفره چند دست آفتابه و لگن بیاورند. اینگونه بود که مهمانان پیشبینی میکردند که با چند دست آفتابه و لگن، بیگمان خوراک بسیار خوبی در راه است. هرچند گاهی پیش میآمد که اینگونه نبود و تشریفات سفره همین آفتابه و لگن بود و خبری از خوراک خوب نبود.)
آفتابه و لولهنگ هر دو یک کار میکنند، اما قیمتشان موقع گرو گذاشتن معلوم میشه. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که آدم بیدانش و بیهنری خود را همپایهی دانشمند و هنرمند بپندارد. هرگاه دو چیز یا دو کس در ظاهر کارکردی یکسان داشته باشند و ناهمسانی در آنها دیده نشود، ولی زمانی که پای سنجش در میان باشد، ارزش راستین آنها آشکار شود، این مثل بهکار برده میشود. در گذشته به آفتابهی سفالین لولهنگ یا لولنگ گفته میشد.)
آفتابی بدین بزرگی را - لکهای ابر ناپدید کند. (منشین با بدان که صحبت بد - گرچه پاکی تو را پلید کند - آفتاب ار چه روشنست او را - پارهای ابر ناپدید کند. (سنایی)) (معنی: معنی دو بیت سنایی: با آدمهای بد، دوستی و همنشینی نکن، زیرا با آنکه پاک هستی، ولی آنان تو را آلوده میکنند. با اینکه آفتاب درخشنده و روشن است، ولی تکهای ابر میتواند آن را پنهان و ناپدید سازد. به همین گونه دوستی با بدان مانند لکهی ابریست که آفتاب و آدمهای پاک را پنهان کرده و آلوده میکند.)
آفتابی شدن. (معنی: پیدا و آشکار شدن. دیده شدن. سر و کلهی کسی پیدا شدن.)
آلاخون والاخون. (یا آلاخون والاخون شدن.) (معنی: آواره و دربهدر شدن. بیخانمان و خانه بەدوش شدن. سرگردان و بیسروسامان شدن. بیپناه و بیسرپناه شدن.)
آلبالو گیلاسها که گل کرد چهارده ساله میشود. (یا آلبالو گیلاس که گل کند، تازه چهارده سالش میشود.) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی بهکار برده میشود که دوست ندارند سن راستین خود را بگویند و همیشه خود را جوانتر از سن راستین خود میدانند. گل کردن آلبالو گیلاس، بهمعنای موسم شکوفایی باغ و فرا رسیدن بهار و نو شدن سال است.)
آلو چو به آلو نگرد رنگ برآرد. (معنی: با هر کس که همنشین شویم، همانند او شده و ویژگیهای او ما را نیز دربرخواهد گرفت. در همنشینی و دوستی، آدمها مانند یکدیگر شده و رفتار و کردارشان همانند هم میشود.)
آمار دادن. (معنی: پا دادن. نخ دادن. راه دادن. نگاه کسی را بهسوی خود کشاندن.)
آمپر چسبوندن. (یا آمپر چسباندن. یا آمپر کسی بالا رفتن.) (معنی: خشمگین شدن. از کوره دررفتن.)
آمد ابروش را درست کند، چشمش را هم کور کرد. (یا آمد زیر ابروشو برداره، چشمشم کور کرد.) (معنی: آمد کار را درست کند، ولی نه تنها آن را درست نکرد، که گرفتاری دیگری هم به آن افزود. هرگاه کسی بهجای درست کردن کاری، آن را بدتر کند، این ضرب المثل برایش بهکار برده میشود.)
آمد به سرم از آنچه میترسیدم. (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که با همهی هشیاری و دوراندیشی، پیشامد ناگواری که از آن دوری کرده یا میترسیدند، رخ دهد.)
آمد نیامد داشتن. (معنی: گاه فرخنده و گاه نافرخنده بودن. روی دادن پیشامدی که گمان فرخنده و نافرخنده بودن هر دو در آن هست.)
آمدم ثواب کنم، کباب شدم. (یا ثواب کردم کباب شدم. یا ثواب کردن کباب شدن.) (معنی: آمدم خوبی کنم، بدی دیدم. آمدم نیکی کنم، دچار رنج و سختی شدم.)
آمدن به ارادت، رفتن به اجازت. (معنی: بهدیدار دوستان و خویشان بهخواست خود میروند، ولی بازگشت باید بهخواست میزبان باشد. این ضرب المثل بیشتر از سوی میزبان برای نشان دادن خواستنش به ماندن مهمان گفته میشود.)
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا - بیوفا اکنون که من افتادهام از پا چرا؟ (شهریار) (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که از دیر آمدن دلدار گلایه داشته باشند.)
آمدی لب بام قالیچه تکاندی - قالیچه گرد نداشت خودت را نماندی. (معنی: این مثل به دختر یا زن زیبایی گفته میشود که بهگونهای برای کسی خودنمایی کرده و خودی نشان داده باشد.)
آن خشت بود که پر توان زد. (مصرع نخست: لاف از سخن چو دُر توان زد.) (نظامی) (معنی: سخن بیهوده مانند خشت بیارزش است. این مثل هنگامی بهکار برده میشود که گفتهها یا نوشتههای کسی را بدون ارزش ادبی بدانند، بهویژه اگر نوشتههای او فراوان باشد.)
آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟ (معنی: کسی که گناهی نکرده است، از بازخواست ترسی ندارد. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی کار بدی انجام داده است، ولی دیگران بر پایهی برداشتی نادرست، او را گناهکار میدانند. با این همه، او هیچ ترس و نگرانی به دلش راه نمیدهد، زیرا بیگناهی و پاکی خود را باور دارد.)
آن را که سخاوت است، حاجت به شجاعت نیست. (سعدی) (معنی: کسی که بخشندگی دارد، به دلیری و بیباکی نیاز ندارد؛ زیرا بخشش همواره دوستداری و مردمپسندی میآفریند و او را در برابر آسیبها نگهداری و نگهبانی میکند.)
آن روی ورق را نخواندن. (معنی: همهی پس و پیش کاری را بررسی نکردن.)
آن زنده که کاری نکند مرده به است. (معنی: آدم زنده، ولی تنبل و تنپرور که هیچ سودی برای خود یا دیگران ندارد، بود و نبودش تفاوتی نمیکند. این ضرب المثل نشان دهندهی ارزش بالای کوشش، پویایی و سودمند بودن در زندگی است.)
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. (معنی: آرزوهای کسی نقش بر آب شدن. این ضربالمثل هنگامی بهکار میرود که کاری به نادرستی انجام گیرد و دیگر زمانی برای جبران آن نمانده باشد و کاری نیز از دست کسی برنیاید. (داستان کوتاه آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت))
آن سرش ناپیدا. (معنی: آیندهای ناشناخته. کاری با سرانجام ناآشکار.)
آن غلامی که داشتی سیاه بود. (معنی: این مثل را کسی بهکار میبرد که بخواهد در برابر سخنی گستاخانه و دستوری، سرپیچی و نافرمانی کند.)
آن کس که با های میآید، با هوی میرود. (معنی: گمان میرود این ضرب المثل نزدیکی معنایی با مثل «جواب های، هوی است» داشته باشد. کسی که با هیاهو و جنجال بهسوی دیگری میآید، با هیاهو و جنجال پاسخ میگیرد و میرود. کسی که با سخن ناسزا بهسوی دیگری میآید، پاسخش را هم با ناسزا میگیرد و میرود.)
آن کس که بود سایهنشین، سایه ندارد. (معنی: در زندگی کسانی هستند که همیشه از دستاورد کار و نیکی دیگران بهره میبرند، ولی خودشان به دیگران بهرهای نمیرسانند. کسی که در سایهی درخت بنشیند، نمیتواند سایهای پدید آورد تا کسی را پناه دهد. زمانی که کسی از داشتههای دیگران بهرهمند گردد و خودش برای دیگران سودی نداشته باشد، و یا هنگامی که بخواهیم به آدم فرومایهای که خودش با یاری دیگران زندگی میکند بگوییم که تو توانایی دستگیری و یاری دیگران را نداری، این ضرب المثل را بهکار میبریم.)
آن کس که تن سالمی دارد، گنجی دارد که خودش نمیداند. (معنی: آدمها زمانی که تندرست هستند، ارزش تندرستی را نمیدانند و به آن نمیپردازند؛ درست مانند گنجینهای ارزشمند که در دسترس آنان است، ولی از بودن یا ارزش راستین آن آگاه نیستند.)
آن کس که نداند و نداند که نداند - در جهل مرکب ابدالدهر بماند. (معنی: نادانترین نادانان آن است که خود را دانا پندارد. این مثل دربارهی نادانی که خود را دانا میانگارد بهکار برده میشود.)
آن کس که نداند و بداند که نداند - لنگان خرک خویش به منزل برساند. (منسوب به ابن یمین) (معنی: این شعر و ضرب المثل دربارهی کسیست که از نادانی خویش آگاه است و همین آگاهی از نادانی، او را به جستجوی دانش و آموختن بیشتر وادار میکند.)
آنان که غنیترند، محتاجترند. (مصرع نخست: درویش و غنی بندهی این تاج و درند.) (سعدی) (معنی: کسانی که دارا و سرمایهدار هستند، نیاز بیشتری به دارایی و پول دارند؛ زیرا فزونخواهی و آزمندی آنان پایانی ندارد.)
آنجا رفت که نادر رفت. (یا برو همچنان که نادر رفت.) (معنی: نادرشاه افشار نماد دلیری، دلاوری و پیروزی در تاریخ ایران است. نادرشاه با کشورهای بسیاری جنگید و با بسیاری از مدعیان درون کشور به ستیز پرداخت. برای نادر تفاوتی نداشت که به هند یورش برد یا اینکه باید افغانها را از کشور بیرون کند و یا دشمن، ازبکها، روسیه یا عثمانی باشد. او همیشه با دلاوری فراوان میجنگید و پیروز میشد. ولی یک جنگ تفاوت داشت. او از یک نبرد بازنگشت و شکست خورد و آن نبرد با مرگ بود. آن شب که سردارانش به چادر او ریختند و او را کشتند، کار نادر پایان یافت. این ضرب المثل بیشتر در جایگاه نفرین بهکار برده میشود و برابر آن «بروی و برنگردی» است.)
آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است. (مصرع نخست: گر دیر بپایی و نصیحت نکنی گوش.) (بابر) (معنی: چیزی که آشکار و روشن است، نیازی به گفتن و بازگو کردن ندارد. واژهی عیان به معنی چیزی که با چشم به روشنی دیده میشود، است و از واژهی عین بهمعنای چشم گرفته شده است. بیرون آدمها نشاندهندهی درون آنهاست. (داستان کوتاه آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست))
آنچه با تدبیر توان کرد با زور بازو میسر نشود. (معنی: بسیاری از گرفتاریها و گرههای کور زندگی بدون نیاز به زور بازو و با نیروی خرد و اندیشهی آدمی از سر راه برداشته میشود.)
آنچه بر خود نمیپسندی، بر دیگران هم نپسند. (یا هر چه بر خود نمیپسندی، به دیگران مپسند.) (معنی: بهگونهای با دیگران رفتار کن که دوست داری همانگونه با تو رفتار کنند. اگر از رفتاری خوشت نمیآید و مایهی آزار توست، با دیگران همانگونه رفتار نکن.)
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری. (معنی: این مثل بیشتر برای ستایش، گاهی برای چاپلوسی و گاهی برای شوخی با کسی دارای همهی بدیهاست بهکار برده میشود.)
آنچه در آینه جوان بیند - پیر در خشت خام آن بیند. (یا آنچه جوان در آیینه ببیند، پیر در خشت خام میبیند.) (معنی: سالخوردگان چون گرم و سرد روزگار را بیشتر چشیدهاند، میتوانند آینده را بهتر پیشبینی کنند و دید ژرفتری از رویدادها دارند.)
آنچه تو از رو میخوانی، من از برم. (یا آنهایی را که تو خواندهای، ما از بر کردهایم.) (معنی: این ضرب المثل را به ریشخند و خواری به کسی میگویند تا خود را از او آشناتر به رازهای کار وانمود کنند. همچنین این مثل را کسی بهکار میبرد که به آسانی فریب دیگران را نمیخورد. (داستان کوتاه آنچه تو از رو میخوانی، من از برم))
آنچه دلم خواست نه آن شد - آنچه خدا خواست همان شد. (یا هر چه خدا خواست همان میشود - هر چه دلم خواست نه آن میشود.) (معنی: گاهی خواستهها و آرزوهای ما به سودمان نیستند، از همین روی خداوند آرزوی ما را برآورده نکرده و خواستهی خود را که همانا نیکخواهی و نیکاندیشی برای ماست، انجام میدهد.)
آنچه شیران را کند روبه مزاج - احتیاج است احتیاج است احتیاج. (مولوی) (معنی: این مثل برای کسی بهکار میرود که با داشتن بزرگمنشی، برای برآورده کردن نیازهای خویش ناگذیر از چاپلوسی یا نیرنگ یا فروتنی بیش از اندازه باشد.)
آنچه گذشته افسوس مخور. (معنی: این ضرب المثل به کسانی گفته میشود که افسوس کارهای گذشته را میخورند. (داستان کوتاه سه پند از زبان گنجشک)
آنقدر بار کن که بکِشد، نه آنقدر که بکُشد. (معنی: سختی و دشواری کاری که به کسی واگذار میکنند، باید هماهنگ با تاب و توانایی وی باشد.)
آنقدر بپز که بتوانی بخوری. (معنی: ستم و زورگویی هم اندازه دارد. این مثل برای بازداشتن ستمگر و زورگو از ستم، با یادآوری کیفر و سزای روز رستاخیز است.)
آنقدر سمن هست، که یاسمن توش گم است. (معنی: این ضرب المثل نشان از فراوانی چیزی یا کسی دارد، بهگونهای که چیزهای باارزشتر در میان آنها گم شده و بهچشم نمیآیند. همچنین در میان انبوهی از چیزهای معمولی و پیش پا افتاده، چیزهای ارزشمند و کمیاب نادیده گرفته میشوند و ارزش واقعی خود را از دست میدهند.)
آنقدر عقب رفت تا از آن طرف پشت بام افتاد. (معنی: تندروی و کوتاهی کردن در کارها. میانهروی نکردن در انجام کارها.)
آنقدر شور بود که خان هم فهمید. (معنی: هنگامی که کسی کارهای نادرست خود را بسیار تکرار کند تا جایی که بردبارترینِ آدمها را هم به گلهمندی وا دارد، این ضرب المثل بهکار برده میشود. (داستان کوتاه آنقدر شور بود که خان هم فهمید))
آنقدر نبود که کور بگوید شفا. (یا آنقدر نداد که کور بگوید شفا.) (معنی: هنگامی که چیزی را به اندازهای کم به کسی دهند، این مثل را به شوخی برای نشان دادن ناخشنودی از کم بودن آن بهکار میبرند.)
آواز خر در چمن. (معنی: هنگامی که خری پا در چمن میگذارد، از روی هیجان و خودشیفتگی آواز عَرعَر از خود سر میدهد و تنها خودش از آوازی که دارد خوشش میآید. همچنین هنگامی که آدم بدصدایی در حمام آواز بخواند، به دنبال پژواک صدایش، گمان میکند که صدای زیبایی دارد. هرگاه کسی که صدای خوبی ندارد، آوازی بخواند یا ادعای خوانندگی کند و از این کار شادمان شود و برایش مهم نباشد که دیگران در چه رنجی هستند، این ضرب المثل بهکار برده میشود. (داستان کوتاه آواز خر در چمن))
آنکه خورده خوردهدانش درد میکند. (معنی: شکمپرستان برای خوردن خوراک آزمندترند. همچنین توانگران و سرمایهداران در گردآوردن و بهدست آوردن دارایی، آز بیشتری دارند.)
آنها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها. (یا ما صد نفر بودیم تنها، اونها سه نفر بودند همراه.) (معنی: این ضرب المثل گاهی برای نکوهش ترسیدن و ترسو بودن و گاهی برای ستایش یکپارچگی و یگانگی و زشت دانستن دورویی و ناسازگاری بهکار برده میشود. (داستان: کاروانی از مردمان کاشان که به جبن و بددلی مشهورند به حاکم شکایت بردند که دو راهزن کاروان صد نفری ما را غارت کردند. حاکم به تعجب پرسید: چگونه صد کس با دو تن برنیامدهاند. یکی از آنان در پاسخ گفت: آنها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها!))
آنها که دویدند و آنها که خزیدند، آخر کار به هم رسیدند. (معنی: کسانی که برای رسیدن به خواستههایشان با شتابزدگی و شور فراوان کوشش میکنند و آنان که با آهستگی و نرمی کار میکنند، سرانجام به هم میرسند. این مثل شاید کنایه به داستان لاکپشت و خرگوش داشته باشد.)
آواز آسیا میشنوم ولی آرد نمیبینم. (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که دربارهی انجام شدن کاری گفتگو و هیاهوی بسیار میشود، ولی از برآیند و دستاورد آن چیزی دیده نمیشود.)
آواز دهل شنیدن از دور خوش است. (یا آواز دهل از دور خوش است.) (معنی: برخی چیزها تنها آوازهی خوشی دارند. آواز دهل همان داشتههای پوچ و بیارزش دیگران است و آدمهای پیرامون ما با ستایشها و خوب گفتنهای دروغین از آن داشتهها، ما را فریب میدهند. ولی زمانی که نزدیکتر میشویم، چیز با ارزشی نمیبینیم. زیرا همانند دهل، طبلی پوچ هستند که تنها سروصدا بهراه انداختهاند. گاهی خوشیهای زندگی دیگران را که میبینیم، افسوس و آرزو بهدل میمانیم؛ ولی زمانی که نزدیکتر میشویم و از درون زندگی آنان آگاه میشویم، با چیز دیگری روبهرو میشویم. دُهُل نام سازی کوبهای در موسیقیست.)
آوازهخوان ماهی قورباغه است. (معنی: هر کسی همنشینی درخور و برازنده با خود دارد. این مثل به ریشخند و خواری برای کسی بهکار برده میشود که با آدم پست و فرومایه همنشینی همیشگی دارد.)
آویزه گوش کردن. (معنی: پندی را فراگرفتن و بهکار بستن. هرگاه بزرگتری به کوچکتری پندی یاد میدهد، میگوید: پند مرا آویزه گوشت کن. یعنی سخن مرا به یادت بسپار و فراموش نکن و آن را بهکار بگیر تا پیروز و کامروا گردی.)
آه از نهاد برآمدن. (یا آه از نهاد کسی برآمدن.) (معنی: بسیار اندوهگین شدن.)
آه در بساط نداشتن. (معنی: بیاندازه بیچیز بودن. بیچاره و بینوا بودن. ندار و تنگدست بودن.)
آه صاحب درد را باشد اثر. (مصرع نخست: گر بود در ماتمی صد نوحهگر.) (عطار نیشابوری) (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که بخواهند از دلسوزی راستین کسی یا بهوارون آن از دروغین بودن همدردی کسی در رویدادی اندوهبار یاد کنند.)
آه ندارد با ناله سودا کند. (یا آه ندارد تا با ناله سودا کند.) (معنی: بسیار تنگدست و نیازمند است، به اندازهای که آه و ناله هم ندارد تا آنها را بدهد و بهجایشان چیزی بهدست آورد؛ یا به اندازهای که آه و ناله هم ندارد تا با آنها دادوستدی انجام دهد و بخشی از هزینههای زندگیاش را فراهم کند. سودا بهمعنای دادوستد و سوداگر بهمعنای بازرگان است.)
آهای آهای خبردار، این مهمونه یا سمسار؟ (معنی: این مثل برای مهمانی بهکار برده میشود که نگاهش بهجای آنکه به صاحبخانه باشد، به لوازم و سر و ریخت خانه است.)
آهسته که آسمان نداند. (معنی: آهسته سخن بگو تا دیگران از آن آگاه نشوند. این ضرب المثل ما را به رازداری و آشکار نکردن راز زندگی دیگران سفارش میکند. (داستان کوتاه آهسته که آسمان نداند))
آهن سرد کوبیدن. (یا آهن سرد کوفتن.) (معنی: کار پوچ، بیهوده و بیارزش انجام دادن.)
آهنگری کاری نیست، آهن را پهن کردی بیل میشود، درازش کردی میل. (یا آری، پهنش کردی بیلی شد، درازش کردی میلی.) (معنی: برای آنکه آهن را گداخته و بهگونهی بیل یا میل درآورند، باید رنج و سختی فراوان بکشند. این مثل به کسانی گفته میشود که انجام کاری را که باید بهدست دیگری انجام شود را ساده و آسان میشمرند.)
آینه چون نقش تو بنمود راست - خود شکن، آینه شکستن خطاست. (نظامی) (معنی: اگر آینه کمبودها و کاستیهای تو را به درستی نشان داد، بهجای شکستن آینه، خودت را اصلاح و درست کن.)
آینهاش را گم کرده است. (معنی: با اینکه خود چهرهای نازیبا و سرشتی زشت دارد، دیگری را به نازیبایی و زشتی سرزنش میکند. این اصطلاح برای کسی بهکار میرود که کمبود و کاستی خود را نمیبیند.)
آینهداری در محفل. (یا آینهداری در محلهی کوران.)
آینه دق. (یا آیینهی دق.) (معنی: نزارنما. آدمی با چهرهی اندهگین. آدم اخمو و ترشرو و یا هر چیزی که آدمی را بهیاد اندوه و زاری بیندازد.)
آیه یاس خواندن. (معنی: از نومیدی دم زدن. کسی را ناامید و دلسرد کردن.)
گردآوری: فرتورچین





