ضرب المثل‌های فارسی: حرف ک

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف ک

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف ک» را می‌خوانید.

 

کاتولیک‌تر از پاپ. (معنی: این مثل برای کسی که بیش از دیگران، با دورویی به چیزی سخت‌گیری و تعصب نشان دهد، به‌کار برده می‌شود.)
کاچی بهتر از هیچی است. (یا کاچی به از هیچی.) (معنی: چیز کم، بهتر از هیچ چیز است. کم هر چیز، بهتر از نبود و هیچ آن است. کاچی گونه‌ای خوراک ساده است که با آرد، روغن، آب و... درست می‌شود. کاچی با این‌که خوراک ساده‌ای‌ست، ولی آدمی را سیر می‌کند.)
کار آب و آتش است. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که با داشتن کوشش بسیار در آشپزی، آن‌گونه که امید دارند خوراک خوب و خوشمزه پخته نشود یا بسوزد.)
کار از کار گذشتن. (معنی: کار به‌جایی رسیده که دیگر نمی‌توان برای درست کردن آن کاری انجام داد، زیرا بسیار دیر شده است.)
کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند. (یا از قایم‌کاری کار عیب نمی‌کند.) (معنی: هرگاه کسی در انجام کارهایش وسواس، دودلی و محکم‌کاری بیش از اندازه داشته باشد، این ضرب المثل را به‌کار می‌برد تا به دیگران بگوید این سختی و محکم‌کاری بیهوده نیست و می‌تواند از زیان‌های پیش‌بینی شده جلوگیری کند. (داستان کوتاه کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند)
کار امروز را به فردا مسپار. (یا میفکن. یا مینداز.) (معنی: هرگز کاری را که امروز می‌توانی انجام دهی به فردا مسپار. زیرا امروز همان فردایی است که دیروز چشم به‌راه آن بودی و اگر به واگذاری کار امروز به فردا عادت کنی، کاری انجام نخواهد شد. (داستان کوتاه کار امروز را به فردا مسپار))
کار این دست از آن دست برنمی‌آید. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی دو کس به‌کار برده می‌شود که بسیار همسان و همانند یکدیگرند، ولی از دیدگاه کاردانی و چیره‌دستی بسیار با یکدیگر ناهمسانند.)

کار به جای باریک رسیدن. (کار به جاهای باریک کشیدن.) (معنی: روند به جای ترسناک و خطرناک رسیدن. روال به مرحله‌ی حساس و شکننده رسیدن.)
کار به گره گوزی افتاده. (معنی: پیشرفت کار به دشواری و سختی برخورد کردن. گوز بر وزن موز و معرب آن جوز و به معنی گردو است و گره گوزی یا گره جوزی گونه‌ای گره است که در گذشته میان روستاییان و عشایر پرکاربرد بود. با این گره که با پیچیدن نخ به روشی ویژه انجام می‌شد، گلوله‌ای مانند گردو می‌ساختند و به‌عنوان دکمه در جامه‌های پشمی‌ عشایر و بیابان‌نشینان کار می‌گذاشتند. گاهی با پوست گردو آن را به‌رنگ گردو درمی‌آوردند که بسیار زیبا و کاردستی هنرمندانه‌ای بود. سر نخ این گلوله‌ی گوی‌مانند را چنان استادانه در پیچیدگی نخ‌ها ناپدید می‌کردند که کسی نمی‌توانست آن را بیابد. گاهی در یک مسابقه از دیگران می‌خواستند که سر نخ را پیدا کنند. همین پیدا نشدن سر نخ و کور بودن گره، مایه‌ی این ضرب المثل شده است.)
کار بوزینه نیست نجاری.
کار بیخ پیدا کردن.
(معنی: کار با دشواری و سختی روبه‌رو شدن. کار کسی گره خوردن.)
کار حضرت فیل. (یا کار حضرت فیل بودن.) (معنی: کاری بسیار دشوار یا نشدنی. هرگاه کسی کاری را بسیار سخت و دشوار به‌شمار آورد، این مثل را به‌کار می‌برد. این ضرب المثل کنایه از این دارد که اگر حضرت فیل با همه‌ی بزرگیش بخواهد، باز هم نمی‌تواند این کار را انجام دهد.)

کار خدا دخلی به کار آدمیزاد ندارد. (معنی: کار خدا ارتباطی به کار آدمی ندارد. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند روی دادن پیشامدی را مصلحت و نیک‌اندیشی خداوند برشمرند.)
کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه. (معنی: خدا روزی‌رسان است. امیدت به او باشد. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند نیرومندی خداوند را به دیگران نشان دهند و به آنان بگویند امیدتان به خدا باشد. (داستان کوتاه کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه))
کار دست خود دادن. (یا کار دست کسی دادن.) (معنی: برای خود گرفتاری درست کردن. خود را در رنج و تنگنا انداختن.)

کار دست خود یا کسی دادن. (معنی: خود یا دیگری را در گرفتاری و رنج انداختن.)
کار دل است، کار خشت و گل نیست. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که انجام کاری را خواست قلبی خود وانمود کنند، نه هوا و هوس و چیزی از این دست.)
کار را از راهش داخل شو. (معنی: انجام هر کاری راه و روش ویژه‌ای دارد. برای انجام هر کاری باید راه و روشی را برگزید که رسیدن به خواسته را به آسان‌ترین و بهترین گونه پیش ببرد.)
کار را باید داد دست کاردان. (یا کار را باید به کاردان سپرد. یا کار را به کاردان بسپار.) (معنی: هر کاری باید به‌دست کسی که کاردان و کارشناس آن کار است انجام شود، وگرنه انجام کار با کیفیت و بازدهی درست همراه نخواهد شد.)
کار را که کرد؟ آن‌که تمام کرد. (معنی: اگر کسی کاری را نیمه‌کاره رها کند، چنین است که هرگز کاری انجام نداده باشد. این ضرب المثل نشان دهنده‌ی آن است که کار نیمه‌کاره و به پایان نرسیده، ارزشی ندارد و هر کس کاری را آغاز می‌کند، بهتر است خود نیز آن را به پایان برساند. (داستان کوتاه کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد))
کار عار نیست. (معنی: کاری که به‌دلخواه انجام می‌شود، ننگ نیست. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کاری از دیدگاه دیگران ناخوشایند باشد، ولی برای کننده‌ی کار این‌گونه نباشد.)

کار کردن خر و خوردن یابو. (یا کار خر و خوردن یابو.) (معنی: کسی کاری انجام می‌دهد، ولی دیگری دستاورد و بهره‌ی آن را می‌برد. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی از دسترنج دیگری سود و بهره ببرد.)
کار که رسید به چانه، عروس را ببین به خانه. (معنی: در دادوستد زمانی که کار به چانه زدن درباره‌ی بهای کالا می‌رسد، آن دادوستد را باید انجام یافته دانست؛ زیرا چانه زدن نشانه‌ی گرایش خریدار و فروشنده، برای به پایان رساندن خریدوفروش است.)
کار نباشد، زرنگ است. (معنی: تنبل و تن‌پرور است.)
کار نشد ندارد. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی پیش از انجام کاری از سرانجام آن ناامید باشد. انجام هر کاری شدنی‌ست و به خواست و پشتکار آدم بستگی دارد.)
کار نیکو کردن از پر کردن است. (معنی: برای به‌دست آوردن دستاورد و برآیندی خوب در هر کاری، باید کوشش و تمرین فراوان داشته باشیم. این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که کسی در کاری شتاب کند و بدون تمرین فراوان، چشم‌داشتِ دستاوردی دلخواه و پسندیده داشته باشد؛ یا زمانی که کسی با ناکام شدن در انجام کاری، زود ناامید شود. (داستان کوتاه کار نیکو کردن از پر کردن است))
کار و بارش چاق بودن. (معنی: دارای دارایی و سرمایه‌ی فراوان بودن.)

کار هر بافنده و حلاج نیست. (مصرع نخست: از کمان سست سخت انداختن.) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که پذیرش انجام کاری برجسته را وابسته به داشتن شایستگی ویژه در آن کار بدانند و به دنبال آن باشند که درخواست کنندگان ناشایست آن کار را، مرد آن کار ندانند و آنان را خوار و کوچک بشمرند.)
کار هر بز نیست خرمن کوفتن - گاو نر می‌خواهد و مرد کهن. (معنی: هر کاری آدم خودش را می‌خواهد. انجام کارهای بزرگ و دشوار، نیاز به کارآزمودگی و دانش بسیار دارد و از هر کسی برنمی‌آید. در گذشته خرمن کردن گندم و جداسازی دانه‌های گندم از ساقه، تنها از گاو نر ساخته بود.)
کار یک شاهی صنار نیست. (معنی: آن‌گونه که گمان می‌کنی کار آسانی نیست.)
کار یک بار می‌شود. (یا کار یک بار اتفاق می‌افتد.) (معنی: پیشامدهای ناگهانی به یک‌باره روی می‌دهند و باید هشیار بود و پیشگیری کرد. در هر کاری باید هوشیاری، دوراندیشی و پیشبینی را فراموش نکرد.)

کارچاق‌کن. (معنی: کار راه‌انداز. کارچاق‌کن کسی‌ست که با دور زدن قانون و با به‌کارگیری راه‌های غیر قانونی یا غیر اخلاقی، کار مردم را راه می‌اندازد. او کسی‌ست که بیشتر با پرداخت رشوه، اعمال نفوذ یا به‌کار گرفتن اطلاعات محرمانه، به اهداف خود می‌رسد.)
کارد بزنی خونش درنمیاد. (یا کاردش بزنی خونش درنمی‌آید.) (معنی: بسیار خشمگین و آشفته است. هرگاه کسی خشمگین می‌شود، گردش خونش کندتر می‌شود. گویی خونش سفت و سخت شده و گردش ندارد.)
کارد به استخوان رسیدن. (یا کارد به استخوان کسی رسیدن.) (معنی: از درد و رنج بسیار، به ستوه آمدن. از گرفتاری و سختی فراوان، پریشان و درمانده شدن.)
کارد مطبخ بودن. (معنی: همه کاره بودن. برش و کاربری در بیشتر کارها داشتن.)
کارش چیه؟ بوق می‌زنه، بخیه به آب‌دوغ می‌زنه. (معنی: این ضرب المثل برای آدم تنبل، بی‌کار و بی‌هنر به‌کار می‌رود.)
کارش زار بودن. (معنی: این ضرب المثل از دشوار شدن یا پیچیده شدن کار بر کسی کنایه دارد. یعنی کار به اندازه‌ای دچار دشواری و گرفتاری می‌شود، که به گریه و ناله و گلایه می‌رسد. هرچند برخی ریشه‌ی آن را از واژه‌ی «زاره» می‌دانند. زاره چشمه‌ای شناخته شده در کشور بحرین است که با گریه کردن نیز هماهنگی دارد.)
کارکشته. (معنی: کارآزموده. کاردان.)

کارو دست می‌کنه، اما چشم می‌ترسه. (یا دست کار می‌کند، چشم می‌ترسد.) (معنی: گاهی گمان می‌کنیم کاری بسیار سخت و زمان‌بر است، از همین روی می‌ترسیم و آن را انجام نمی‌دهیم. به اصطلاح، چشم‌های‌مان از آن کار می‌ترسد. ولی اگر کار را آغاز کنیم، بسیار زود پایان می‌یابد.)
کاروانی زده شد کار گروهی سره شد. (مصرع نخست: هر چه پرسیدند او را همه این بود جواب.) (مولوی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که در پی آشفتگی و نابسامانی، زمان خوبی برای سوءاستفاده‌ی گروهی فراهم شده باشد و به جایگاه و مقام یا نان و نوایی رسیده باشند.)
کارها به‌صبر برآید و مستعجل به‌سر درآید. (معنی: کارهای زندگی با شکیبایی و صبر پیش می‌رود و کسی که شتاب و عجله می‌کند، کارش به سرانجام نمی‌رسد. مستعجل به‌معنای کسی که شتاب می‌کند است.)
کارها نیکو شود اما به صبر. (معنی: با بردباری و شکیبایی، همه‌ی دشواری‌ها و سختی‌ها از میان برداشته شده و کارها سروسامان خواهند گرفت.)
کاری را که گرگ به سختی انجام دهد، روباه به آسانی از پیش برد.
کاری کرد کارستان.
(معنی: این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که کاری بزرگ را به بهترین گونه، درست و بدون کم‌وکاست انجام دهد.)
کاری که چشم می‌کند ابرو نمی‌کند. (معنی: هر کس یا هر چیز ویژگی خود را دارد و بی‌گمان کارایی چشم از ابرو در همه‌ی کارها بیشتر است. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که برای راه‌اندازی کاری، دو کس که برگزیده‌ی دیگران برای به انجام رساندن آنند، یکی از آنان را شایسته و دیگری را ناشایست به‌شمار آورند.)

کاسبی کاه سابی است. (معنی: کاسب به سود اندک قانع است. در دادوستد نباید از سودهای خرد و اندک چشم پوشید.)
کاسه جایی رود که قدح باز آید. (یا کاسه جایی رود که باز آید قدح. یا کاسه جایی رود که شاه تغار باز آید.) (معنی: انجام کاری برای دیگری یا دادن هدیه‌ای به کسی، با امید دریافت کاری بزرگ‌تر یا دریافت هدیه‌ای گران‌بهاتر. نیکی و بخشش و یا مهربانی و مهمانی یک‌سویه نیست و باید دوسویه باشد و هر که دریافت کرد باید بیشتر و بهتر پس دهد. کاسه در این مثل به‌معنی کاسه‌ی همسایه یا کاسه‌ی همسایگی است.)
کاسه را کاشی می‌شکند، تاوانش را قمی می‌دهد. (یا سر را قمی می‌شکند، تاوانش را کاشی می‌دهد.) (معنی: کسی گناهی را انجام می‌دهد، ولی دیگری کیفر آن را می‌بیند. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که با بهانه‌جویی کسی را به‌جای دیگری کیفر کنند و گناهکار را رهایی دهند.)
کاسه کوزه را به هم زدن. (معنی: همه چیز را بهم ریختن. آشفتگی و ویرانی به بار آوردن. زمینه‌ساز آزار کسی شدن. (داستان کوتاه کاسه کوزه را به هم زدن))
کاسه‌ی همسایگی چه پیش از شام، چه بعد از شام. (معنی: پیشکشی یا رهاورد سفر، نیازهای زندگی را برآورده نمی‌کند. کاسه‌ی همسایگی خوراکی‌ست که همسایگان به یکدیگر می‌دهند.)
کاسه‌ی همسایه دو پا دارد. (معنی: یک پا برای رفتن و یک پا برای برگشتن. نیکی و بخشش مردم را باید در زمان درست تلافی کرد.)
کاسه‌ی همسایه شکم را سیر نمی‌کند، اما محبت را زیاد می‌کند. (معنی: دادن پیشکشی یا رهاورد سفر، با انگیزه‌ی نشان دادن مهرورزی و دوستی است، نه برای برآورده کردن نیازمندی‌ها.)

کاسه‌ای که بی‌بی بشکند صدا ندارد. (معنی: از لغزش‌ها و گناهان زبردستان یا بالادستان کسی آگاه نمی‌شود و به زبانی دیگر صدایش را درنمی‌آورند، ولی اندک لغزش و کار نادرست زیردستان یا فرودستان را بهانه‌ی سرزنش و آزار آنان می‌کنند.)
کاسه‌ی آسمان ترک دارد. (معنی: در جهان هیچ‌چیز بدون کم و کاستی نیست.)
کاسه‌ی چه کنم دست گرفتن. (یا کاسه‌ی چه کنم در دست داشتن.) (معنی: دچار درماندگی و سرگردانی بودن. گرفتار شدن و به دنبال راه‌حل گشتن. این ضرب المثل کنایه از پریشان‌بختی و سرگردانی بی‌اندازه دارد. (داستان: اربابی هوس آش تازه می‌کند. به غلام خود کاسه‌ی چینی و گران‌بهایی می‌دهد و می‌گوید: برو از بازار برایم آش داغ و تازه بخر. حواست باشد که کاسه بسیار ارزشمند است. غلام دستور ارباب را اطاعت کرده و به‌سوی بازار روانه شد. در میانه‌ی راه پایش به سنگی گیر کرد و زمین افتاد و از بخت بدش، کاسه‌ی چینی شکست! آن‌قدر ناراحت و شوکه شد که نتوانست از جایش تکان بخورد. همان‌طور که روی زمین نشسته بود، کاسه‌ی شکسته را در دستش گرفته و گریه می‌کرد و مدام می‌گفت: خدایا چه کنم؟! ساعت‌ها گذشت و ارباب نگران غلام شد. از این رو غلامانی دیگر را فرستاد تا جویای احوال غلام شوند. آنان غلام را در بازار پیدا کردند که بر زمین نشسته و گریه می‌کند. ماجرا را که فهمیدند، نزد ارباب برگشته و گفتند: غلام در بازار نشسته و کاسه‌ی چه کنم در دست گرفته است! از همین روی هنگامی که می‌خواهند حال کسی را که در سختی‌ای گرفتار گشته را توصیف کنند، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.))
کاسه‌ی چینی که صدا می‌کند - خود صفت خویش ادا می‌کند. (یا راز دل خویش ادا می‌کند.) (معنی: سخن هر کس شناساننده‌ی چگونگی درون یا دانش و آگاهی اوست.)

کاسه‌ی داغ‌تر از آش. (یا کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدن.) (معنی: هرگاه کسی دچار گرفتاری شود و کسی دیگر بیشتر از او شور بزند و در کارش دخالت کند، با این‌که هیچ ربطی به او ندارد، این ضرب المثل برای او به‌کار برده می‌شود. کاسه به‌خودی خود داغ نمی‌شود و این آش داغ است که آن را داغ می‌کند. در این‌جا آش نقش اصلی را دارد، ولی کاسه که نقش کم‌رنگی دارد، بیشتر خودنمایی می‌کند.)
کاسه‌ی صبر کسی لبریز شدن. (معنی: بردباری و شکیبایی کسی به پایان رسیدن.)
کاش پاهایم شکسته بود. (معنی: اگر می‌دانستم سرانجام کار این‌گونه می‌شود هرگز نمی‌رفتم.)
کاش هر چه به دل مهمان می‌گذرد، به دل صاحب‌خانه هم می‌گذشت. (معنی: آدم سودجو و سورچران به سود خود می‌اندیشد و کسی که زمان سودجویی را برای وی فراهم می‌کند، به زیان خود می‌اندیشد.)
کاشف به عمل آمدن. (معنی: (در پی بررسی یا پیشامدی ناگهانی) روشن شدن. آشکار شدن.)
کاشکی ننم زنده می‌شد - این دورانم دیده می‌شد. (معنی: این ضرب المثل به کنایه و نیشخند و ریشخند درباره‌ی آدم تازه به دوران رسیده‌ای به‌کار برده می‌شود که با جامه، اسباب و چیزهای نو دیگر به خودنمایی پردازد و گذشته‌ی همراه با تنگدستی و بدبختی را یک‌سره به‌دست فراموشی بسپارد و دچار خودخواهی و خودبزرگ‌بینی شود.)
کاغذ نصفه‌ی دیدار است. (معنی: دریافت کردن و خواندن نامه‌ی دوستان و خویشاوندان همچون دیداری کوتاه با آنان است.)
کافر همه را به کیش خود پندارد. (معنی: برخی بر این گمان و باورند که همه مانند خودشان هستند؛ همچون آدم نادرست و بزهکاری که همه را مانند خودش می‌داند.)
کالِ به ما رسیده، بهتر از رسیده‌ی به ما نرسیده. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که چیزی کم‌بها را بر چیزی باارزش ولی خیالی و ساختگی یا وعده‌ی سر خرمن برتر بدانند. رسیده‌ی نخست به‌معنی دریافت شده و رسیده‌ی دوم به‌معنی میوه‌ی رسیده است. همچنین کال به‌معنی نارس است و این مثل همانند مثل سرکه‌ی نقد به از حلوای نسیه است.)
کان جا که رنگ و بوی بود گفتگو بود. (مصرع نخست: ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار.) (سعدی) (معنی: هر جا پای زنی زیبا در میان باشد، گفتگویی درباره‌ی او نیز هست.)
کاه از خودت نیست، کاهدون که از خودت است. (یا اگر کاه از تو نیست، کاهدان از تو است.) (معنی: کاه، خوراک چهارپایان؛ و کاهدان، انبار خوراک چهارپایان است. این ضرب المثل به آدم‌های پرخور گفته می‌شود، به‌ویژه زمانی که کسی این پرخوری را در مهمانی انجام دهد. بدین‌سان دیگران این ضرب المثل را به‌کار برده و می‌گویند: درست است که خوراک رایگان و مفت است، ولی شکم که برای توست. به اندازه‌ای شکمت را پُر نکن، که پشیمان شوی.)
کاه بده، کالا بده، یک قاز و نیم بالا بده. (یا کاه بده، کالا بده، یک غاز و نیم هم بالا بده. یا کت یا کفش بده کلاه بده، دو قورت و نیم بالا بده.) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی به دیگری خدمت و خوبی کرده باشد، ولی در پایان بدهکار شده و دچار زخم زبان و چشم‌داشت‌های بی‌جا گردد. (داستان کوتاه کاه بده، کالا بده، یک قاز و نیم بالا بده))
کاه پوسیده به باد دادن. (یا کاه کهنه به باد دادن.) (معنی: به نیاکان خود بالیدن و نازیدن.)
کاه پیش سگ، استخوان پیش خر. (یا کاه را پیش سگ و استخوان را پیش خر ریختن.) (معنی: کاری یا چیزی را که دلخواه و در خور شایستگی یکی‌ست، به دیگری واگذار کردن یا برای دیگری فرستادن.)

کاه را در چشم مردم می‌بینه، کوه را در چشم خودش نمی‌بینه.
کاهل به آب نمی‌رفت، وقتی می‌رفت خمره می‌برد.
کاهگل لقد نمی‌کنم.
(معنی: دارم سخن می‌گویم، گوش کن.)

کباب پخته نگردد مگر به گردیدن. (معنی: این مثل برای برانگیختن مردم به‌ویژه جوانان به سفر کردن به‌کار برده می‌شود تا از خامی به‌در آیند و با به‌دست آوردن کارآزمودگی پخته شوند.)
کباده‌ی چیزی را کشیدن. (معنی: ادعای چیزی را داشتن. خود را شایسته‌ی جایگاهی بالا دانستن.)
کبک در چنگ باز خفتن.
کبکش خروس می‌خونه.
(معنی: کسی که بسیار شاد و سرخوش باشد. کسی که بسیار شاداب و شادمان باشد.)

کبوتر صد دیناری یاهو نمی‌خواند. (یا کبوتر صد دیناری یاکریم نمی‌خواند. یا گنجشک یک پولی یاهو نمی‌خواند. یا گنجشک یک پولی انااعطینا نمی‌خواند.) (معنی: چیز کم‌بها برتری‌ها و خوبی‌های چیز گران‌بها را ندارد. برخی کبوتران با برخی دیگر از آنان ناهمسانند و کبوتربازان گونه‌ی برتر کبوتر را کبوتری می‌دانند که آوایش مانند آوای یاهو یا یاکریم باشد.)
کبوتر هر جا دانه می‌خورد تیر می‌خورد. (معنی: برخی آدم‌ها از روی نادانی یا ناهشیاری برای به‌دست آوردن درآمد یا گذران زندگی در راه‌هایی گام برمی‌دارند که زمینه‌ساز نابودی آنان می‌شود.)

کپه هم با فعله است؟
کپه‌ی مرگ. (معنی: خوابیدن همراه با خشم و آزردگی. زمانی که کسی خسته است و می‌خواهد بخوابد، ولی دیگران پرگویی یا سروصدا می‌کنند، می‌گوید: ساکت باشید، می‌خواهم کپه‌ی مرگم را بذارم؛ یا بروید کپه‌ی مرگتان را بذارید!)
کت تن کیه؟ (معنی: این‌جا چه کسی رییس است؟ این‌جا قدرت دست کیست؟)
کتاب گفته است مرا به کس نده، اگر دادند واپس نده. (یا هر که کتاب عاریه داد باید یک دستش را برید، و هر که پس دارد دو دستش را.)
کج بنشین و راست بگو. (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که در راست بودن گفتار وی دودل هستند.)
کج می‌گه اما رج می‌گه.
کج و کوله. (معنی: کج و ناراست.)
کجا خوش است؟ آن‌جا که دل خوش است. (معنی: هر کجا که دل و روان آدمی شاد شود، آن‌جا بهترین جاست. (داستان کوتاه کجا خوش است؟ آن‌جا که دل خوش است))
کج‌دار و مریز. (معنی: با کسی کنار آمدن. با کسی با نرمی و آسانی رفتار کردن . سختگیری بیش از اندازه نکردن. ظرف را کج نگه‌دار تا اندازه‌ای که چیزی که در آن است نریزد. کج‌دار و مریز اصطلاحی‌ست که در گذشته، در مهمانی‌ها و بزم‌ها به‌کار برده می‌شد. در این مهمانی‌ها کسانی بودند که دوست داشتند در مهمانی باشند، ولی از سویی دوست نداشتند شراب بخورند یا بیش از اندازه شرابخوارگی کنند. از سویی دیگر از سرزنش و ریشخند دوستان و مهمانان نیز می‌ترسیدند. هنگامی که ساقی پیاله را به‌دست می‌گرفت و می‌چرخید و برای مهمانان پیمانه را پر می‌کرد، کسی که دوست نداشت شراب بخورد، زیر لب به ساقی می‌گفت: کج‌دار و مریز. بدین معنی که سر جام را در پیمانه‌ی من کج کن، ولی چیزی درون پیمانه‌ی من مریز. پس از آن و زمانی که همه بانگ نوش سر می‌دادند، او جام تهی را سر می‌کشید و این‌جا ساقی را محرم راز خود می‌کرد؛ وگرنه باید یکی از دوستان نزدیکش به‌جای او جام را سر می‌کشید.)

کچل که کلاه از سرش افتاد، از های و هوی نمی‌ترسد. (معنی: کسی که رسوایی‌اش آشکار و کمبودش نمایان شد، دیگر از رسوایی بیشتر هراسی ندارد.)
کچل مشو، همه‌ی کچلی بخت ندارد. (یا کچل نشو که همه‌ی کچلی بخت نداره.) (معنی: از کسانی که پیروزی و کامیابی آنان از روی بخت به‌دست آمده، نباید پیروی و دنباله‌روی کرد. به باور مردم کچل‌ها خوشبخت می‌شوند و اگر این باور را درست بدانیم، همیشه این‌گونه نیست.)
کچل میره به اردو، برای نصف گردو. (معنی: این مثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که برای بهره‌مندی از سودی ناچیز، راهی دراز را می‌پیمایند.)
کچلک بازی درآوردن. (معنی: هیاهو و دادوفریاد دروغین کردن و چهره‌ی حق به‌جانب به‌خود گرفتن.)
کچلی را گفتند چرا زلف نمی‌گذاری؟ گفت من از این قرتی‌گری‌ها خوشم نمی‌آید. (یا به کچلی گفتند چرا زلف نمی‌گذاری؟ گفت دوست نمی‌دارم.) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که برای پرده‌پوشی بر ناتوانی یا ناکامی خود از داشتن چیزی، آن چیز را خوار و کوچک می‌کنند و از آن خرده می‌گیرند و یا در برابر آن خود را بیزار نشان می‌دهند.)
کچلی را گفتند شستی؟ گفت بافتم. (یا به کچل گفتند شُستی؟ گفت بافتم.) (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که کاری چون روند انجام دادن آن کوتاه شده است، در سنجش با کاری همانند پرشتاب‌تر انجام شده باشد. در این مثل کسی که موی سرش کم است، پرشتاب‌تر از آن‌که موی سرش بسیار است، کار شستشویش به پایان می‌رسد.)

کچلیش، کم آوازش.
کدام بلا از آسمان آمد که جاش نشد. (یا کدام بلا از آسمان آمد که جایش نشد.)
(معنی: آدمی گزندهای آسمانی را به هر روی تاب می‌آورد. این مثل بیشتر درباره‌ی گزندها و آسیب‌هایی به‌کار برده می‌شود که بسیار کم و گاهی فرود می‌آیند.)

کدام دنده بخوابانمت که بادت در نرود. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که یا زودرنج است و یا هر دم نوایی دیگر ساز می‌کند و سازش با او یا کار کردن با او دشوار است.)
کدام شوخی است که نصفش جدی نباشد. (معنی: در شوخی‌ها نیز دانایی و اندرز نهفته است. این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که در یک شوخی، نکته‌ای یا کنایه‌ای نیش‌دار میان دو کس دادوستد شده باشد.)
کدخدای شهر که مرغابی بود، کار آن شهر چه رسوایی بود. (یا کدخدای شهر که مرغابی باشد، در آن شهر چه رسوایی باشد.) (معنی: هنگامی که اداره‌ی شهر یا کشوری در دست آدم‌های ناشایست بیافتد، دستاورد کار آنان جز رسوایی چیز دیگری نخواهد بود.)
کر مصلحتی دوا ندارد. (معنی: همگی شنیده‌ایم که آدمی که خواب است را می‌توان بیدار کرد، ولی آدمی که خودش را به خواب زده است را نمی‌توان بیدار کرد. این ضرب المثل نیز همانند آن است. بدین معنی که آدمی که ناشنواست، می‌توان درمان کرد و شاید شنوایی او بازگردد. ولی کسی که خودش را به نشنیدن و کری زده است، با درمان هم خوب نمی‌شود، چون به‌راستی بیمار نیست. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند بگویند آن کس هیچ پند و اندرزی را نمی‌پذیرد یا هیچ سخنی را گوش نمی‌کند.)
کرایه‌ی پای دزد جاروب است. (معنی: دزد به ربودن هر چیز کم‌بها و به‌دردنخور هم خشنود است.)

کربلا رفتنت بهانه بوَد - کربلا در میان خانه بوَد. (معنی: خدا را در همه‌جا می‌توان یافت و به او روی آورد.)
کرده پشیمان، نکرده آرمان. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که اگر کاری را انجام دهند، پشیمانی می‌آورد و اگر انجام ندهند، آرزویی باشد که می‌خواهند برآورده شود. این مثل گاهی برای ازدواج به‌کار برده می‌شود.)
کُرکُری خواندن. (معنی: رجز خواندن. خودستایی کردن. به رخ کشیدن. جنگ و ستیز گفتاری دو بازیکن که زمینه‌ساز شیرین‌تر شدن بازی می‌شود.)
کرکس که به سر افتاد، کلاغان نیز منقارش زنند. (معنی: آدم توانا و نیرومند چون روزگار توانایی‌اش سپری شد، از سوی آدم‌های خوار و پست بازیچه شده و آزار می‌بیند.)

کرم از درخت است. (یا کرم درخت، از خود درخت است. یا کرم از خود درخته.) (معنی: بدی و نادرستی از خود ماست که زمینه‌ساز پدید آمدن سختی، رنج، آزار و دردسر می‌شود. تقصیر خودش است و خودش سبب بدبختی‌هایش است. این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که ریشه‌ی درماندگی‌ها و گرفتاری‌هایش، رفتار و کردار خودش باشد. همان‌گونه که کرم‌ها درون یک درخت زادآوری کرده و کم‌کم بزرگ می‌شوند و با فرا گرفتن سراسر درخت، آن را از پای درمی‌آورند، آدمی نیز گرفتاری‌هایش را همانند کرم‌ها در درونش پرورش می‌دهد و باعث بیچارگی و درماندگی‌اش می‌شود.)
کرم کار است. (معنی: این مثل برای کسی که در کاری کاردان و کارکشته بوده و چیره‌دستی و آگاهی فراوانی داشته باشد، به‌کار برده می‌شود.)
کرم‌داران عالم را درم نیست - درم‌داران عالم را کرم نیست.
کرمو. (معنی: کرم ریختن. تو مخ کسی بودن. کسی که کرم می‌ریزد.)
کره خر آمد و الاغ رفت. (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که در زندگی یا دوره‌ای از زندگی‌اش، چیزی نیاموخته و پیشرفتی نکرده باشد.)
کُره داده شتر می‌خواهد. (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی چیز کم‌بهایی را پیشکش کرده یا بخشیده تا چیزی پربها دریافت کند.)
کره را روغن کردن. (معنی: هرگاه کسی از دیگری یاری بخواهد و به‌جای یاری زیان ببیند، این مثل گفته می‌شود. (داستان کوتاه کره را روغن کردن))
کره‌ی خر از خریت پیش پیش مادر است. (مصرع نخست: کره‌ی اسب از نجابت از پس مادر رود.) (معنی: در گذشته کودکان به فراخور خوی پرجنب‌وجوش کودکانه‌ی خود، هنگام راه رفتن جلوتر از پدر و مادر خود راه می‌رفتند که بی‌ادبی دانسته می‌شود و برای آن‌که آنان را آگاه کنند از این ضرب المثل بهره می‌بردند. امروز هم کسانی که پایبند این رفتار هستند، این مثل را به‌کار می‌برند.)

کژدم را گفتند: چرا به زمستان درنمی‌آیی؟ گفت: به تابستانم چه حرمت است که در زمستان نیز بیرون آیم؟
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست. (مصرع نخست: هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار.) (حافظ)
کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من.
(معنی: بی‌نیاز بودن. وابسته نبودن. روی پای خود ایستادن. نباید به دیگران وابسته باشیم و کوشش کنیم خودمان کارهای‌مان را انجام دهیم. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی گرفتار باشد و هیچ کس به داد او نرسد و او را یاری نکند. (داستان کوتاه بلدرچین و صاحب مزرعه))
کس نگوید که دوغ من ترش است. (مصرع نخست: هر کسی که بهانه تیز هش است.) (نظامی) (معنی: هرگاه کسی از کالای خود بسیار تعریف کرده و آن را ستایش کند، دیگران با انگیزه‌ی کوچک و خوار کردن کالا و خود وی، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.)

کسی از چیزی عارش می‌آید. (معنی: کسی از چیزی ننگ و شرم دارد.)
کسی دعا می‌کنه زنش نمی‌ره که خواهرزن نداشته باشه.
کسی را با خود چپ انداختن. (معنی: کسی را با خود دشمن کردن.)
کسی را در قبر دیگری نمی‌گذارند.
کسی را نعل کردن. (معنی: کسی را فریب دادن. سر کسی کلاه گذاشتن.)
کسی که از آفتاب صبح گرم نشد، از آفتاب غروب گرم نمی‌شود. (معنی: آفتاب صبح گرم‌تر از آفتاب غروب است و اگر کسی نتواند با آفتاب صبح گرم شود، آفتاب غروب او را گرم نمی‌کند. هرگاه کسی قدر و ارزش شرایط خوب را نداند و بهره نبرد، شاید هیچ‌گاه شرایط خوب برایش فراهم نشود. (یا) اگر کسی از داشته‌هایش (همچون زمان، جوانی و...) نتواند بهره‌مند گردد، از داشته‌هایی که رو به پایان است نمی‌تواند بهره‌ای ببرد.)
کسی که از شیر سوخت دوغ را پف کرده خورَد. (معنی: کسی که زیان و گزندی را آزموده باشد، بیش از اندازه هشیار و بدگمان خواهد شد.)

کسی که از گرگ بترسد گوسفند نگه نمی‌دارد.
کسی که به ما نریده بود، کلاغ کون دریده بود. (معنی: این ضرب المثل برای آدم بی‌ارزش، پست و خواری به‌کار می‌رود که از آدم برتر و بالاتر از خود خرده‌گیری کرده و او را سرزنش کند.)
کسی که در چهل سالگی تنبور می‌آموزد، در گور استاد خواهد شد. (معنی: آموزش در سن پیری پیشرفت چشمگیری ندارد. تنبور گونه‌ای ساز زهی است.)

کسی که در کشتی سوار است، با ناخدا نمی‌جنگد.
کسی که نمی‌داند خواجه حافظ شیرازی است. (یا کسی که نمی‌داند فقط خواجه حافظ شیراز است.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که همگان از خبری یا رازی آگاه شده باشند و دیگر کسی نمانده که از آن آگاه نباشد.)
کش رفتن. (معنی: کف رفتن. دزدی با چابکی و چالاکی. با زبردستی دزدیدن بدون این‌که کسی ببیند.)
کش کش است چه زرکش چه کوت‌کش. (معنی: کار کار است، هر کاری که باشد. کارها و پیشه‌ها با هم برابرند، هرچند که از دیدگاه کیفیت و نوع کار ناهمسان باشند.)
کشته از بس که فزون‌ست کفن نتوان کرد.
کشتی‌هایش غرش شده. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که بسیار آزرده و اندوهگین باشد و در این اندوه و افسردگی فرو رفته باشد.)
کف بریدن. (یا کف کسی بریدن.) (معنی: بسیار شگفت‌زده شدن. کف بریدن به معنی بریدن کف دست است و از داستان زنان مصری که با دیدن یوسف، از شگفت‌زدگی فراوان، کف دست خود را بریدند گرفته شده است.)

کف دست خود را بو کردن. (یا کف دستم را بو نکرده بودم.) (معنی: پیشاپیش از چیزی آگاهی نداشتن. خبر نداشتم. پیشبینی نمی‌کردم. پیشگویی و غیب نمی‌دانستم. در گذشته فال‌بینان و پیشگویان به کف دست دیگران نگاه می‌کردند تا بتوانند رویدادهایی که در آینده‌ی نزدیک برای آنان رخ می‌دهد را پیشگویی کنند.)
کف دست که مو ندارد از کجایش می‌کنند؟ (یا کف دستی که مو نداره از کجاش می‌شه کند؟) (معنی: از کسی که چیزی ندارد، چیزی نمی‌توان گرفت. کسی که چیزی ندارد، چیزی نمی‌تواند بدهد یا ببخشد. از تهدیدست و بی‌چیز نمی‌توان چشمداشتی داشت و چیزی دریافت کرد. چیزی یا پولی را که نیست، نمی‌توان درخواست کرد.)

کف رفتن. (معنی: کش رفتن. دزدی پنهانی. دزدیدن بدون این‌که کسی دریابد چیزی از او دزیده شده.)
کف کله‌ی آدم اسفناج سبز شدن.
کف و خون بالا آوردن.
(معنی: بسیار شگفت‌زده و هیجان‌زده شدن.)

کفاره‌ی شراب‌خوری‌های بی‌حساب - هشیار در میانه‌ی مستان نشستن است. (صائب) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که در پی تندروی در کاری شادی‌بخش، چنان زیانی ببینند که از دنبال کردن آن بازبمانند و تنها تماشاگر دیگران باشند که از آن کار خوش هستند.)
کفاف کی دهد این باده‌ها به مستی ما. (مصرع نخست: خُم سپهر تهی شد ز می پرستی ما.) (نجیب کاشانی) (معنی: هرگاه کسی چیزی را که دریافت کرده، بس نداند و برای فراهم شدن نیازش بیشتر بخواهد، این ضرب المثل را به‌کار می‌برد. گمان می‌رود این مثل بدین‌گونه درست باشد: وفا نمی‌کند این باده‌ها به مستی ما.)
کفتر چاهی جاش توی چاهه.
کفتر صناری یاکریم نمی‌خواند.
کفر کسی را بالا آوردن. (یا کفر کسی را درآوردن.)
(معنی: کسی را خشمگین و برآشفته کردن.)
کفری شدن. (معنی: سخت برآشفتته و خشمگین شدن.)

کفش پینه‌دوز پاشنه ندارد. (معنی: سود و دستاورد دانش و هنر و پیشه‌ی برخی آدم‌ها به‌دست دیگران می‌رسد و خود از برتری‌ها و خوبی‌های آن بی‌بهره می‌مانند. این ضرب المثل سرزنشی‌ست برای کسی که خود و کسان خود را از بهره‌مندی آن‌چه را که به فراوانی و آسانی در دسترس اوست، بی‌بهره می‌سازد.)
کفش تو شود پاره، بر من چه حرج داره. (معنی: این ضرب المثل را برای کسی به‌کار می‌برند که آسیب و زیان رسیده به او را از برای نابخردی خود او یا از برای پندناپذیری او وانمود کنند و بگویند: دودش تو چشم خودت می‌ره نه من.)
کفش کسی را جفت کردن. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که به دیگری پاسخ رد داده و برای بیرون کردنش، راه بیرون رفتن را به او نشان دهد.)
کفشات جفت، حرفات مفت.
کفشاش یکی نوحه می‌خونه، یکی سینه می‌زنه. (یا کفش‌هایش یکی نوحه می‌خواند، یکی سینه می‌زند. یا کفش‌هایش یکی حسن می‌گوید، یکی حسین.)
(معنی: این مثل برای کسی که کفش پاره پاره در پا دارد به‌کار می‌رود.)

کفگیر به ته دیگ خوردن. (یا کفگیر به ته دیگ خورده است.) (معنی: این اصطلاح زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند بگویند کسی دارایی‌اش پایان پیدا کرده و دارایی‌اش ته کشیده است. (داستان کوتاه کفگیر به ته دیگ خورده))
کفن‌دزد شب از مرده نترسد و روز از زندگان برمد. (معنی: دلیرترین و بی‌باک‌ترین آدم‌ها چنان‌چه نادرستی و خیانت پیشه کنند، ترس بر آنان چیره می‌شود.)

کک در تنبان کسی افتادن. (یا کک در شلوار کسی افتادن. یا کک تو تنبوش افتاده.) (معنی: به دلشوره افتادن. به نگرانی و دلواپسی افتادن. آشفته، پریشان و هراسان شدن.)
ککش نمی‌گزد. (معنی: این اصطلاح برای آدم ندانم‌کار، بی‌خیال و بی‌تفاوتی به‌کار می‌رود که همه چیز برایش بی‌ارزش است. کَک حشره‌ای کوچک همانند شپش است که خوراک آن خون پستاندارانی همچون آدمی، سگ و گربه است.)
کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی. (معنی: تو اگر پزشک بودی، درد و بیماری خودت را درمان می‌کردی، نه اینکه به دنبال درمان دیگران باشی. تو که در از میان بردن گرفتاری خود ناتوانی، نمی‌توانی گرفتاری دیگران را نیز از میان برداری. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که آدم ناتوان و بی‌دانشی، درباره‌ی گرفتاری دیگران چاره‌اندیشی کند. کل به‌معنای کچل است.)
کل کل کردن. (یا کلکل کردن.) (معنی: یکی به دو کردن. بگومگو کردن. کوتاه نیامدن.)

کل هم خدایی دارد. (معنی: نیکی و مهربانی خداوند دربرگیرنده‌ی حال درماندگان و فراموش‌شدگان نیز هست. کل در این مثل به‌معنی بی‌بهره، ناکام، درمانده و بی‌دست‌وپاست.)
کلاغ از بچه‌ی خودش خوشگل‌تر نمی‌بیند. (معنی: زشت‌ترین فرزندان از نگاه پدر و مادر، زیباترین جاندارانند. کلاغ پرنده‌ای زیبا نیست و جوجه‌ی او نیز چنگی به‌دل نمی‌زند.)
کلاغ از وقتی بچه‌دار شد، شکم سیر به خود ندید. (یا تا کرکس بچه‌دار شد، مردار سیر نخورد.) (معنی: پدران و مادران پس از بچه‌دار شدن، خوراک فرزند را بر خوراک خودشان برتر می‌دانند. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که آسایش فرزند به‌بهای بی‌بهرگی و ناکامی پدر و مادر از برخی‌ها خوشی شود.)

کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیره، راه رفتن خودش هم یادش رفت. (یا کلاغ آمد چریدن یاد بگیره، پریدن هم یادش رفت.) (معنی: پیروی نادرست، پشیمانی به بار می‌آورد. تقلید کورکورانه و دنباله‌روی از دیگران و ادای کسی را درآوردن زیان و گمراهی به‌همراه دارد. تقلید کورکورانه آغازگر این است که آدمی کارهای درست خود را هم فراموش کند. (داستان کوتاه کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیره، راه رفتن خودش هم یادش رفت))
کلاغ روده‌ی خودش درآمده بود، می‌گفت جراحم. (یا کلاغ روده‌ی خودش درآمده بود، اون وقت می‌گفت من جراحم. یا کلاغ گفت حکیمم. گفتند اگر راست می‌گویی اول بوارسیر درآمده‌ی خودت را علاج کن. یا اگر کلاغ جراح بود، ماتحت خودشو بخیه می‌زد.) (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی اندرزگوی پندناپذیر و کسانی که با داشتن کمبود و کاستی آشکار، مدعی اصلاح دیگرانند به‌کار برده می‌شود.)

کلاغ سر لانه‌ی خودش قارقار نمی‌کند. (معنی: نفرین به خویشان و نزدیکان شایسته و سزاوار نباشد.)
کلاغ که قهر می‌کنه، کلی گردو به نفع باغبونه. (یا کلاغ که از باغ قهر کنه، یک گردو به نفع باغبانه. یا کلاغ از باغمان قهر کند، یک گردو منفعت ما.) (معنی: کسی که برای دیگران، زیانش بیشتر از سودش باشد، همان بهتر که نباشد. کسی که سربار دیگران است، نبودنش بهتر از بودنش است.)
کلاف سر در گم. (معنی: این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که سرگردان و سرگشته شده و رشته‌ی کار از دستش در رفته باشد و نداند چه کاری باید انجام دهد.)
کلافه شدن. (معنی: خسته شدن. به تنگ آمدن. به ستوه آمدن.)
کلاه آب برده بر سر صاحبش گشاد است. (معنی: برخی آدم‌ها زمانی چیزی را از دست می‌دهند که از دست یافتن بدان ناتوانند، بنابراین به دیگران می‌گویند آن چیز بی‌ارزش بود. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که برای پرده‌پوشی بر ناتوانی خود، به خرده‌گیری از چیزی یا کسی می‌پردازند.)
کلاه خود را به هوا انداختن. (یا کلاه خود را به آسمان انداختن.) (معنی: شادی و شادمانی کردن.)
کلاه خود را دو دستی نگاه داشتن. (معنی: برای نگاه داشتن دارایی خود از دستبرد بسیار کوشیدن.)
کلاه خود را قاضی کردن. (معنی: با وجدان خود، داوری کردن. طرف مقابل را در نظر گرفتن و انصاف را درباره‌ی او رعایت کردن. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که از کسی بخواهند وجدان خویش را در نظر بگیرد و با دیگران به حق قضاوت و داوری کند. (داستان کوتاه کلاه خود را قاضی کردن))
کلاه را برای سرما و گرما نمی‌گذارند. (معنی: در گذشته بر سر گذاشتن کلاه، نشانه‌ی داشتن آبرو و مردانگی بوده است.)
کلاه سر کسی گذاشتن. (معنی: از کسی کلاه‌برداری کردن. با فریب و نیرنگ پول و دارایی کسی را گرفتن.)
کلاه شرعی گذاشتن. (یا کلاه شرعی بافتن.) (معنی: دستورهای دینی نادرست را با نیرنگ درست نشان دادن. هرگاه کسی بخواهد دستورهای دینی را به‌سود خودش دگرگون کند و دستوراتی را که ناروا و حرام است را با فریب و نیرنگ، درست و حلال نشان دهد، این اصطلاح به‌کار برده می‌شود.)
کلاه علی را سر ولی گذاشتن. (کلاه احمد را بر سر محمود می‌گذارد. یا کلاه تقی را بر سر نقی می‌گذارد.) (معنی: از راه دادوستد با دارایی دیگران زندگی کردن. حق کسی را به حساب خود به دیگری دادن. برای نمونه: از خودش مایه‌ای نداره، ولی درآمدش به‌گونه‌ای فراهم می‌شه که از صبح تا شب کلاه علی رو سر ولی بگذاره. این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که کسی را از چیزی ناکام بگذارند تا دیگری را از همان چیز برخوردار نمایند.)
کلاه‌مان تو هم می‌رود. (معنی: با هم درگیر می‌شویم. از هم آزرده و دلگیر می‌شویم.)
کلاه کچل را آب برد، گفت: برای سرم گشاد بود.
کلاه کل را آب برد، گفت به سرم فراخ بود.
(معنی: این ضرب المثل را کسانی به‌کار می‌برند که چون چیزی را از دست دهند که بازیافتن آن برای‌شان شدنی نباشد، وانمود به بی‌ارزش بودن آن می‌کنند؛ ولی در دل از دست دادن آن افسوس می‌خورند.)

کلاهت را بالا بگذار. (یا سر بفراز.) (معنی: این مثل به‌شوخی و خشم به کسی گفته می‌شود که کوتاهی او در مراقبت از دیگری یا زیردستش زمینه‌ساز رسوایی شده است.)
کلاهش پس معرکه است. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی کاربرد دارد که در کاری از دیگران عقب مانده باشند. همچنین این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی کاری انجام دهد و دیگران پیش‌بینی کنند که او در کارش شکست خواهد خورد یا زیان فراوانی خواهد دید. (داستان کوتاه کلاهش پس معرکه است))
کلاه کسی پشم نداشتن. (یا کلاهش پشم نداره.) (معنی: ترسی نداشتن. از او نباید ترسید، آدم مهمی نیست و نباید از او هراس داشته باشیم. در دوره‌ی قاجار صاحب منصبان نظامی به تقلید از نظامیان روس که کلاه پشمی به ‌سر داشتند، کلاه پشمی پوستی بر سر می‌گذاشتند تا توی دید باشند و هنگامی که از دور پیدا می‌شدند، مردم کنار می‌رفتند تا به دردسر نیفتند. ولی اگر آن نظامی افسر نبود و کلاه پشمی نداشت، به هم می‌گفتند: «این‌که کلاهش پشم ندارد.» و  کم کم این جمله معنای کنایی به خود گرفت و همگانی شد. بدین معنی که او آدم مهمی نیست یا بُرشی ندارد و نباید از او ترسید و نگرانش بود.)

کلاه کسی را برداشتن. (معنی: دارایی کسی را با انگیزه‌ی پس ندادن، قرض گرفتن.)
کلاه کلاه کردن. (یا کلاه به کلاه کردن.) (معنی: از این و آن وام گرفتن و به بستانکاران پرداختن.)

کلفت گفتن. (معنی: درشت گفتن. نیش و کنایه زدن. متلک بار کسی کردن.)
کلفتی نون را بگیر و نازکی کار را.
کلک کسی را کندن. (معنی: این ضرب المثل زمانی کاربرد دارد که کسی را کشته باشند یا از جایی بیرون کرده باشند. (داستان کوتاه کلک کسی را کندن))
کلند از آسمان افتاد و نشکست. (یا کلنگ از آسمان افتاد و نشکست.) (معنی: این ضرب المثل به شوخی و ریشخند زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند گفتار کسی را یاوه و بی‌پایه و یا پرت‌وپلا و به اصطلاح آسمان ریسمان به هم بافتن بدانند.)
کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است. (مصرع نخست: بگفتا ای برادر این نه جنگ است.) (سعدی) (معنی: کیفر و جزای آدم بدکردار و مردم‌آزار از ستم و آزار او سخت‌تر و دردناک‌تر است.)

کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌دهد. (یا سرش بوی قرمه سبزی می‌دهد.) (معنی: دنبال شر می‌گردد. هرگاه کسی به‌دنبال کارهای خطرناک و دردسرآفرین باشد، می‌گویند کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌دهد. تاریخ‌نگاران نوشته‌اند که هرگاه در دوره‌ی صفویه می‌گفتند سرت بوی قرمه سبزی می‌دهد، یعنی با این رفتارت باید از سرت قرمه سبزی بار گذاشت. که این نشان از کیفر بسیار سخت داشت.)
کله‌اش باد داره. (معنی: این اصطلاح برای آدم نادان، خودخواه و یک‌دنده‌ای به‌کار می‌رود که سخنان خطرناک می‌گوید و اندیشه‌های خطرناک در سر دارد و به هشدارهای دیگران نیز گوش نمی‌دهد.)

کله‌پز برخاست، سگ جایش نشست. (معنی: جای آدم پست و فرومایه‌ای را کسی بسیار بدتر از او گرفته است. دوستانی هم که پای‌بند رفتار درستی نیستند، به شوخی و زمان برخاستن یکی و نشستن دیگری به‌جای او این مثل را به‌کار می‌برند.)
کله‌پز که ور می‌شکند دکان رنگ می‌کند. (معنی: زیان و آسیب که بر بینوایان فرود آمد، کم و بسیارش برای آنان تفاوتی ندارد. این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که با این‌که رنج و سختی فراونی کشیده است، باز هم خود را آماده‌ی تاب‌آوری در برابر آسیب و زیان بیشتری کرده باشد.)
کله که از بازار می‌آوری زبان دارد. (معنی: هر کسی حق دارد برای دفاع و اعتراض زبان بگشاید و هر چه در دل دارد بگوید.)

کله‌ماهی خور کله‌ماهی خور است. (معنی: روزی قسمت شده دگرگون‌ناپذیر است. آدم پست‌نهاد هرگاه زمان خوبی هم به‌دست آورد، باز هم به پست‌نهادی گرایش دارد.)
کله‌ی گنجشک خورده است. (معنی: بسیار پرگو و پرچانه است.)
کلی برایش آب خورد.
کم آوردن. (معنی: ناتوان شدن. جا زدن.)
کم بخور، همیشه بخور. (معنی: کم بخور تا تندرست باشی و همیشه چیزی برای خوردن داشته باشی. این ضرب المثل به‌جز تندرستی، ما را به قناعت سفارش می‌کند.)
کم بود جن و پری، یکی هم از دیوار پرید. (معنی: این مثل را هنگامی به‌کار می‌برند که کسی ناگهانی به گروهی که سربار و مزاحمند افزوده شود.)
کم گوی و گزیده گوی چون در. (مصرع دوم: تا ز اندک تو جهان شود پر.) (نظامی) (معنی: کمتر سخن بگو، ولی سخنان خوب و ارزشمند همچون مروارید بر زبان بیاور؛ تا از سخنان اندک، ولی باارزش تو، همه‌ی مردم جهان بهره‌مند شوند.)
کمال همنشین در من اثر کرد. (مصرع دوم: وگر نه من همان خاکم که هستم.) (سعدی) (معنی: با هر کس که دوست و همنشین شویم، همانند او شده و ویژگی‌های او ما را نیز دربرخواهد گرفت. ارزشمندی و فرهیختگی آدمی در همنشینی با دوست خوب به‌دست می‌آید.)

کمان رستم را شکسته است. (معنی: این مثل به کنایه درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که گمان می‌کند کار مهمی انجام داده است، ولی به‌راستی چنین نیست.)
کمم گیری کمت گیرم، نمرده ماتمت گیرم. (معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که از سوی کسی بزرگ و گرامی داشته نشده باشند و بخواهند تلافی کنند.)
کمیت کسی لنگ بودن. (یا کمیت کسی لنگیدن. یا کمیتش لنگ است.) (معنی: دچار کم‌پولی شدن. در تنگنای مالی گرفتار شدن. در کاری درمانده و ناتوان شدن. توان انجام کاری را نداشتن. برای نمونه: کمیتش می‌لنگد، بدین معنی که در تنگنای مالی‌ست؛ و یا در درس هندسه کمیتش می‌لنگد، بدین معنی که درس هندسه را به‌خوبی یاد نگرفته است. واژه‌ی «کُمَیت» یا «کُمِیت» در زبان عربی به اسبی گفته می‌شود که رنگ آن نه سیاه ناب و نه سرخ ناب باشد و رنگی میان سیاهی و سرخی و دُمی سیاه داشته باشد.)
کن فیکون شدن. (یا کن فیکون کردن.) (معنی:  زیر و رو شدن. درب و داغون کردن. پایه‌ی کاری را به‌کلی در هم ریختن و آن را از میان برداشتن یا به‌گونه‌ی دیگر درآوردن. هنگامی که رویداد ناگواری مانند زلزله رخ می‌دهد و همه جا را ویران می‌کند می‌گویند: زلزله آمد و همه چیز را کن فیکون کرد. یعنی همه چیز را به هم ریخت و ساختارش را دگرگون کرد.)
کنار گود نشسته می‌گه لنگش کن. (یا نشسته لب گود می‌گه لنگش کن.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که از سختی‌ها و دشواری‌های کار آگاهی ندارد و تنها دستور می‌دهد.)
کند همجنس با همجنس پرواز - کبوتر با کبوتر باز با باز. (نظامی) (معنی: هر کس دوستی همسان و همانند خود می‌خواهد. آدم‌ها باید با آدم‌های هم‌طبقه‌ی خود رفت و آمد و نشست و برخاست داشته باشند. (داستان کوتاه کبوتر با کبوتر باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز))
کنفت شدن. (یا کنفت کردن.) (معنی: شرم‌زده و افسرده گشتن. آب رفتن. خوار شدن. سرافکنده شدن.)
کنگر خورده لنگر انداخته. (معنی: کسی که برای زمانی دراز در جایی مانده و گمان رفتن نداشته باشد. کسی که به میهمانی رفته و با ماندن بیش از اندازه، زمینه‌ساز رنجش میزبان شده است.)
کو فرصت؟
کو گوش شنوا؟ (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی برای دیگران سخن ارزشمند بگوید یا آنان را پند دهد، ولی آنان گوش نکرده و از کنار او بگذرند.)
کوتاه آمدن. (معنی: گذشتن و چشم‌پوشی کردن. از سرسختی دست برداشتن برای پایان دادن به کشمکش و درگیری.)
کور از خدا چی می‌خواهد؟ دو چشم بینا. (یا کور از خدا چه خواهد؟ دو چشم بینا.) (معنی: هر کسی در آرزوی رسیدن به چیزی‌ست که از آن بی‌بهره است. هرگاه به چیزی که برای دستیابی به آن شور فراوان دارند، به‌سادگی و آسانی دسترسی پیدا کنند، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود.)
کور بشه آن دکان‌داری که مشتری خودش را نشناسه.
کور پندارد هر چه در توبره دارد، رفیقش هم دارد.
(معنی: آدم‌های کوردل که از بینش و آگاهی کمی برخوردارند، همیشه برای قضاوت و داوری درباره‌ی دیگران، آنان را چون خود می‌بینند و با خویش می‌سنجند. برای نمونه: دزد با سنجش دیگران با خود، آنان را دزد می‌پندارد.)

کور خواندن. (یا کور خوندی.) (معنی: درست شناسایی نکردن و نادرست پی بردن. هرگاه کسی برای دیگری نقشه‌ی شومی داشته باشد، ولی دیگری باهوش و زیرک بوده و پی به نقشه‌ی او ببرد، می‌گوید: کور خواندی. نمی‌توانی مرا گول بزنی.)
کور خودش است و بینای مردم. (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که کمبودها و زشت‌های خود را نمی‌بیند، ولی همواره از دیگران خرده می‌گیرد.)
کور را چه به شب‌نشینی.
کور کور را می‌جوید، آب گودال را.
(معنی: هر کس و هر چیز، هم‌گونه‌ی خود را می‌جوید.)
کور که مرد بادام چشم می‌شود. (معنی: پس از مرگ مردگان، برای آنان ویژگی‌ها، برتری‌ها و نیکی‌هایی برمی‌شمرند که در آنان نبوده است.)
کور گمان می‌کند چشم‌دارها چهار تا چهار تا می‌خورند. (معنی: برای این مثل معنی‌ای یافت نشده است، ولی داستانی درباره‌ی آن هست. (داستان: کوری با راهنمای خود (عصاکش) قرار می‌گذارد خوشه‌ی انگوری را حبه حبه بخورند تا پایان یابد. کمی پس از آغاز خوردن، کور عهد خود را می‌شکند و دو حبه دو حبه و سه حبه سه حبه و سرانجام چهار حبه از خوش جدا کرد و خورد، با این گمان که عصاکش او نیز چهار حبه چهار حبه می‌خورد.)

کور هر چه داخل چنته‌ی خودش خیال کند، در چنته‌ی رفیقش هست.
کوری عصاکش کور دگر شود. (یا کوری ببین که عصاکش کور دگر است.)
(معنی: نادانی که به آموزش نادانی دیگر بپردازد. گرفتار و وامانده‌ای که بخواهد گرفتاری دیگران را از میان بردارد. بیماری که بخواهد بیماری دیگران را درمان کند. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که نادان و ناآگاهی بخواهد دیگران را راهنمایی کند که پیامد و دستاوردی جز تباهی به‌دنبال نخواهد داشت.)
کوری دخترش هیچ، داماد خوشگل هم می‌خواهد. (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی بدون نگرش به کمبود و کم‌وکاستی خود یا وابستگان خود یا داشتن شایستگی، درخواست چیزی کند که سزاوار دریافت آن نباشد.)

کوزه به راه آب می‌شکند. (یا کوزه همیشه از آب سالم برنیاید.) (معنی: چیزهای آسیب‌پذیر در پی به‌کارگیری فراوان یا آدم‌های آسیب‌پذیر در برابر پیشامدهای زندگی، به سرنوشت پایانی که شکستن و نابودی آن‌هاست دچار می‌شوند.)
کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد. (یا کوزه‌گر از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد. یا کوزه‌گر از کُندِله آب می‌خورد.) (معنی: بیشتر هنرمندان و پیشه‌وران از چیزی که می‌آفرینند یا می‌سازند، بهره‌ای نمی‌برند. کسانی که از دانش و هنر و پیشه‌ای برخوردارند و دیگران را از برتری‌ها و خوبی‌های آن بهره‌مند می‌سازند، خود و وابستگان‌شان از این خوبی‌ها بی‌بهر‌ه‌اند و یا در پی بهره‌مندی از آن‌ها نیستند و از همین روی به خود ستم می‌کنند.)
کوزه‌ی خالی، زود از لب بام می‌افتد. (معنی: آدم نادان زود بدنام و رسوا می‌شود.)
کوزه‌ی کسی آب گرفتن. (یا کوزه‌ی کسی آبی گرفتن.) (معنی: پول‌دار، دارا و توانگر بودن.)

کوزه‌ی نو آب خنک دارد. (یا سبوی نو آب خنک دارد. یا سبوی تازه و آب خنک.) (معنی: تازه و نو هر چیز یا هر کس، دلپذیرتر و سودمندتر از کهنه‌ی آن است.)
کوزه‌ی نو دو روز آب را سرد نگه می‌دارد.
کوسه دنبال ریش رفت، سیبیلشم از دست داد.
کوسه و ریش پهن نمی‌شود. (یا کوسه و ریش پهن.)
(معنی: همنشین کردن دو چیز، یا به‌کار بستن دو خواسته و یا پذیرفتن دو موضوع که با یکدیگر ناسازگار و ناهمسان هستند، شدنی نیست.)

کوفته از آسمان آمدن.
کوفته‌ی همسایه تخم قاز دارد. (یا کوفته‌ی همسایه تخم غاز دارد.)
(معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که دارایی دیگران بهتر و باارزش‌تر از دارایی ما به‌چشم آید. تخم غاز از تخم مرغ درشت‌تر است و شاید خوشمزه‌تر و غنی‌تر نیز باشد.)

کولی کولی را می‌بیند، چوبش را زمین می‌اندازد. (معنی: خویشاوندان، همکاران و هم‌پیشه‌گان باید آبرو و ارجمندی یکدیگر را نگاه دارند. کولی به آدم‌های دوره‌گرد و آواره گرفته می‌شود.)
کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد. (یا کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد.) (معنی: کسانی که از یکدیگر جدا و دورند، شاید ناگهانی با هم دیدار کنند. جهان با همه‌ی بزرگی‌اش به اندازه‌ای کوچک است که در آن دو تن که یکی بدی کرده و دیگری بدی دیده، سرانجام با هم روبرو می‌شوند و کسی که بدی کرده به سزای کاری که کرده می‌رسد. (داستان کوتاه کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد))
کوه موش زاییده. (معنی: زدن لاف بزرگ، ولی کارکرد و دستاورد بسیار ناچیز.)
که از چنگال گرگم در ربودی - ولیکن عاقبت گرگم تو بودی. (سعدی) (معنی: این مثل را کسی به‌کار می‌برد که دیگری او را از ستم یا خطری رهایی بخشد، ولی پس از آن به او ستم کرده یا او را نیست و نابود گرداند.)
که دوستان وفادار بهتر از خویشند. (مصرع نخست: مرا به علت بیگانگی ز خویش مران.) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل گاه برای گله از خویشاوندانی که در سنجش با دوستان مهربانی نشان نمی‌دهند و گاه برای گرامی داشتن دوستانی که از مهربانی کم نمی‌گذارند و از خویشاوندان وفادارترند به‌کار می‌رود.)
که رستم یلی بود در سیستان - منش کرده‌ام رستم داستان. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند سربلندی و آوازه‌ای را که کسی به‌دست آورده است، تنها وابسته به شایستگی آن کس ندانند و آن را وامدار کوشش‌هایی بدانند که از سوی گوینده‌ی مثل در راه شناساندن او انجام شده و زمینه‌ساز به‌دست آمدن سرشناسی و سربلندی برای آن کس شده است.)

که زند دسته به هاون، که خورد هلیم و روغن؟ (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی برای کاری رنج و سختی بکشد، ولی دیگری از آن بهره‌برداری کند.)
که یک عنایت قاضی به از هزار گواه. (مصرع نخست: هدایت تو مرا خوب‌تر ز علم و عمل.) (کاتبی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند رویکرد ویژه‌ی قاضی را به یکی از دو سوی دعوی و پشتیبانی از او از هر گونه سند و گواه که سوی دیگر نشان می‌دهد، کارسازتر وانمود کنند.)
کهن جامه‌ی خویش پیراستن - به از جامه‌ی عاریت خواستن. (حافظ) (معنی: به‌کار گرفتن جامه یا چیزهای کهنه‌ی خود، بهتر از قرض گرفتن چیزی همانند آن است. این مثل ما را به قناعت به آن‌چه که داریم، هرچند کهنه سفارش می‌کند.)

کی به کیه؟ تاریکیه. (معنی: کسی به کسی نبودن. روال بی‌سروسامان و آشفته.)
کی می‌ره این همه راه رو؟
کیمیاگر ز غصه مرده و رنج - ابله اندر خرابه یافته گنج. (سعدی)
(معنی: دانشمندان با به‌کار بردن دانش خود در رسیدن به خوبی‌ها و خوشی‌های زندگی ناکام می‌مانند و نادانان در پرتو بخت خدادای از هر گونه فراوانی و خوشی بهره‌مند می‌شوند.)

کینه‌ی شتری. (معنی: اگر ساربان، شتر را آزار بدهد و او را خشمگین کند، شتر کینه‌ی انتقام به دل می‌گیرد تا در زمانی درست از ساربان انتقام بگیرد. نکته‌ی مهم این است که شتر هر اندازه هم که خشمگین باشد، این را می‌داند که اگر در زمانی که ساربان‌ها گِرد هم می‌آیند به ساربانش یورش ببرد، دیگر ساربان‌ها با چوب او را می‌زنند. پس تنها به چشم‌های ساربان با کینه و خشم نگاه می‌کند و با آوای بلند نعره می‌زند. ولی زمانی که شتر کینه‌توز، ساربان را در بیابان تنها به چنگ آورد، انتقامش را از او می‌گیرد. ساربان‌ها نیز در چنین زمان‌هایی برنامه‌ای دارند و آن این‌گونه است که هنگامی که شتر به دنبال ساربان می‌افتد، او باید جامه‌های خود را در هنگام فرار از تن دربیاورد و بر زمین بیاندازد. شتر هم فریب می‌خورد که این خود ساربان است و جامه را گاز گرفته و روی آن می‌نشیند. این کار باید به‌گونه‌ای انجام شود تا این‌که ساربان خود را به دهکده یا پناهگاهی برساند و پنهان شود. اگر پیش از این‌که همه‌ی جامه‌هایش را دربیاورد و پشت سرش بیاندازد، شتر او را بگیرد، به گونه‌ی بسیار ترسناکی جانش را از دست خواهد داد. از همین روی کینه‌ی شتر به‌صورت ضرب‌المثل در میان مردم فراگیر شده و نشان از کسانی دارد که به‌جای بخشش دیگری، در اندیشه‌ی انتقام برمی‌آیند و کینه‌توزی می‌کنند.)
کینه‌ی شکم تا چهل سال است. (معنی: هرگاه کسی را از مهمانی یا پذیرایی‌ای که برای او بسیار مهم است ناکام گذارند، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود.)

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۴ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری