داستان کوتاه شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بالا آورد

داستان کوتاه شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بالا آورد
روزی جمعیت زیادی معرکه گرفته بودند و دور هم جمع شده بودند. دیگرانی هم که از آن‌جا رد می‌شدند از روی کنجکاوی می‌رفتند تا ببینند چه خبر شده است. از قرار شتربانی بود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گدازاده، گدازاده است تا چشمش کور

داستان کوتاه گدازاده، گدازاده است تا چشمش کور
روزی پادشاهی از یکی از معابر پایتخت خود می‌گذشت. چشمش به دختری افتاد که در کشور حُسن، بی‌همتا بود و در شیوه‌ی دلبری گوی سَبَق از حور و پری می‌ربود، ولی گدایی می‌کرد.
دنباله‌ی نوشته