داستان کوتاه باغ انار

داستان کوتاه باغ انار
زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه‌ها خیلی دوستش داشتیم. تابستونا که گرمای شهر طاقت‌فرسا می‌شد، برای چند هفته‌ای کوچ می‌کردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ثروتمندتر از بیل گیتس

داستان کوتاه ثروتمندتر از بیل گیتس
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمندتر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر. پرسیدند: چه کسی؟ بیل گیتس ادامه داد: سال‌ها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به‌تازگی اندیشه‌های خود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سعادت ما کجاست؟

داستان کوتاه سعادت ما کجاست؟
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کشاورز و مکر دزدان

داستان کوتاه کشاورز و مکر دزدان
کشاورز فقیری برغاله‌ای را از شهر خرید. همان‌طور که با بزغاله به‌سمت روستای خود باز می‌گشت، تعدادی از اوباش شهر فکر کردند که اگر بتوانند بزغاله‌ی آن فرد را بگیرند می‌توانند برای خود جشن بگیرند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قضاوت عجولانه‌ی خانم جوان در فرودگاه

داستان کوتاه قضاوت عجولانه‌ی خانم جوان در فرودگاه
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود. باید ساعات زیادی را برای سوار شدن به هواپیما سپری می‌کرد و تا پرواز هواپیما مدت زمان زیادی مانده بود.
دنباله‌ی نوشته