داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می‌زدم و برای طرفم شاخ و شونه می‌کشیدم که نابودت می‌کنم! به زمین و زمان می‌کوبمت تا بفهمی با کی درافتادی! زور ندیدی که این‌جوری پول مردم رو بالا می‌کشی و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه یکی از جنس همین فرشته‌ها

داستان کوتاه یکی از جنس همین فرشته‌ها
در دهکده‌ای دوردست زمین لرزه‌ی شدیدی رخ داده بود و تعداد زیادی کودک بی‌سرپرست مانده بودند. این کودکان در معیت یک بزرگتر به‌سمت مدرسه‌ی شیوانا به راه افتادند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زن نژادپرست و مرد سیاه‌پوست

داستان کوتاه زن نژادپرست و مرد سیاه‌پوست
یک زن تقریبا پنجاه ساله‌ی سفیدپوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاه‌پوست است. با لحن عصبانی مهمان‌دار پرواز را صدا کرد. مهمان‌دار از او پرسید مشکل چیه خانم؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عروسی

داستان کوتاه عروسی
در ایستگاه کوچکی میان رم و ژن، رئیس قطار در کوپه‌ی ما را باز کرد و به کمک یک روغنکار دوده‌زده، پیرمرد یک چشمی را به تو کشید. همه هم‌صدا گفتند: «خیلی پیر است!» و نیشخندی زدند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه وقتى صداقت یک روباه زیر سوال می‌رود

داستان کوتاه وقتى صداقت یک روباه زیر سوال می‌رود
یکی از کانال‌های خارجی یک برنامه‌ی مستند حیات وحش را پخش می‌کرد. یک گروه محقق یک سری لاشه‌ی مرغ را داخل یک توری گذاشته بودند و چند گودال به فاصله‌های ۱۰-۲۰ متر از هم حفر کرده بودند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه جنگ بدترین فکر بشر است

داستان کوتاه جنگ بدترین فکر بشر است
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد. ماریا... ماریا... و بعد جلو چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه صلاح‌الدین و انگشتر کمال

داستان کوتاه صلاح‌الدین و انگشتر کمال
روزی صلاح‌الدین ایوبی فرمانده‌ی مسلمانان در جنگ‌های صلیبی، به‌خاطر کمبود بودجه‌ی نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شاید بتواند پولی برای ادامه‌ی جنگ‌هایش بگیرد.
دنباله‌ی نوشته