روزی مریضی برای نشان دادن مریضی خود به مطب پزشک فوقمتخصص مراجعه کرد. منشی پزشک به او گفت: شما وقت قبلی نگرفتهاید و کارتخوان هم نداریم. مریض گفت: کار من بسیار کوتاه است.
در کمتر از صد سال پیش در خانهها لولهکشی برای آب تصفیه شده وجود نداشت. آب تمیز درون حوض حیاط ریخته شده و برای استفادههای بعدی در آنجا نگهداری میشد. در انتهای مخزن آب یا همان حوضها...
عروس خودپسندی، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی میكرد. مادرشوهر پخت و پز را بهعهده داشت. یک روز مادرشوهر مریض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند. عروس میخواست پلو بپزد، ولی بلد نبود.
مرد برنجفروشی بود که به درسهای شیوانا بسیار علاقه داشت. اما بهخاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و شبها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد.
یک مرد لافزن پوست دنبهای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب میکرد و به مجلس ثروتمندان میرفت و چنین وانمود میکرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود میکشید...
در باغ دیوانهخانهای قدم میزدم که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفهای دیدم. منش و سلامت رفتارش با بیماران دیگر تناسبی نداشت. کنارش نشستم و پرسیدم: اینجا چه میکنی؟ با تعجب نگاهم کرد.
هر شب بعد ازمدرسه، مجبورم تا دیروقت دستفروشی کنم. چون وضع مالیمان خراب است و باید خرج خانه را در بیارم. آن شب هم مثل همیشه، کنار خیابان مشغول دستفروشی بودم.
یک روز بعد از پایان کلاس شرح مثنوی، استاد علامه جعفری فرمودند: من خیلی فکر کردم و به این جمعبندی رسیدهام که رسالت ۱۲۴ هزار پیغمبر در یک جمله خلاصه میشود و آن «کوک چهارم» است.
در زمانهای خیلی خیلی دور، پادشاهی بود که دلش میخواست همیشه لباسهای خوب بپوشد. خیاطهای مخصوص شاه، هر روز یک لباس تازه برای او میدوختند. روزی رسید که خیاطهای او دیگر نتوانستند...