داستان کوتاه قاضی مصری

داستان کوتاه قاضی مصری
یک قاضی با ایمان مصری به‌نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود، یک رویداد واقعی از خودش را تعریف می‌کند. ۱۵ سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم. یک روز صبح می‌رفتم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سارق متخصص و سارق جوان

داستان کوتاه سارق متخصص و سارق جوان
دو سارق وارد یک ویلا شدند و پس از جستجو، گاوصندوق را پیدا کردند. بنابراین دزد بزرگ آن را با تجربه‌ی خود بدون نیاز به هیچ شکستگی باز کرد. گاوصندوق پُر از پول بود. دزد پول را بیرون آورد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بچه که بودم

داستان کوتاه بچه که بودم
بچه که بودم توالتمون تو زیرزمین بود. شب که دستشوییم می‌گرفت می‌ترسیدم تنهایی برم، واسه همین خواهرم که ازم بزرگ‌تر بود همرام می‌فرستادن. ‏دم پله‌ی زیرزمین که می‌رسیدیم، اون می‌ترسید برق زیرزمین رو روشن کنه.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نظریه‌ی کلبرگ و پاسخ گاندی

داستان کوتاه نظریه‌ی کلبرگ و پاسخ گاندی
مردی همسرش به‌شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران‌قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می‌فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه فقط آنچه که می‌خوری مال توست

داستان کوتاه فقط آنچه که می‌خوری مال توست
گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان می‌گفتند. او شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت. روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.»
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آدم‌هایی از جنس بلور

داستان کوتاه آدم‌هایی از جنس بلور
هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه‌ی محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن! پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عقاب و کلاغ

داستان کوتاه عقاب و کلاغ
عقابی در بلندای قله‌ی رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمی‌خواست بمیرد. به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله، کلاغی لانه دارد.
دنباله‌ی نوشته