تو اون سفر، ما بیست و پنج نفر بودیم. ماه ژوئن بود، ولی با این حال هوا به شدت سرد بود. زمستون اون سال در کانادا یک عالمه برف باریده بود. بنابراین، آب رودخونه بالاتر از حد معمول بود.
روزی شیوانا همراه شاگردانش در حال عبور از کنار مزرعهای بود. صاحب مزرعه به محض مشاهدهی شیوانا از آنها دعوت کرد تا به خانهی او بروند و قدری استراحت کنند. شیوانا پذیرفت و همگی به خانهی کشاورز رفتند.
آنتونی رابینز ماجرایی رقتانگیز از دوران بچگیاش بهخاطر دارد. زمانی که آنتونی کودکی بیش نبود، پدر و مادرش سخت کار میکردند تا بتوانند خانواده را سر پا نگهدارند. متاسفانه وضعیت مالی آنها...
آخه این چه خونهایه. از دست این حسن. برادرم هم خونه برای من پیدا میکنه. یک هفته است سه چهار تا خونه رفتم، ولی هیچکدام را نپسندیدم. هر کدام یه ایرادی دارند. اولی یک خونهی ویلایی بود.
چند دوست قديمی که همگی ۴۰ سال سن داشتند میخواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستورانهای مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند.
روزی رضاشاه و هیات همراه با ماشین جیپ در حال حرکت بهسوی جنوب بود که سر راه از یزد رد میشود و میبیند که مردم زیادی در آنجا گرد هم جمع شدهاند. رضاشاه به جلو میرود و از حاضرین میپرسد که چه خبر شده؟
بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت: در آرزوی پروازم اما چگونه، ندانم. گاو پاسخ داد: گر ز تپالهی من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی. بوقلمون خورد و بر شاخی نشست. تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید.
مرد بازاری خلافی کرد و حاکم او را به زندان انداخت. زنش پیش یکی از یارانش رفت و گفت: چه نشستهای که دوستت پنج سال به محبس افتاد، برخیز و مرامی به خرج بده. مرد هم خراب مرام شد و یک شب از دیوار قلعه بالا رفت.
در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند. بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟
در طبقهی دوم منزلی که بنده زندگی میکنم، آپارتمانی هست که همسایهی محترم دیگری در آن زندگی میکند. یک شب، بنده که به خانه آمدم تا ماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمانهای همسایهی محترم...