داستان کوتاه بخشیدن دل بزرگ می‌خواهد، نه توان مالی

داستان کوتاه بخشیدن دل بزرگ می‌خواهد، نه توان مالی
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که ۴۰ هزار تومان می‌گیرند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مردی که بازیگر شد

داستان کوتاه مردی که بازیگر شد
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند: چرا دیر می‌آیی؟ جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دهقان و مشورت با همسایه

داستان کوتاه دهقان و مشورت با همسایه
دهقانی در مزرعه‌اش یک مرغدانی بزرگ داشت. چند روز بود که تعدادی از مرغ‌های او می‌مردند. نمی‌دانست چه باید بکند، برای همین از همسایه‌اش مشورت خواست. همسایه پرسید: چه غذایی به مرغ‌ها می‌دهی؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بی‌عرضه

داستان کوتاه بی‌عرضه
چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سرخانه‌ی بچه‌ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم: بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتاب‌مان را روشن کنیم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه حساب به دینار بخشش به خروار

داستان کوتاه حساب به دینار بخشش به خروار
روزی روزگاری مرد تاجری بود که عده‌ای راهزن به کاروانش حمله کردند و کل دارایی و اموالش را بردند. مرد به سختی خود را به شهر بعدی رساند و چون در آن شهر هیچ آشنایی نداشت، به قهوه‌خانه‌ی شهر رفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بازی الک دولک

داستان کوتاه بازی الک دولک
شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار

داستان کوتاه ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار
توماس ساعت دو بعد از ظهر از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان‌قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بادیه‌نشین و اسب اصیل

داستان کوتاه بادیه‌نشین و اسب اصیل
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
دنباله‌ی نوشته