داستان کوتاه آموزش شطرنج به پیرمرد

داستان کوتاه آموزش شطرنج به پیرمرد
مددکار: ببین پیرمرد! برای آخرین بار می‌گم، خوب گوش کن تا یاد بگیری. آخه تا کی می‌خوای به این پنجره زل بزنی؟ اگه این بازی را یاد بگیری، هم از شر این پنجره راحت می‌شی، هم می‌تونی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد

داستان کوتاه زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد
آورده‌اند که شبی دزدی به قصد دزدی به هر طرف می‌رفت. بین راه گذر او بر کارگاه ابریشم‌بافی افتاد که لباسی لطیف و زیبا می‌بافت و انواع نقش و نگارهای زیبا و دلفریب در آن به‌کار می‌برد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پیاده و سوار

داستان کوتاه پیاده و سوار
روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزاز بود که هر چند وقت یک بار از شهر، پارچه و لباس‌های گوناگون می‌خرید و به ده‌های اطراف می‌برد و می‌فروخت و به شهر برمی‌گشت. یک روز این بزازِ دوره‌گرد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه باج به شغال دادن

داستان کوتاه باج به شغال دادن
بر اساس نظر کارشناسان در ضرب‌المثل باج به شغال نمی‌دهیم نکته‌ای وجود دارد و آن این است که در اصل کلمه‌ی شغال درست نیست و شغاد صحیح است که به زمان زندگی رستم، پهلوان نامدار ایرانی بازمی‌گردد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مرغش یک پا دارد

داستان کوتاه مرغش یک پا دارد
فرمانروای جدیدی به شهر ملانصرالدین آمده بود و هر یک از بزرگان شهر مجبور بودند طبق آداب و رسوم آن زمان، به دیدن حاکم بروند و برایش هدیه‌ای ببرند. ملانصرالدین این کارها را دوست نداشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پا را از گلیم خود درازتر کردن

داستان کوتاه پا را از گلیم خود درازتر کردن
می‌گویند روزی پادشاهی برای سرکشی به مناطق مختلف شهر و دیار خود لباس مبدل پوشید و از قصر بیرون شد. چندی نگذشته بود که در میانه‌ی راه شخصی را دید که گلیم کهنه‌ای را روی زمین انداخته است.
دنباله‌ی نوشته