داستان کوتاه ای بابا، تو تا میری بنویسی و بلیسی بابای ما را درآورده

داستان کوتاه ای بابا، تو تا میری بنویسی و بلیسی بابای ما را درآورده
در زمان قاجار بین دو طایفه از روستای سُه، بر سر آب و ملکی دعوا و کشمکش بود. در یک طرف دعوا، طایفه‌ی یکی از معمرین خاندان صفوی بود که با دستگاه حکومت و سلطنت نزدیکی داشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی‌رساند

داستان کوتاه بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی‌رساند
مرد هیزم‌شکنی بود که یک الاغ و یک شتر داشت که ابزار کارش بودند و هیزم‌ها را بار آن‌ها می‌کرد و برای فروش به شهر می‌آورد. یک روز طبق معمول الاغ و شتر را برداشت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه اگر خدا بخواهد همه را یکسان می‌کند

داستان کوتاه اگر خدا بخواهد همه را یکسان می‌کند
آدم بیچاره‌ای بود که از همه جا درمانده شده بود به دهی رسید. از اهالی آن‌جا سوال کرد: بزرگ این آبادی کیست؟ خانه‌ی مرد پولداری را به او نشان دادند. رفت خانه‌ی آن مرد.
دنباله‌ی نوشته