داستانکهای همنشینی با نادان، مثل قند، ادعای نبوت، بیبی و برکت، خوردن پلوی خالی، پیغمبری فرعون، بهشت، تاوان درست اندیشیدن، آموزش خوب و درخت گلابی در چهار فصل
داستانکهای خوشبختی، ذوالنون و عابد، خوشنودی رمضان، هیچ وقت محبت بیجا نکنید، مختل شدن کار کشور، دعای کودکان، شناخت آدمی، نویسنده و راننده تاکسی، شکستن نماز و...
نشسته بودم بازی فرانسه و رومانی را نگاه میکردم که برادرم با پای گچ گرفتهاش لنگ لنگان آمد بین من و تلویزیون ایستاد و به صفحهی تلویزیون خیره شد. به برادرم گفتم: برو کنار.
تا سوار تاکسی شدم راننده گفت: تو که سواد نداری چرا مینویسی تو روزنامه هم چاپ میکنی؟ گفتم: شما از کجا میدونین من بیسوادم؟ گفت: این چی بود هفتهی پیش نوشته بودی؟
تازه بازنشست شده بود از شغل شریف معلمی. صبحها بیدار میشد میرفت باغش و به نخلهایش سری میزد. پاداش بازنشستگیاش را که دادند، پراید خرید؛ همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود.
«مستر جیکاک» معروف به «آیت الله سید جیکاک» جاسوس انگلیسی و مامور «ﻭیلیام نکس دارسی» بود که در مسجد سلیمان زندگی میکرد. «ﻭیلیام نکس دارسی» نیز کاشف نفت مسجد سلیمان...
هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید. قبل از آن هم چای را دم کرده بود. کم حرف میزد و زیاد کار میکرد. کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانیاش جبران شود.
خیلی سال پیش یه پیمانکار انگلیسی بهنام آلن در شرکت نفت که در روستای ما کارمیکرد، به همهی کارگران میگفت در پایان کار حقوق همه را میدم. کار که تمام شد، پولشو از شرکت نفت گرفت.
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی بهیاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسهی نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمهپری ریخت.