داستان کوتاه خاراندن یا نخاراندن

داستان کوتاه خاراندن یا نخاراندن
روزی بهلول به‌قصد سفر و دیدن جاهای دور، آذوقه برداشت و باروبندیل بربست و عازم گردید. چون چند شبانه‌روز راه برفت، در بیابانی دورافتاده شبانی دید که گله‌ی گوسفندان...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و دو ابله

داستان کوتاه بهلول و دو ابله
دو ابله در راهی می‌رفتند، گفتند با هم سخنی گوییم و درازی راه درنیابیم. یکی گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گوسفند دهد تا از پشم و شیر و بره و بزغاله‌ی آن بهره‌مند شوم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس
روزی شاعری ابله، سوار بر یابویی لنگ به بهلول رسید، افسار یابو برکشید و شتابان به زیر آمد و در حالی که اشعاری به زیر لب زمزمه می‌کرد، با خوشحالی گفت: مرا بخت یار شد...
دنباله‌ی نوشته