در زمانهای قدیم بازرگان ثروتمندی زندگی میکرد که بسیار در تجارت موفق بود و پسری داشت که بسیار تنبل و تنپرور بود و دنبال کسب روزی نمیرفت. تاجر دوست داشت به پسرش راه و رسم تجارت را بیاموزد.
آوردهاند که شبی دزدی به قصد دزدی به هر طرف میرفت. بین راه گذر او بر کارگاه ابریشمبافی افتاد که لباسی لطیف و زیبا میبافت و انواع نقش و نگارهای زیبا و دلفریب در آن بهکار میبرد.
بر اساس نظر کارشناسان در ضربالمثل باج به شغال نمیدهیم نکتهای وجود دارد و آن این است که در اصل کلمهی شغال درست نیست و شغاد صحیح است که به زمان زندگی رستم، پهلوان نامدار ایرانی بازمیگردد.
در قدیم یکی از اعتقادات زنان این بود که اگر به شوهر مغز خر بخورانند، وی مطیع و زیردست زن میشود. رمالی این دستور را به زنی میدهد. زن کلهی خری را بهدست آورده و موهایش را کز داد.
فرمانروای جدیدی به شهر ملانصرالدین آمده بود و هر یک از بزرگان شهر مجبور بودند طبق آداب و رسوم آن زمان، به دیدن حاکم بروند و برایش هدیهای ببرند. ملانصرالدین این کارها را دوست نداشت.
میگویند روزی پادشاهی برای سرکشی به مناطق مختلف شهر و دیار خود لباس مبدل پوشید و از قصر بیرون شد. چندی نگذشته بود که در میانهی راه شخصی را دید که گلیم کهنهای را روی زمین انداخته است.
در روزگاران گذشته آب آشامیدنی و آب کشاورزی ایران از قنات بهدست میآمد. یکی از کارهای خیر نیکوکاران هم کندن چاه آب و کندن قنات بود تا به مردم آب برسانند. روزی نیکوکاری تصمیم گرفت...
در زمانهای نهچندان دور، هر روستایی صاحبی داشت که به او خان میگفتند. مردم روستا مجبور بودند هر سال مقداری از گندم و جو و میوههایی را که با زحمت بهدست میآوردند، به خان بدهند.
حکایت شده که در گذشته خانوادهای زندگی میکردند که یک پسر داشتند. پدر و مادر این پسر، به او خیلی اهمیت میدادند و او را دوست داشتند. یکی از غذاهای مورد علاقهی این پسر نوجوان، نیمرو بود.
آوردهاند که در روزگاران قدیم، مرد تنبلی زندگی میکرد که در کارهای زندگی خود سستی میکرد و همواره کار امروز را به فردا و کار فردا را به پسفردا میانداخت. تنبلی او تا بدان پایه بود که...