در شهری بازرگانی زندگی میکرد که به پول و ثروت بسیار علاقه داشت. او هر چه میتوانست سکه روی سکه میگذاشت و کمتر خرج میکرد. بازرگان از این نوع زندگی بسیار راضی...
یکی بود، یکی نبود. مردی بود که هم فقیر بود و هم خسیس. یک روز دید دیگر پول و پلهای ندارد. تصمیم گرفت با پسرش به شهر دیگری بروند و کار کنند. او و پسرش به شهر دیگری رفتند.
در مبارزات سیاسی و نظامی و اجتماعی اگر یکی از دو طرف متقابل و متخاصم احساس ضعف و زبونی کند و قبل از آنکه بهدست مخالفان افتد، میدان مبارزه را ترک گفته، به محل امنی...
حکایت شده است که «متوکل» خلیفهی ستمکار عباسی بهجوانی بهنام «فتح» علاقهمند شد، به گونهای که تمام فنون زمان را به او آموخت تا اینکه نوبت به شناگری رسید.
در گذشته قزوینیان رسم داشتند که قسمتهایی از بدن خود را خالکوبی کنند. مردی بر صورت پهلوانان نه بر سیرت ایشان، نزد دلاکی رفت تا نقشی بر بدنش بکوبد. استاد خالکوب از او پرسید...
سعدی میگوید: در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم، ناگاه جوانی به مسجد آمد و گفت: در میان شما چه کسی فارسی میداند؟ همهی حاضران اشاره به من کردند.
روزی سلیمان پیامبر با لشکریان و همراهان خود در طی گذر زمینی، در مسیر خود به وادی مورچگان در وادی نمل رسید که کثرت عدد مورچگان پهنهی زمین را سیاه کرده بود.
افراد حریص و طماع را اشرف خر گویند. این نام و عنوان مخصوصا به آن دسته از طمعکاران اطلاق میشود که حرص و طمع و ولع آنها سرانجام به ندامت و پشیمانی منتهی میگردد.