درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که: من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
بیطاری بود که کارش بیشتر معالجهی چشم خر بود. هرگاه خری مبتلا به چشم درد میشد و از چشمش آب میریخت، او را پیش بیطار میبردند. او هم بلافاصله میلی در چشم خر میکشید.
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بندهی خدمتکار. شبی در جزیرهی کیش مرا به حجرهی خویش درآورد. همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که...
دیوژن یا دیوجانس از فیلسوفان مشهور یونان است که در قرن ششم پیش از میلاد مسیح میزیست. دیوژن پیرو فلسفهی کلبی بود و چون کلبیها معتقد بودند که غایت وجود، در فضیلت و فضیلت...
در این ضرب المثل بهجای سنگ، گاهی کلمهی سیب را هم بهکار میبرند، ولی صحیح آن از نظر ریشهی تاریخی همان کلمهی سنگ است که احتمالا بعدها سیب را بهعلت مدور بودن جایگزین سنگ کردهاند.
میگویند روزی خان یک آبادی به خانهی کدخدا میرود. ساززن آبادی پیش خان میآید و یک پنجهی عالی ساز میزند. خان که خوشش آمده بود، وعده میدهد، سر خرمن که شد، یک خروار گندم به ساززن بدهد.
در کتاب امثال و حکم اینطور آمده است که گماشتگان سلطان سنجر سلجوقی بر قبایل و طوایف غُز ظلم و ستم زیاد میکردند تا غُزها بهناچار شورش کرده در جنگ سختی سنجر را شکست دادند.
در زمان ناصرالدین شاه رسم بوده که در روزی مشخص، وزرا، امرا و رجال کشور دور هم جمع میشدند. آنها که هیچ اطلاعی از آشپزی نداشتند در این روز، دو وظیفهی مهم بر عهدهیشان بود.
روزی دو نفر که با هم هیچ دوستی و آشنایی نداشتند، با یکدیگر همسفر شدند. راه بسیار طولانی بود. آنها به هم گفتند برای اینکه راه بهنظرمان کوتاه بیاید، بهتر است با هم حرف بزنیم...
در گذشتههای دور دختر جوانی عاشق و دلباختهی مرد جوانی میشود. دختر هر روز ظرف (تغار) ماستی را روی سرش گذاشته و برای فروش به بازار میبُرد و از دور نیز معشوق خویش را میدید.