«ظهیرالدین محمد بابر» که با پنج پشت به «امیرتیمور» میرسد، موسس سلسلهی «گورکانی هند» است. «بابر» در زبان ترکی همان «ببر» حیوان مشهور است که بعضی از پادشاهان ترک این لقب را برای خود برگزیدهاند.
در زمانهای قدیم، مرد راهزنی که خیلی زرنگ و چابک بود، سالیانه فقط یکبار و به تنهایی راهزنی میکرد و بقیهی سال را با پولی که بهدست میآورد، میگذراند. این مرد زرنگ نقشهای داشت.
روزی روزگاری، تاجری که دکان بزرگی در بازار داشت، دو شاگرد هم سن و سال را در همان سالی که این دکان را خرید بهکار گرفت. تاجر به یکی از شاگردان ماهی پنجاه سکه و به دیگری ماهی دویست و پنجاه سکه...
میگویند، اگر کسی چهل روز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو کند، حضرت خضر به دیدنش میآید و آرزوهایش را برآورده میکند. سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود...
در قدیم، مردی روستایی جل و پلاسش را برداشت و به ده همسایه رفت و مهمان دوستش شد. نه یک روز، نه دو روز، نه سه روز، چند هفته آنجا ماند. روزی که زن صاحبخانه از پذیرایی او خسته شده بود...
روزی، مادری صاحب دو فرزند دوقلو شد. این دو پسر دوقلو نه تنها از لحاظ شکل و ظاهر شبیه هم نبودند، بلکه از نظر شانس و اقبال هم بههم شبیه نبودند. یکی از این دو برادر خوشقدم و دیگری بدقدم بود.
اگر کسی در ظاهر دست به کاری زند، ولی پنهانی به کاری دیگر مشغول باشد، در اصطلاح میگویند زیر کاسه نیمکاسهای است. یعنی مطلب به این سادگی نیست و فریب و نیرنگی در کار است.
در روزگاران گذشته و در روستایی سرسبز مردمانی مهربان در کنار یکدیگر زندگی میکردند. عدهای از ایشان که در صحرا با یکدیگر کار میکردند در هنگام ظهر و وقت خوردن غذا کنار هم مینشستند...
در زمانهای قدیم، از ساقهی کفش برای پنهان کردن سلاح استفاده میشد. این سلاحها برای دفاع از خود یا حمله به دشمن مورد استفاده قرار میگرفت. خنجر، سنگ یا ریگ از جمله سلاحهایی بود که در ساقهی کفش پنهان میشد.