روزی روزگاری، سالها پیش که وسیلهی مسافرت مردم حیوانات بود، مردی بهقصد تجارت از شهر خود خارج شد و آذوقهی کمی برداشت و سوار بر شترش به دل کوه و بیابان زد. مرد رفت و رفت تا...
روزی روزگاری، در یک شب سرد زمستانی، که به شدت برف میبارید و کسی از شدت برف و بوران جرات بیرون رفتن از خانهاش را نداشت، ملانصرالدین در کنار خانوادهاش شام خورد. سپس به زیر کرسی رفت تا بخوابد.
در زمانهای گذشته، پادشاهی در شهری حکومت میکرد که بسیار رئوف و مهربان بود. پادشاه به ضعیفان کمک میکرد و جلوی زورگویی ثروتمندان زورگو را میگرفت. این پادشاه بهخاطر رفتار منحصر به فردش...
در زمان نبوت حضرت سلیمان پیرمردی زندگی میکرد که با اینکه سالهای زیادی عمر کرده بود، ولی نمیخواست بمیرد. یک روز صبح که پیرمرد میخواست سرکار برود. همین که از خانه خارج شد...
زمانی که اسلام دین تازهای بود و تعداد مسلمانان در شهر مکه هنوز کم بود، کافران مردم تازه مسلمان شده را از هر راهی که میتوانستند مورد آزار و اذیت قرار میدادند تا از دین و آیین جدید خود دست بردارند.
روایت کردهاند که در زمانهای بسیار دور در نزدیکیهای شهری بزرگ، کوهی بود بسیار بلند که بر روی آن کوه صدها درخت تنومند و بزرگ و پرشاخ و برگ روییده بود و بر روی یکی از درختان...
در روزگاران گذشته، پیرزن فقیری بود که از مال دنیا فقط یک خانهی مخروبه داشت و با فقر و فلاکت روزگار میگذرانید و تنها کاری که از دستش برمیآمد، این بود که روزها را در جلوی در خانهاش مینشست...
در روزگارانی نه چندان دور، مردی زندگی میکرد که برای امرار معاش و گذران زندگی و خرج خود و زن و فرزندانش بسیار قرض کرده بود و به همین جهت به افراد زیادی بدهکار بود.
روزی یک دزد میخواست که به خانهی یک فرد ثروتمند دستبرد بزند و تمام اموال او را بدزدد. او در فکرش نقشهها میکشید و حیلهها بهکار میبرد و با نیرنگها و حقهها میخواست تا به مراد دل خویش برسد.
در زمان پادشاهی ابراهیم ادهم این مرد عارف و خداپرست یک روز با خود فکر کرد که اگر بخواهد پادشاه عادی باشد و با عدل و انصاف بر مردم حکومت کند، ممکن است از عبادت و بندگی خدا عقب بماند.