مردی دو پسر داشت. یکی درسخوان اما تنبل و تنپرور و دیگری اهل فن و مهارت که همهی کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام میداد و دائم به شکلی خودش را سرگرم میکرد.
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا میگذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید، بیاختیار گفت: عجیب آشفتهام.
یکی از روزها حیوانات جنگل دور هم جمع شدند تا مدرسهای درست کنند. خرگوش، پرنده، سنجاب و مارماهی شورای آموزشی مدرسه را تشکیل دادند. خرگوش اصرار داشت که دویدن جزو برنامهی درسی باشد.
در یک روز سرد زمستانی، مدیر مدرسه بچهها را به صف کرد و گفت: بچهها، آیا موافقید یک مسابقه برگزار کنیم؟ تمام بچهها با خوشحالی قبول کردند. پس از انتخاب چند شرکتکننده، مدیر از آنها خواست...
روزی روزگاری در سرزمینی، دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که هر بار از خانهی شکارچی فرار میکرد و به مزرعه و آغل دهقان میرفت و خسارتهای زیادی به بار میآورد.
دکتر آرون گاندی، نوهی مهاتما گاندی و موسس موسسهی ام کی گاندی برای عدم خشونت، داستان زیر را به عنوان نمونهای از اثر عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند، اما من به سخن پدرش توجه کردهام.
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن. ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان.
زمانی که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچهها خیلی دوستش داشتیم. تابستونا که گرمای شهر طاقتفرسا میشد، برای چند هفتهای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت.
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمندتر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر. پرسیدند: چه کسی؟ بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و بهتازگی اندیشههای خود...
خلیفه هارون الرشید، صبحگاهی به رسم معمول قصد کرد زیرکی ابونواس را بسنجد. سحرگاهان به نزد وی شد. در بر وی کوبید و ابونواس در را باز کرد. خلیفه گفت: خواستیم این سحرگاه را...