داستان کوتاه زود قضاوت می‌کنیم

داستان کوتاه زود قضاوت می‌کنیم
در رستوران بودم که میز بغلی توجه‌م را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبه‌روی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی می‌گفتند و زیرزیرکی می‌خندیدند. بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خاطره‌ای از فریدون مشیری

داستان کوتاه خاطره‌ای از فریدون مشیری
در طبقه‌ی دوم منزلی که بنده زندگی می‌کنم، آپارتمانی هست که همسایه‌ی محترم دیگری در آن زندگی می‌کند. یک شب، بنده که به خانه آمدم تا ماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان‌های همسایه‌ی محترم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قاضی مصری

داستان کوتاه قاضی مصری
یک قاضی با ایمان مصری به‌نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود، یک رویداد واقعی از خودش را تعریف می‌کند. ۱۵ سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم. یک روز صبح می‌رفتم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سارق متخصص و سارق جوان

داستان کوتاه سارق متخصص و سارق جوان
دو سارق وارد یک ویلا شدند و پس از جستجو، گاوصندوق را پیدا کردند. بنابراین دزد بزرگ آن را با تجربه‌ی خود بدون نیاز به هیچ شکستگی باز کرد. گاوصندوق پُر از پول بود. دزد پول را بیرون آورد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بچه که بودم

داستان کوتاه بچه که بودم
بچه که بودم توالتمون تو زیرزمین بود. شب که دستشوییم می‌گرفت می‌ترسیدم تنهایی برم، واسه همین خواهرم که ازم بزرگ‌تر بود همرام می‌فرستادن. ‏دم پله‌ی زیرزمین که می‌رسیدیم، اون می‌ترسید برق زیرزمین رو روشن کنه.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نظریه‌ی کلبرگ و پاسخ گاندی

داستان کوتاه نظریه‌ی کلبرگ و پاسخ گاندی
مردی همسرش به‌شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران‌قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می‌فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه فقط آنچه که می‌خوری مال توست

داستان کوتاه فقط آنچه که می‌خوری مال توست
گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان می‌گفتند. او شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت. روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.»
دنباله‌ی نوشته