داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد

داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشه‌ی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خانه از پای بست ویران است

داستان کوتاه خانه از پای بست ویران است
سعدی می‌گوید: در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم، ناگاه جوانی به مسجد آمد و گفت: در میان شما چه کسی فارسی می‌داند؟ همه‌ی حاضران اشاره به من کردند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مرگ پرخور و زنده ماندن ضعیف

داستان کوتاه مرگ پرخور و زنده ماندن ضعیف
دو درویش خراسانی مُلازم صحبت یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هر آن کس که دندان دهد نان دهد

داستان کوتاه هر آن کس که دندان دهد نان دهد
مردی دارای فرزندی شد. پس از دندان درآوردن فرزند، پدر دچار غم و اندوه شد که از کجا نان و غذا برای او تهیه کنم؟ اگر هم او را به‌حال خود رها کنم، از جوانمردی به‌دور است.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پند بازرگان به خاموشی و سکوت

داستان کوتاه پند بازرگان به خاموشی و سکوت
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایده‌ی این مطلع گردانی.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه موذن زشت‌آواز که در کافرستان بانگ نماز داد

داستان کوتاه موذن زشت‌آواز که در کافرستان بانگ نماز داد
شخصی بدآواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفته‌ی صوت خود در محله‌ی کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند، شتابان نزد او رفتند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خانه‌ی دوستان بروب و در دشمنان مکوب

داستان کوتاه خانه‌ی دوستان بروب و در دشمنان مکوب
درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه‌ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که: من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بیطاری از خر کور یاد گرفته

داستان کوتاه بیطاری از خر کور یاد گرفته
بیطاری بود که کارش بیشتر معالجه‌ی چشم خر بود. هرگاه خری مبتلا به چشم درد می‌شد و از چشمش آب می‌ریخت، او را پیش بیطار می‌بردند. او هم بلافاصله میلی در چشم خر می‌کشید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چشم تنگ دنیادوست را، یا قناعت پر کند یا خاک گور

داستان کوتاه چشم تنگ دنیادوست را، یا قناعت پر کند یا خاک گور
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بنده‌ی خدمتکار. شبی در جزیره‌ی کیش مرا به حجره‌ی خویش در‌آورد. همه شب نیارمید از سخن‌های پریشان گفتن که...
دنباله‌ی نوشته