رییس یک کارخانهی بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید: روز دوشنبه، حدود ساعت ۷ غروب، ستارهی دنبالهدار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیدهای هر ۷۸ سال یکبار تکرار میشود...
مردى مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد. هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسایل او را چک کرد. یک مجسمه دید و از او پرسید: این چیه؟! مرد گفت: شکل سوالت اشتباهه آقا. بپرس این کیه.
مردی در دهکدهی شیوانا زندگی میکرد که علاقهی شدیدی به پریدن داشت. او هر روز از ارتفاع پنج متری روی زمین میپرید و هیچ اتفاقی برای او نمیافتاد. او هرگاه میخواست از ارتفاع بهسمت پایین بپرد...
باغبان گوشهی حیاط مدرسه نشسته و به نقطهای خیره شده بود. آنقدر غمگین بود که شیوانا را که از مقابلش میگذشت ندید و حتی صدایش را که به او سلام کرد نشنید. شیوانا که کمتر باغبان را اینگونه غمگین دیده بود...
مرد برنجفروشی بود که به درسهای شیوانا بسیار علاقه داشت. اما بهخاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و شبها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد.
هر وقت بابام میدید لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاقم، میگفت: چرا اسراف؟ چرا هدر دادن انرژی؟ آب چکه میکرد، میگفت: اسراف حرامه. اتاقم که بههم ریخته بود، میگفت: تمیز و منظم باش.
چوپانی مشغول چراندن گلهی گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکلهی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جادههای خاکی پیدا شد. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان بود.
باران بهشدت میبارید و مرد در حالی که ماشین خود را در جاده پیش میراند، ناگهان تعادل اتومبیل بههم خورد و از نردههای کنار جاده به سمت خارج منحرف شد. از حسن امر، ماشین صدمهای ندید.
در یک دزدی بانک در شهر گوانگژو چین دزد فریاد کشید: «همهی شما در بانک، حرکت نکنید. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد.» همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند.