داستان کوتاه درس طوفان به پهلوان جوان

داستان کوتاه درس طوفان به پهلوان جوان
در زمان‌های قدیم، پهلوان جوانی بود که به زور بازو و قدرت بدنی‌اش بسیار مغرور بود. او معتقد بود که قدرت یعنی «هرگز خم نشدن» و همیشه مثل سنگ ایستادن.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه

داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه
آقای سالیوان مرد فقیری بود و برادری به‌نام جاناتان داشت که اخیرا شهردار شده بود. روزی خانم آقای سالیوان از روی نداری و بی‌چیزی به او گفت که پیش برادرش برود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه استخدام فروشنده برای مغازه‌ی کفش‌فروشی

داستان کوتاه استخدام فروشنده برای مغازه‌ی کفش‌فروشی
صاحب یک مغازه‌ی کفش‌فروشی یک فروشنده نیاز داشت. او برای پیدا کردن یک فروشنده‌ی خوب، در روزنامه آگهی داد. کاندیداها و متقاضیان زیادی آمدند، اما هیچ‌کدام از آن‌ها نتوانستند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چیدن پشم قوچ‌ها یا کندن پوست بره‌ها

داستان کوتاه چیدن پشم قوچ‌ها یا کندن پوست بره‌ها
می‌گویند اسعد پاشا والی دمشق میان سال‌های ۱۷۴۳ تا ۱۷۵۷ میلادی، به‌سبب کمبود شدید خزانه‌ی ولایت نیازمند پول شد. اطرافیانش پیشنهاد کردند که بر بافندگان دمشق مالیات تازه‌ای وضع کند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه جورج واشینگتن و سررفتگر

داستان کوتاه جورج واشینگتن و سررفتگر
جورج واشینگتن نخستین رئیس­ جمهور آمریکا، یک روز در حالی که سوار اسب بود، از خیابانی می‌گذشت. در گوشه‌ی خیابان، سه رفتگر با زحمت زیاد سعی می‌کردند تیری بزرگ را بلند کنند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه جاسوسی در یوگوسلاوی

داستان کوتاه جاسوسی در یوگوسلاوی
در یوگسلاوی رسم بود که دانشجویان خارجی پس از فراغت از تحصیل به دیدار رهبر آن زمان یوگسلاوی برده می‌شدند و او برای‌شان سخنرانی می‌کرد. مطابق همین رسم ما را هم به دیدار مارشال تیتو بردند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نشان و گاو وحشی

داستان کوتاه نشان و گاو وحشی
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس آمریکا می‌رود و به صاحب سالخورده‌ی آن می‌گوید: باید دامداری‌ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه برای ۲۵ دلار متشکرم

داستان کوتاه برای ۲۵ دلار متشکرم
یک باور را وارد شغل اولم کردم که مطمئنا مرا به دردسر می‌انداخت: همه باید مرا دوست داشته باشند. البته این باور دو اشتباه داشت؛ یک «همه» و دیگری «همیشه». وقتی شروع به فروشندگی کردم...
دنباله‌ی نوشته