داستان کوتاه لیوان آب و مشکلات زندگی

داستان کوتاه لیوان آب و مشکلات زندگی
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: پنجاه گرم، صد گرم و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بالا نرو خطرناکه

داستان کوتاه بالا نرو خطرناکه
سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به‌خاطر کارهای اضافه، بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. او که بسیار خسته بود به خودش گفت: تا اتوبوس بیاید، کمی بخوابم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ماهی‌های قرمز

داستان کوتاه ماهی‌های قرمز
احد بلوموف رییس شعبه‌ی یکی از بانک‌های شهر دوشنبه برخلاف اکثر مردم شهر و حتی اعضای خانواده‌اش که از آمدن عید نوروز خوشحال بودند، خوشحال که نبود هیچ، کاملا هم ناراحت نشان می‌داد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مرغابی هستید یا عقاب؟

داستان کوتاه مرغابی هستید یا عقاب؟
وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی بیابید شانس به شما روی آورده است.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه احترام شیرینی‌فروش به مشتری فقیر

داستان کوتاه احترام شیرینی‌فروش به مشتری فقیر
در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به‌خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شرط‌بندی پیرمرد باهوش

داستان کوتاه شرط‌بندی پیرمرد باهوش
روزی یکی از ماموران اداره‌ی مالیات در آمریکا متوجه می‌شود که پیرمردی، گردش مالی بسیار بالا و زندگی اشرافی دارد ولی هیچ مالیاتی پرداخت نمی‌کند! بنابراین مامور اداره‌ی مالیات تصمیم می‌گیرد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی

داستان کوتاه تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی
یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود! از مکزیکى پرسید: چه‌قدر طول کشید که این چند تا رو بگیرى؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کشاورز نمونه

داستان کوتاه کشاورز نمونه
یکی از کشاورزان منطقه‌ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه‌ی بهترین غله را به‌‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شرط ازدواج با دختر زیباروی کشاورز

داستان کوتاه شرط ازدواج با دختر زیباروی کشاورز
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود؛ نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پیرمرد کشاورز و پسر زندانی

داستان کوتاه پیرمرد کشاورز و پسر زندانی
پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه‌ی سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود.
دنباله‌ی نوشته