سالها پیش در ایران پادشاهی حکومت میکرد که به اهمیت آموزش و پرورش پی برده بود؛ ولی عیبش این بود که این پادشاه فقط آموزش را برای پسرش که ولیعهد خودش بود، لازم میدانست.
یه سگ خسته وارد حیاط خونهی یه مرد میشه و بهش نگاه میکنه و دم تکون میده. سگه قلاده داشت و مشخص بود که صاحب داره. پیرمرد میبینه سگه خستهست، یکم بهش غذا میده.
در سالهای دههی ۱۹۸۰، یک گروه موسیقی که تعداد زیادی نمایش در سال اجرا میکرد، قراردادی با مفاد متعدد تنظیم کرده بود و برای عقد قرارداد با سالنهای نمایش از آن استفاده میکرد.
روزی روزگاری، مرد تاجری تمام ثروتش را مقداری کالای کمارزش و ارزان خرید تا به یک کشور دور ببرد، به این امید که با این کار سود زیادی بهدست آورد. مرد تاجر بارهایش را در کشتی جاسازی کرد...
برای حاکم الاغ چالاک قشنگی تحفه آوردند. حاضرین به تعریف و توصیف آن پرداختند. ملانصرالدین گفت: من حاضرم سه ماهه به این الاغ کتاب خواندن یاد بدهم. حاکم و حاضرین از شنیدن این سخن تعجب کردند.
ملانصرالدین از کوچهای میگذشت. دو کودک را دید که بر سر زاغی با هم نزاع میکردند و هر یکی از آنها یک بال زاغ را گرفته بهسوی خود میکشید و نزدیک بود حیوان را دو پاره نمایند.
ملانصرالدین کمتر حاضر میشد بهخاطر طلب روزی از خانه خارج شود. روزی زنش به او گفت: از این به بعد اگر همه روزه صبح از خانه بیرون نرفته و تا غروب اقلا بیست دینار نیاوری، به خانه راهت نمیدهم.
روزی قمرالملوک وزیری خوانندهی زن ایرانی (۱۲۸۴ - ۱۳۳۸) سوار بر درشکه بهجایی میرفت. درشکهچی از جلوی قهوهخانهای رد میشود که گرامافونش آهنگی از قمر را پخش میکند.
روزی روزگاری، دزدی طماع که تمام عمرش با دزدیدن اموال مردم اموراتش را گذرانده بود، تصمیم گرفت یک دزدی بزرگ انجام دهد و به خزانهی حاکم دستبرد بزند. او که سالها در کار دزدی تجربه داشت...
یک روز گرم و تابستانی ملانصرالدین در حال استراحت بود و لم داده بود که تق تق در خانه به صدا درآمد. ملا خیلی خسته بود و اصلا نمیخواست بلند شود و در را باز کند. پس با بیمیلی بلند شد و به سمت در رفت.