داستان کوتاه همدلی و مهربانی

داستان کوتاه همدلی و مهربانی
کلاس چهارم بودم. اون موقع رشت زندگی می‌کردیم. شاید حدود ۳۶ سال پیش فکر می‌کنم، سال ۵۶ بود. یه روز سرد زمستانی داشتیم از مدرسه با دوستم جعفرپور برمی‌گشتیم که برف شدید و تندوتیزی می‌اومد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سه پرسش

داستان کوتاه سه پرسش
در روزگاران دور چندین پرسش ذهن پادشاهی را به خود مشغول کرده بود. این‌که اگر می‌دانست چه وقت برای شروع کاری مناسب است، به چه کسی باید بیشتر توجه کند و از چه کسانی باید دوری گزیند و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه به مالت نناز به شبی بند است

داستان کوتاه به مالت نناز به شبی بند است
مردی ثروت زیادی داشت و صاحب قصری مجلل و غلامان و کنیزان بسیاری بود. روزی با خدم و حشم به حمام رفت. وقتی وارد خزینه‌ی حمام شد، غلام مخصوصش قلیان جواهرنشانی را برایش چاق کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پسرک شطرنج‌باز و راهب صومعه

داستان کوتاه پسرک شطرنج‌باز و راهب صومعه
پسرکی به رئیس صومعه گفت: دلم می‌خواهد راهب بشوم، اما در زندگی هیچ چیز یاد نگرفته‌ام. پدرم فقط به من شطرنج یاد داده است که هیچ تاثیری در روشنایی باطن من ندارد. بعضی می‌گویند این بازی‌ها گناه است.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آبراهام لینکلن و خلاقیت

داستان کوتاه آبراهام لینکلن و خلاقیت
آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود و رئیس‌جمهور آمریکا شد. طبعا همه‌ی اشراف‌زادگان سخت برآشفتند و آزرده و خشمگین شدند، و تصادفی نبود که به زودی آبراهام مورد سوء قصد قرار گرفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه یک آدم چقدر زمین می‌خواهد

داستان کوتاه یک آدم چقدر زمین می‌خواهد
سال‌ها قبل، بیشتر مردم کشور روسیه خیلی فقیر بودند، عده‌ی زیادی از آن‌ها با بیچارگی زندگی می‌کردند. گروهی از این آدم‌های فقیر دهقان بودند. از صبح تا شب در مزرعه کار می‌کردند و جان می‌کندند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه فلک همیشه به کام یکی نمی‌گردد

داستان کوتاه فلک همیشه به کام یکی نمی‌گردد
در گذشته بازرگانی ثروتمند در خانه‌ای بزرگ زندگی می‌کرد. روزی از روزها که بازرگان در حیاط خانه‌اش نشسته بود، صدای غلام ویژه‌ی خود را شنید که با ناله می‌گفت: قربان بدبخت شدیم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه یک فوت و یک صبر

داستان کوتاه یک فوت و یک صبر
در گذشته مردی تهیدست با خانواده‌اش زندگی می‌کرد. مرد آن‌قدر فقیر بود که به جز نان و مقداری ماست، غذای دیگری نداشتند. حتی گاهی همان را هم نداشتند و شب‌ها با شکم گرسنه می‌خوابیدند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه تری فاکس ورزشکار کانادایی

داستان کوتاه تری فاکس ورزشکار کانادایی
تری فاکس یک ورزشکار کانادایی بود که پس از موفقیت‌های متعدد در عرصه‌ی ورزش دانشگاهی برای پیوستن به جمع حرفه‌ای‌ها خود را آماده می‌کرد. روزی تری به‌خاطر پا درد شدید به پزشک مراجعه کرد.
دنباله‌ی نوشته