داستان کوتاه آرزوهایی که حرام شدند

داستان کوتاه آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بی‌ارزش بودن رنج‌های ما برای دنیا

داستان کوتاه بی‌ارزش بودن رنج‌های ما برای دنیا
روزی شیوانا از مقابل خانه‌ی مرد ثروتمندی عبور می‌کرد. مرد ثروتمند روی بالکن خانه ایستاده بود و جاده را نگاه می‌کرد. وقتی شیوانا را دید از همان بالای بالکن با صدای بلند گفت: استاد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می‌زدم و برای طرفم شاخ و شونه می‌کشیدم که نابودت می‌کنم! به زمین و زمان می‌کوبمت تا بفهمی با کی درافتادی! زور ندیدی که این‌جوری پول مردم رو بالا می‌کشی و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه روش شناخت شیطان

داستان کوتاه روش شناخت شیطان
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر برنگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی برداشت و به راه افتاد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نردبان کدام دیوار

داستان کوتاه نردبان کدام دیوار
استادکار ماهری در دهکده‌ی شیوانا بود که می‌توانست گاری‌هایی با چرخ‌های محکم و روان بسازد، طوری‌که سال‌ها برای صاحبش بچرخد و مشکلی پیش نیاید. این استاد درودگر...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه جوانمردی پوریای ولی

داستان کوتاه جوانمردی پوریای ولی
هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه‌ای بیرون آمد و قدم در کوچه‌ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چنار در خانه‌اش را نمی‌بیند

داستان کوتاه چنار در خانه‌اش را نمی‌بیند
نقل کرده‌اند دو نفر با هم بسیار صمیمی بودند. یکی از آن‌ها ناچار شد برای درس خواندن به سفر دور و درازی برود. دوست دیگر در شهر خودش، یعنی شهر مرو ماند تا دوستش درسش را بخواند و برگردد.
دنباله‌ی نوشته