داستان کوتاه چارلی چاپلین و سیرک

داستان کوتاه چارلی چاپلین و سیرک
چارلی چاپلین می‌گوید: هنوز سیرک را ندیده بودم، اما عاشق آن بودم. وصف سیرک را خیلی شنیده بودم. پدرم وضع خوبی نداشت، اما با اصرار من حاضر شده بود تا با پول‌هایی که پس‌انداز کرده بود، من را به سیرک ببرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خانه‌ای با پنجره‌های طلایی

داستان کوتاه خانه‌ای با پنجره‌های طلایی
پسر کوچکی در مزرعه‌ای دوردست زندگی می‌کرد. هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی‌خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. هم‌زمان با طلوع خورشید از نرده‌ها بالا می‌رفت تا کمی استراحت کند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه این نیز بگذرد

داستان کوتاه این نیز بگذرد
بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو و کار روزانه‌ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد. ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد.
دنباله‌ی نوشته