ضرب المثل‌های فارسی: حرف م

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف م

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف م» را می‌خوانید.

 

ما از خیک دست برداشته‌ایم، خیک از ما دست بر نمی‌دارد. (یا ما پوستین را ول کردیم، پوستین ما را ول نمی‌کند.) (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار برده می‌شود که خودشان را درگیر از میان برداشتن سختی و گرفتاری‌ای کنند و پس از آن گرفتار آن سختی و گرفتاری شوند. همچنین اگر کسی به امید سودی در کاری دخالت کند و در آن گرفتار شود و اگر کسی به او پند دهد که از خیر این کار بگذر، برای دفاع از خودش این مثل را به‌کار می‌برد. (داستان کوتاه ما از خیک دست برداشته‌ایم، خیک از ما دست بر نمی‌دارد))
ما این ور جوی، تو اون ور جوی، فحش بده فحش بستون، پیراهن یکی شانزده تومنه.
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم - از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم. (حافظ)
(معنی: این ضرب المثل به کسی گفته می‌شود که به او و یا پشتیبانی او نیازمندند و بخواهند او را از این نکته آگاه کنند که پیشامدهای روزگار آنان را وادار به درخواست یاری و پشتیبانی از او کرده است و نمی‌خواهند از جایگاه و مقام او سودجویی کنند.)
ما برای وصل کردن آمدیم - نی برای فصل کردن آمدیم. (مولوی) (معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که بخواهند شیفتگی خود را برای آشتی دادن و بیزاری خویش را برای جدایی دادن نشان دهند.)
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا - گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر. (حافظ) (معنی: هنگامی که ما قلب و نگاه خودمان را به‌دست رنج و گرفتاری سپردیم، بگذار سیل اندوه بیاید و خانه‌ی ما را از بیخ و بُن برکند. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که پیشامدی ناگوار را بیش از اندازه بزرگ برشمرند و تاب آوردن یا بردباری بیشتر از آن را چاره‌ناپذیر به‌شمار آورند.)

ما خود افتادگان مسکینیم - حاجت دام گستریدن نیست. (سعدی) (معنی: این مثل زبان حال کسی است که با افتادگی و فروتنی، ناتوان بودن خویش را به‌زبان می‌آورد و گردن نهادن خود را به آگاهی کسی که در برابر او به توانایی خودی نشان داده است می‌رساند.)
ما را باش که از بز دنبه می‌خواهیم.
ما را چه از این قصه که گاو آمد و خر رفت.
(معنی: این مثل را کسی به‌کار می‌برد که در برابر جابه‌جایی مقام‌ها و بلندپایگان بی‌تفاوت باشد.)

ما رو باش که رو دیوارِ کی یادگاری می‌نویسیم.
ما را هم از این نمد کلاهی است.
(معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که امید دارد از سودی که به‌دست دیگران یا همگان رسیده است بهره‌مند شود.)

ما ز یاران چشم یاری داشتیم - خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم. (حافظ) (معنی: این مثل به‌گونه‌ی گله زمانی به‌کار می‌رود که دوستی آن‌چه را که از وی امید داشته‌اند، انجام نداده باشد و چشمداشت و آرزوی آنان را آن‌گونه که خواست قلبی آنان بوده، برآورده نکرده باشد.)
ما که خوردیم اما نگی یارو خر بود، سیرابیت نپخته بود.
ما که در جهنم هستیم، یک پله هم پایین‌تر.
(معنی: این مثل را کسی به‌کار می‌برد که آلوده به گناه است و آلودگی بیشتر را بی‌ارزش بداند و خویشتن را آماده‌ی پیامدهای آن وانمود نماید.)

ما که رسوای جهانیم غم عالم پشم است. (معنی: این ضرب المثل را بیشتر آدم‌های بی‌بندوباری به‌کار می‌برند که به سرشناس شدن به چیزی که از دیدگاه مردم لغزش و بدی شمرده می‌شود رویگردان هستند و چنین وانمود می‌کنند که به همه چیز پشت پا زده‌اند.)
ما که کافریم کافرتر. (معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که سرزنش بدگویان یا سرشناسی به بدنامی و رسوایی را درباره‌ی خود مهم نداند و با باوری که در درستی راه و روش خود دارد، کار را دنبال کند.)
ما می‌زنیم به گِل می‌خورد، آن‌ها می‌زنند به دل می‌خورد. (معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که در کوشش‌هایی می‌شود، خود را ناکام و شکست خورده، ولی دیگران را کامروا و پیروز می‌داند.)

ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون - او به مطلب‌ها رسید و ما هنوز آواره‌ایم. (معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که بخواهد از کامیابی دوستانی یاد کند که روزی با آنان در راه رسیدن به آرزوهای یکسان گام برداشته است، ولی آنان کامروا شدند و او ناکام مانده است.)
ما هم تون را می‌تابیم، هم بوق را می‌زنیم.
مات بردن. (یا کسی را مات بردن.)
(معنی: به یک نقطه خیره شدن. از شگفت‌زدگی فراوان، هیچ واکنشی نشان ندادن.)
مات و مبهوت شدن. (معنی: بسیار سرگشته و شگفت‌زده شدن.)

ماجرا کردن. (معنی: گفتگوی تند کردن. بگومگوی همراه با درگیری کردن.)
مادر بد بچه‌اش را به خواب شیرین نمی‌تواند ببیند. (معنی: بی‌گمان هر اندازه مادری بد باشد، باز از خواب شیرین فرزندش شاد می‌شود. معنی این مثل بدین‌گونه است که: چه بسا کسانی که به آنان گمان رشک و حسد نمی‌توان برد، به کسان نزدیک خود حسد می‌ورزند. این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار برده می‌شود که به نزدیکان خود که بخت به آنان رو کرده است، رشک می‌برند.)
مادر چه خبر داره که دختر چه هنر داره؟ (معنی: این مثل به کنایه و شوخی زمانی به‌کار می‌رود که مادری از کارهای ناپسند پنهانی دخترش ناآگاه باشد.)
مادر دزد گاهی سینه می‌خورد، گاهی سینه می‌زند. (معنی: مادر یا نزدیکان دزد گاهی گوشت سینه‌ی پرندگان را می‌خورند و گاهی با سینه زدن سوگواری می‌کنند. مادر دزد زمانی که فرزندش از دزدی درآمدی دارد، در آسایش و فراوانی به‌سر می‌برد و چون فرزندش گرفتار زندان یا مرگ شد، باید برای او سوگواری کند.)
مادر را ببین، دختر را بگیر.
مادر را دل سوزد، دایه را دامن. (معنی: دلسوز راستین آدمی کسانی هستند که با او وابستگی و خویشاوندی دارند، نه بیگانگانی که دم از نزدیکی می‌زنند.)
مادر عاشق بی‌عار است. (معنی: عاشق و دلداده‌ی بی‌عار کسی‌ست که بدرفتاری‌های معشوق و دلبر را تاب آورد. مادران بی‌مهری فرزندان خود را نادیده می‌گیرند و مهربانی آنان به فرزندان‌شان هیچ‌گاه کاهش پیدا نمی‌کند.)

مادر کسی را به عزایش نشاندن. (معنی: کسی را کشتن. کسی را کتک زدن. کسی را گوشمالی دادن.)
مادر که نیست با زن پدر باید ساخت. (یا مادر که نباشد باید با زن بابا ساخت.) (معنی: هر چیزی که اصل و بهترین آن در دسترس نباشد، به‌ناچار باید به کمتر از آن خرسند شده و آن را پذیرفت.)
مادرزن خرم کرده، توبره بر سرم کرده. (معنی: این ضرب المثل را به‌شوخی و طنز کسی می‌گوید که از مادرزن خود پندشنوی و پندپذیری دارد و فرمان او به‌کار می‌بندد.)
مادرزنت دوستت داشت. (معنی: به‌گاه آمدی، از خوراک هنوز برای تو چیزی نگه داشته‌اند.)
مادرزنت دوستت نداشت. (معنی: دیر رسیدی، آن‌چه بود خورده‌اند.)

مادرمرده را شیون میاموز.
ماده را غلیظ‌تر کردن.
(معنی: چیزی را بزرگ‌تر از آن‌چه هست نشان دادن.)

مار از پونه بدش میاد، دم لونه‌اش سبز می‌شود. (یا مار از پونه بدش میاد، جلو خونش سبز می‌شه.) (معنی: هرگاه کسی از چیزی یا کسی دیگر، بیزار و رویگردان باشد و همیشه او را جلو چشم خود ببیند، این ضرب المثل به‌کار گرفته می‌شود.)
مار پوست بگذارد، خوی نمی‌گذارد. (یا مار پوست خودش را رها می‌کند، اما خوی خودش را رها نمی‌کند.) (معنی: آدم‌های بدکردار از خوی بد خویش دست‌بردار نیستند. مارها هرچند گاه یک‌بار پوست می‌اندازند و پوست نو جای پوست کهنه‌ی آن‌ها را می‌گیرد.)
مار تا راست نشود، به سوراخ نرود. (یا مار هر کجا کج رود، به لانه‌ی خود راست رود.) (معنی: آدمی باید راستی پیشه کند. آدمی در خانه و خانواده‌ی خود و با نزدیکان و خویشان باید با راستی و درستی رفتار کند.)
مار تا مار نخورد اژدها کی شود؟
مار خاک هر زمینی را خورد، به رنگ آن خاک می‌شود.
(معنی: هرگاه کسی نان و نمک دیگری را می‌خورد یا از سوی دیگری مهربانی دیده و گرامی داشته می‌شود، باید در برابر او نمک‌شناسی کرده و پیمان‌داری کند.)

مار خورده افعی شده. (یا آنقدر مار خورده که افعی شده. یا آنقدر مار خورده تا اژدها شده.) (معنی: به‌اندازه‌ای رنج و سختی کشیده که آدمی کارآزموده و کاردان شده و دیگر چالش‌ها و سختی‌ها نمی‌توانند او را شکست دهند. این ضرب المثل بیشتر برای آدم‌های بد و ستمکار به‌کار برده می‌شود. بدین معنی که به‌اندازه‌ای بدی و ستم کرده که زشتی‌ها بخشی از سرشت او شده‌اند و او به آسانی می‌تواند دست به هر کار نادرستی بزند.)
مار در آستین پروراندن. (معنی: کسی را یاری کردن و از او بدی دیدن. مهربانی به آدم‌های زیان رساننده. آدم پیمان‌شکن یا نمک‌نشناس یا دشمن خطرناکی را ناآگاهانه پروراندن و به او مهربانی و رسیدگی کردن.)
مار را با دست غیر باید گرفت.
مار که پیر شد قورباغه سوارش می‌شود.
(معنی: در روزگار پیری کسانی هستند که آدمی را ارج نمی‌نهند یا او را دست انداخته و خوار می‌شمرند، در حالی که در گذشته او را بزرگ و گرامی می‌داشتند.)
مار که زخمی شد باید از سوراخ بیرون آورد. (معنی: مار زخمی را اگر رها کنند، در پی تلافی‌جویی و کینه‌توزی برخواهد آمد. اگر به دشمن زخمی برسد که کاری نباشد و او را از پای درنیاورد، باید زمان تلافی‌جویی و کینه‌توزی از او گرفته شود.)

مار مرده نگزد. (معنی: آدم‌های ستمکار، سنگدل و هراس‌انگیز پس از مرگ کاری از دست‌شان برنمی‌آید و توانایی آزار رساندن ندارند.)
مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که پیشامدی ناگوار بر سرش آمده و تجربه‌ی تلخی از چیزی دارد و درباره‌ی آن بدگمان و هشیار شده است. کسی که از چیزی زیان دیده، برای همیشه از آن چیز، ترس و هراس دارد. در گذشته خانه‌ها امنیت و روشنایی درستی نداشتند و جانورانی همچون مار و موش به درون آن‌ها راه پیدا می‌کردند. آدم‌ها نیز در تاریک و روشنای خانه، نمی‌توانستند از دور به ناهمسانی ریسمان و مار پی ببرند و می‌ترسیدند. اگر کسی هم دچار مارگزیدگی می‌شد، دیدن هر چیزی از دور که همانند مار بود، حتی ریسمان زمینه‌ساز یادآوری آن رویداد می‌شد و او را دچار ترس و هراس می‌کرد.)
مارگیر را آخرش مار می‌کشه.
ماست به دهانش مایه کرده‌اند.
(معنی: این مثل را برای کسی به‌کار می‌برند که آگاهانه و دانسته از سخن گفتن خودداری می‌کند.)

ماست خور کسی را گرفتن. (معنی: کسی را گیر انداختن.)
ماست که خوردی، کاسه‌اش را زیر سر بگذار. (یا ماست را که خوردی، کاسه‌شو زیر سرت بزار.) (معنی: برخی بر این باورند که ماست خوراکی خواب‌آور است.)
ماست مالی کردن. (معنی: پوشاندن حقیقتی که شاید پدیدآورنده‌ی خشم یا اختلاف میان چند نفر شود، را ماست‌مالی کردن گویند. گاهی برای جلوگیری از درگیری و اختلاف درباره‌ی چالشی، سر و ته آن را به‌هم آورده و ظاهر کار را به‌گونه‌ای درست می‌کنیم که بدون کمبود و کاستی به چشم بیاید. این‌جاست که رخداد را ماست‌مالی کرده‌ایم. (داستان کوتاه ماست‌مالی کردن))
ماست نیستی که انگشتت بزنند.
ماست‌ها را کیسه کردن. (یا ماست‌ها را کیسه کردند.)
(معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که خشم کسی، پدیدآورنده‌ی ترس در دل دیگری شود، به‌گونه‌ای که وی از سر ترس، از کار نادرستی که انجام می‌داده، دست بردارد. این ضرب المثل کنایه از جا خوردن، ترسیدن و حساب کار خود را کردن است. (داستان کوتاه ماست‌ها را کیسه کردن))
ماستی که ترش است از تغارش پیداست. (معنی: چیزی که کم‌ارزش و بی‌کیفیت است، از نمای آن پیداست، هرچند آن را پنهان کنند. همان‌گونه که اگر چیزی آغازش بد و بی‌کیفیت باشد، امیدی به بهبود کیفیت آن نیست، ماستی هم که ترش و بی‌ارزش باشد، از همان ظرفش پیداست و نیازی به پنهان کردن آن نیست. (تغار ظرفی گلی و سفالی است.))
ماش هر آش بودن. (معنی: در همه‌ی کارها و در کار همه دخالت کردن.)

ماشین مشدی ممدلی، نه بوق داره نه صندلی. (معنی: این مثل نام ترانه‌ای است که هرگاه مردم ماشین فرسوده‌ای می‌بینند، زیر لب آن را زمزمه می‌کنند. (داستان کوتاه ماشین مشدی ممدلی، نه بوق داره نه صندلی))
مال بد بیخ ریش صاحبش. (یا بیخ ریش کسی ماندن. یا بیخ گیس کسی ماندن.) (معنی: کالای بد را به فروشنده‌ی آن برمی‌گردانند. چیز بد یا به‌دردنخور همیشه نزد صاحبش می‌ماند و کسی آن را نمی‌پذیرد. این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که بخواهد چیز بد یا به‌دردنخوری را به دیگران ببخشد یا بفروشد؛ ولی دیگران آن را نپذیرند یا نخرند.)
مال به یک جا می‌رود، ایمان به هزار جا.
مال خودم مال خودم، مال مردمم مال خودم.
مال دنیا وبال آخرت است.
مال دوره‌ی گروهبان یکی هیتلر.
(معنی: پیرمرد بودن. این مثل برای کسی که دیدگاه‌ها و اندیشه‌های کهنه و قدیمی دارد به‌کار برده می‌شود.)

مال را به روی صاحبش می‌خرند. (معنی: خریداران به خرید کالا از فروشنده‌ای که خوش‌رو و خوش‌رفتار باشد، بیشتر گرایش دارند.)
مال گرد کردن آسان است و نگاه داشتن دشوار. (معنی: به‌دست آوردن پول و دارایی بیشتر در روزگار جوانی انجام می‌شود که آدمی از نیرو و توان و انگیزه‌ی فراوان برخوردار است، پس کار چندان دشواری نیست. ولی نگهداری پول و دارایی گردآوری شده، بیشتر در روزگار پیری انجام می‌شود که آدمی دیگر آن توانایی گذشته را ندارد، پس نگهداری پول و دارایی، دشوار و همراه با رنج و سختی خواهد بود.)

مال ما گل منار است، مال مردم زیر تغار. (یا مال ما بالای گل مناره، مال مردم زیر تغاره.) (معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که باور دارد مردم کمبودها و کاست‌های او را آشکارا بر زبان می‌آورند و به همه می‌نمایانند و کمبودها و کاست‌های خود را هر جور شده پنهان می‌کنند.)
مال مردم را با مردم باید خورد. (معنی: پولی را که دیگران در آن سهیم هستند، باید میان آنان پخش کرد و بخش هر کسی را داد. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که پول مشترک را برای خود بردارند و سهم شریکان را ندهند.)
مال مرده عقب مرده می‌رود. (معنی: دارایی مرده دارایی بادآورده است که بر باد می‌رود. دارایی مرده وفا نکند، چنان‌که بر صاحبش وفا نکرد.)
مال مفت از عسل شیرین‌تر است. (معنی: هر چیزی که رایگان باشد گواراست.)
مال مفت صرافی ندارد. (معنی: کسی که چیزی را به رایگان دریافت می‌کند، نباید با ریزبینی فراوان در بند کیفیت آن باشد و یا درباره‌ی آن خرده‌گیری کند.)

مال مفت و دل بی‌رحم. (معنی: هرگاه کسی چیزی رایگان و مفت به‌دست آورد، ارزش آن را ندانسته و از آن به درستی بهره نمی‌برد.)
مال ممسک، میراث ظالم است.
مال و منال.
(معنی: دارایی‌ها. خواسته‌ها. دار و ندار. هست و نیست.)

مال وقف است و تعلق به دعاگو دارد. (مصرع نخست: هر کجا قاب پلو جوجو و کوکو دارد.) (معنی: این مثل به طنز و شوخی درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که از راه نامشروع و ناروا به دارایی و پولی چنگ انداخته باشد و آن را شرعی و روا 
مال همه مال است، مال من بیت‌المال. (یا مال همه ماله، مال من بیت‌الماله.) (معنی: این مثل را کسی به‌کار می‌برد که دارایی او را هر جور شده از چنگ او بیرون آورده‌اند و به‌اصطلاح خورده‌اند.)
مال یک جا می‌رود، ایمان هزار جا. (معنی: این مثل برای آدمی دزدزده به‌کار برده می‌شود که بدون اطمینان به کسی یا کسانی بدگمان شده و تهمت بزند.)
مالت را خار کن، خودت را عزیز کن.
ماما آورده را مرده‌شوی می‌برد. (یا ماما آورده را مرده‌شور می‌بره.)
(معنی: آدمی خوی طبیعی را که با آن زاده شده است تا هنگام مرگ نگاه خواهد داشت و دگرگون نخواهد کرد. این ضرب المثل بیشتر برای کسانی کاربرد دارد که از خوی تند یا زشت آنان آسیب یا رنجی به دیگران برسد؛ دیگرانی که دگرگون شدن و بهبود یافتن رفتار و کردار این آدم‌ها را برای همیشه انجام نشدنی بدانند.)
ماما دید زاییدن یادش آمد. (معنی: این مثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که برانگیزنده‌ای زمینه‌ساز یادآوری او شود تا کاری را انجام دهد.)

ماما که دو تا شد، سر بچه کج بیرون می‌آید. (یا ماما که دو تا شد، سر بچه کج درمیاد.) (معنی: کاری که دو یا چند تن سرپرستی انجام آن را بر دوش داشته باشند، به درستی انجام نمی‌شود.)
مامور است و معذور. (معنی: این اصطلاح را کسی به‌کار می‌برد که در کاری از خود اختیاری ندارد و ناچار است تنها فرمان را به انجام برساند.)
ماه درخشنده چو پنهان شود - شب‌پره بازیگر میدان شود.
ماه همیشه زیر ابر پنهان نمی‌ماند. (یا ماه پشت ابر نمی‌ماند.)
(معنی: حقیقت و راستی هرچند دیر، آشکار می‌شود.  حقیقت و راستی هیچ‌گاه پنهان نمی‌ماند و سرانجام نمایان خواهد شد.)

ماهی از سر گنده گردد نی ز دم. (نفس اول راند بر نفس دوم - ماهی از سر گَنده باشد نِی زِ دُم.) (مولوی) (معنی: آب از سرچشمه گل‌آلود می‌شود. فساد در خانواده یا هر سازمانی از بالا آغاز می‌شود. با نگاهی به فرهنگ ترکی حاکم بر زمان زندگی مولوی، به گمان فراوان وی این بیت را از ضرب المثلی ترکی و از دوران عثمانی‌ها برگرفته باشد.)
ماهی بزرگ ماهی کوچک را می‌خورد. (معنی: در طبیعت ناتوان خوراک پرتوان و زورمند می‌شود.)
ماهی به گندش نمی‌ارزد. (معنی: خوبی‌های هر چیز باید بر کاستی‌ها و کمبودهای آن فزونی داشته باشد، تا پسندیده و خواستنی شود. این مثل برای چیزی به‌کار برده می‌شود که با داشتن ارزش‌های فراوان، باز ناپسند و ناخوشایند دیده شود.)

ماهی به دمش رسیده. (معنی: کار به مراحل پایانی خود رسیده است. زمان کار یا چیزی سر آمده است.)
ماهی را نمی‌خواهی دمش را بگیر. (معنی: اگر دوستدار چیزی یا کاری نیستی، با آن به‌گونه‌ای برخورد کن که خودبه‌خود از دست برود. دُم ماهی لغزنده است و نمی‌توان ماهی را از سوی دم به‌دست گرفت؛ از همین روی رها می‌شود و کسی که آن را نمی‌خواهد، به‌خواسته‌ی خود می‌رسد.)

ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. (معنی: هیچ‌گاه برای انجام دادن کار دیر نیست و هر زمان می‌توان دست به‌کار شد.)
ماهی شو برو. (معنی: پرگویی و پرچانگی نکن. خاموش باش.)
ماهی ماهی رو می‌خورد، ماهی‌خوار هر دو را. (معنی: جهان خورنده و خوردنی است و هر آفریده خوراک آفریده‌ای تواناتر از خود می‌شود.)
ماهی و ماست! عزرائیل می‌گوید باز هم تقصیر ماست؟ (یا ماهی و ماست؟ عزرائیل می‌گه بازم تقصیر ماست؟) (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند دیگران را از خوردن دو گونه خوراک ناسازگار با هم باز دارند.)
مایه تیله. (معنی: سرمایه و دارایی. پول و پَله.)
مایه‌ی صد من خمیر ترش است. (یا مایه‌ی نُه من شیر است.) (معنی: بی‌اندازه بدکار، سخن‌چین و دو به‌هم زن است.)
مایه‌ی عیش آدمی شکم است. (مصرع دوم: تا به تدریج می‌رود چه غم است.) (سعدی) (معنی: این مثل را آدم‌های شکم‌باره و پُرخور به‌کار می‌برند، هرچند که از این خوشی سودی نمی‌برند.)
مبادی آلاب داشتن. (مبادی آداب داشتن.) (معنی: پایبند به ادب و هنجارهای رفتاری بودن.)
مبارک خوشگل بود، آبله هم درآورد. (یا احمدک خوشگل بود، آبله هم درآورد.) (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که یا زشت‌روست و یا دارای کمبود و کاستی آشکار است و زشتی یا کمبود و کاستی تازه به آن افزوده شود. در گذشته مبارک از نام‌هایی بوده که به بردگان می‌داده‌اند تا قدم آنان را به فال نیک گیرند، زیرا بردگان سیاه‌پوست بودند و از آفریقا آورده می‌شدند و در نگاه سفیدپوستان زیبایی نداشتند.)
مترس از بلایی که شب در میان است. (معنی: نباید پیشاپیش از گزند و آسیبی هراس داشت، از آن روی که رویدادهای ناگهانی و پیش‌بینی نشده، می‌تواند راه گزند و آسیب را دگرگون کرده و پیش آمدن آن را نشدنی کند.)
مترسک بودن. (یا مترسک سر جالیز بودن.) (معنی: این اصطلاح برای آدم بی‌منش و خارمایه‌ای به‌کار می‌رود که اراده‌ای سست و ناتوان دارد. مترسک پیکره‌ای همانند آدمی ساخته شده از سنگ، چوب یا پارچه است که برای دور کردن جانوران در کشتزار برپا می‌شود.)
مته به خشخاش گذاشتن. (معنی: خرده‌گیری، موشکافی، سختگیری و گیر دادن بیش از اندازه در انجام کاری.)
مثقال نمکه خروار هم نمکه.
مثل آب اماله.
(یا مثل آب اماله رفت وآمد کردن یا آمدن و رفتن.) (معنی: پی در پی و بدون دلیل به‌جایی رفت و آمد کردن. این اصطلاح نشان از این دارد که پس از انجام اماله، آدم حس می‌کند که مایع اماله در روده‌های او می‌گردد. اماله فرو کردن داروی مایع در روده‌ی بزرگ از راه مقعد است.)
مثل آب خوردن بودن. (یا حکم آب خوردن را داشتن. یا حکم آب خوردن را پیدا کردن.) (معنی: بسیار آسان و بدون هیچ سختی و دشواری بودن.)

مثل آب و آتش. (معنی: مانند دو دشمن.)
مثل آب و روغن. (معنی: در هم نیامیختنی.)
مثل آبی که روی آتش ریزند. (معنی: مانند دارویی پرشتاب و کارآمد. همچون گفتاری که زود در شنونده کارگر افتد.)
مثل آتش پاره. (معنی: تند و چابک.)

مثل آتش و پنبه. (معنی: سخت ناسازوار.)
مثل آدم مقوایی. (معنی: بی‌جنبش.)
مثل آستین رنگرز.
مثل آش شله‌قلمکار.
(معنی: آمیخته‌ای از چیزهای نابه‌جا.)

مثل آینه‌ی دق. (معنی: ترش‌رو و اندوهگین.)
مثل ابر بهار. (معنی: این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که برای زمانی دراز سخت گریه کند.)
مثل اجل معلق. (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که کسی که از او بیزار هستند، به ناگاه برسد.)
مثل اشک چشم. (معنی: آب یا روغنی ناب، پاک و روشن.)

مثل انار ترکیدن. (معنی: به سختی به گریه افتادن.)
مثل این‌که آب سرد روی سرم ریختند.
مثل بازار شام. (معنی: این اصطلاح کنایه از جای پررفت‌وآمد، درهم‌وبرهم، بی‌دروپیکر و آشفته است.)
مثل بام غلطان. (معنی: کوته‌بالایی بسیار فربه.)
مثل بچه‌ی آدم.
مثل برج زهرمار. (معنی: این اصطلاح برای کسی به‌کار برده می‌شود که بسیار اخمو و ترشروست و با شنیدن هر سخنی واکنش تند و پرخاشگرانه‌ای از خود نشان می‌دهد، همانند ماری که می‌خواهد نیش بزند و زهر خود را بریزد. در میان برج‌های فلکی برجی به‌نام زهرمار نیست؛ ولی هرگاه کسی بسیار خشمگین می‌شود، به ریشخند می‌گویند انگار برج زهرمار است.)
مثل برگ گل. (معنی: بدن، چهره، بناگوش یا نانی نازک و نرم.)

مثل برق. (معنی: پرشتاب. بسیار شتابان.)
مثل بوقلمون. (معنی: دو رو و رنگ به رنگ. آن‌که بر یک خو نباشد.)
مثل بید لرزیدن. (معنی: سخت لرزان. این مثل کنایه از ترس بسیار و لرزش بدن دارد. همان‌گونه که درخت بید با وزش نسیمی آرام به لرزه می‌افتد، کسی که به سختی ترسیده باشد نیز کنترل خود را  از دست داده و به لرزه می‌افتد.)

مثل بیل. (معنی: ناخنی ناگرفته و دراز.)
مثل پالان خر دجال است. (معنی: این ضرب المثل را برای کارهایی که انجام‌شان به درازا کشیده و هیچ‌گاه به انجام نمی‌رسند به‌کار می‌برند. (داستان: گویند دجال را خری است بی‌پالان و او هر روز برای خروج خود پالانی برای آن بدوزد و هر شب دوخته‌ها به‌خودی خود بشکافد یا خود دجال هر صبح دوخته‌ی خود را می‌شکافد. این عمل نشان از آن دارد که هنوز زمان خروج و قیامت فرا نرسیده است. به‌باور مردم خروج دجال از نشانه‌های ظهور است.))

مثل پوست کرگدن. (معنی: بسیار سخت.)
مثل پنجه‌ی آفتاب. (معنی: بسیار زیبا و دلربا.)
مَثَل پیرایه‌ی زبان است.

مثل ترقه پریدن. (معنی: ناگهان خشمگین و آتشی شدن.)
مثل تُنگ بلور. (معنی: تنی سفید با فربهی اندازه.)
مثل تُنگ طلا. (معنی: تنی با اندامی اندازه. طالبی یا گرمکی خوب.)
مثل توبره‌ی گداها. (معنی: آمیخته‌ای از چیزهای گوناگون.)

مثل جاروب فراشی. (معنی: سبیلی دراز و کلفت.)
مثل جوالدوز. (معنی: مویی درشت و زبر.)
مثل جوجه‌ی مرغ. (معنی: لرزان.)

مثل جن بو داده. (معنی: این اصطلاح برای آدم زبل و زرنگی به‌کار برده می‌شود که هر کاری از دستش برمی‌آید.)
مثل جن و بسم‌الله. (معنی: دو چیز یا دو کس که هرگز به هم نزدیک نشوند و از یکدیگر فراری باشند.)

مثل چرم همدان. (معنی: نان شب مانده و بیات.)
مثل خاله سوسکه. (معنی: دختری خرد چادر کرده. دختر کوچک چادر پوشیده.)

مثل خر افسار گسیخته. (معنی: کسی که سرزده و بدون اجازه به درون جایی برود.)
مثل خر دجال. (معنی: آن‌که زمان رفتن، گروهی پرهیاهو به‌دنبال دارد.)
مثل خر در گل ماندن. (یا مثل خر در گل واماندن.) (معنی: درمانده و ناتوان شدن. از پس انجام کاری برنیامدن. گرفتار شدن در سختی‌ها و ناتوانی در برابر از میان برداشتن آن‌ها. این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که در انجام کاری فرومانده و توان انجام آن را نداشته باشد.)
مثل خر میان ده. (معنی: آن‌که همه کس برای کار بی‌مزد پیش او بیایند.)
مثل خرچنگ قورباغه. (معنی: خطی بد.)

مثل خرس تیر خورده. (معنی: بسیار برآشفته و خشمگین.)
مثل خروس جنگی. (معنی: آن‌که برای جنگ با همه کس آماده است.)
مثل خط میر. (معنی: خط یا هر چیز خوب.)

مثل دسته گل. (معنی: کودکی پاکیزه.)
مثل دکان سمساری.
مثل دندان فیل.
(معنی: دندانی بزرگ.)
مثل دو اسب کالسکه. (یا مثل دو اسب درشکه. یا مثل دو اسب گاری.) (معنی: مانند دو تن همراه و همانند هم.)
مثل دیوار گوشتی. (معنی: چرک‌آلود. آن‌چه جلو دیدن چیزهای آن سوی خویش را بگرید.)

مثل ریش بز. (معنی: ریشی کوتاه و سر تیز.)
مثل زالو. (معنی: چسبنده و سمج.)
مثل زانوی شتر. (معنی: پینه بسته و زبر.)
مثل زن آبستن. (معنی: کندرو.)
مثل زهر هلاهل. (معنی: بی‌اندازه تلخ.)
مثل سگ پاچه‌ی همه را گرفتن. (یا مثل سگ پاشنه‌ی همه را گرفتن.) (معنی: به همه بد و دشنام گفتن.)

مثل سگ پشیمان است. (یا مثل سگ پشیمونه.) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی از روی ناآگاهی، ساده‌انگاری یا آزمندی، از کار خود سخت پشیمان شود. (داستان کوتاه مثل سگ پشیمان است))
مثل سگ ترسیدن. (معنی: ترس و هراس فراوان از کسی یا چیزی.).
مثل سگ جان کندن.
(معنی: بسیار رنج بردن.)
مثل سگ حسن دله. (معنی: آن‌که بی‌خود و بی‌بهانه به هر خانه‌ای رود. آن‌که به هر جا سرک می‌کشد و در هر کاری دخالت می‌کند.)
مثل سگ دهان بسته. (معنی: آن‌که روزه گیرد و غیبت و گناهان دیگر کند.)

مثل سگ قحط و انبان آرد.
مثل سگ لاس.
(معنی: چاپلوس، چرب‌زبان و زبان‌باز.)

مثل سگ و گربه به هم پریدن. (یا مثل سگ و گربه به جان هم افتادن.) (معنی: ناسازگاری، درگیری، کشمکش و زدوخورد همیشگی میان دو تن؛ مانند کسانی که دشمنی دیرینه با هم دارند.
مثل سگ هار. (معنی: همیشه خشمگین. هموار آزار دهنده و دشنام گوینده.)
مثل سنگ پا. (معنی: درشت، زبر و بی‌شرم.)
مثل سیب سرخ. (معنی: گونه‌ی سرخ.)

مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند. (معنی: این مثل برای دو چیز یا دو تن که همانندی و همسانی بسیاری با هم دارند، به‌کار برده می‌شود.)
مثل سیر و سرکه دل جوشیدن. (معنی: بی‌اندازه نگران بودن.)

مثل شاخ شمشاد. (معنی: بلندبالا و زیبا.)
مثل شاش موش. (معنی: آبی رنگ.)
مثل شاه موشان. (یا مثل شاه موشان نشسته.) (معنی: کوچک پیکر و با ادب نشسته.)
مثل شپش لحاف کهنه. (معنی: بسیار به ستوه آورنده.)
مثل شتری که به نعل‌بند نگاه کند. (معنی: نگاهی خشمگین داشتن.)
مثل شمر ذی الجوشن. (معنی: بسیار سنگدل.)

مثل شیر برنج. (معنی: شل و وارفته و بی‌نمک.)
مثل شیر مادر. (معنی: روا، حلال و پاک.)
مثل طفلان مسلم. (معنی: بی‌کس، دورافتاده و ستمدیده.)
مثل عقرب زیر حصیر. (معنی: در پنهان آزاردهنده.)

مثل عنق منکسره. (معنی: بدخو، تندخو و ترش‌رو.)
مثل عوج بن عنق. (معنی: با قدی بسیار بلند.)
مثل غول بیابانی. (معنی: بسیار بلند قد.)
مثل فیل و چکش. (معنی: باید همشه به سرش بزنند، زیرا با کمترین سستی به خوی و منش پیشین بازمی‌گردد.)
مثل قاشق نشسته. (معنی: دختر یا پسری بی‌شرم که پاسخ همه را بدهد.)

مثل قالی کرمانه. (معنی: هر چه سن فرش کرمان بیشتر شود و هر چه بیشتر پا بخورد، رنگ و روی خود را بیشتر نشان می‌دهد و دلپسندتر می‌شود. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که هر چه سن‌شان بالاتر می‌رود، زیباتر و خوش‌بر و روتر می‌شوند و خواهان بیشتری پیدا می‌کنند.)
مثل کارد و خیار. (معنی: مانند دو دشمن.)
مثل کارد و پنیر. (معنی: دو تن بی‌اندازه دشمن یکدیگر.)
مثل کاروانسرا. (معنی: خانه‌ای که همه کس بدون اجازه و بی‌سروسامان به آن بیایند و بروند.)
مثل کاسه‌ی خون. (معنی: چشمی سخت سرخ شده.)

مثل کبک سرش را زیر برف کرده. (یا کبک است، سرش را زیر برف می‌کند.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که کاری نادرست انجام دهد و بر این گمان باشد که دیگران از کار نادرست او آگاهی ندارند؛ بدین‌گونه خود را گول زده و دیگران را نابینا می‌انگارد. می‌گویند کبک در زمان ترس سرش را زیر برف می‌کند و با خود می‌پندارد چون من دیگران را نمی‌بینم، پس دیگران نیز من را نمی‌بینند.)
مثل کرم پیله. (معنی: کفن بر تن خود تننده.)
مثل کشکول عزرائیل. (معنی: قایق یا کشتی یا اتومبیل شکسته و خطرناک.)
مثل کف دست. (معنی: هموار. سراسر تاراج شده.)

مثل کلاه قجرها نه آستر دارد نه رویه.
مثل کنیز ملا باقر. (یا مثل کنیز حاج باقر.) (معنی: این اصطلاح برای آدم بدخو، غرغرو و کسی که همیشه ناخشنود است و همواره نق می‌زند، به‌کار برده می‌شود.)
مثل گاو حاج میرزا آقاسی. (مثل گوساله‌ی مادر حسن.) (معنی: آن‌که بی‌اجازه به هر خانه می‌رود.)
مثل گدای سامره. (معنی: این اصطلاح از گداهای شهر سامره در کشور عراق کنونی که در گذشته با پررویی، پافشاری و یکدندگی از دیگران گدایی می‌کردند، گرفته شده است.)
مثل گربه به روی کسی براق شدن. (معنی: با خشم به‌سوی کسی نگریستن و گردن افراختن.)
مثل گربه‌ی دزد. (معنی: ترسان و هراسناک.)
مثل گوشت قربانی. (معنی: چیزی که هر کس بخشی از آن را ببرد.)
مثل گوشت گاو. (معنی: کسی که زود رام نگردد. زود گردن ننهد. دیر فریب خورد. پند نپذیرد. چیزی که دیر بپزد.)

مثل لانه‌ی زنبور. (معنی: سوراخ سوراخ.)
مثل لب شتر. (معنی: کلفت.)
مثل لته‌ی حیض. (معنی: رسوا و بدنام.)
مثل لنگه کفش کهنه. (معنی: گوشت یا بادنجان خوب نپخته.)
مثل لولو خرخره. (یا لولو خُرخُره یا لولو خورخوره.) (معنی: دیوی خیالی که بزرگ‌ترها با آن بچه‌ها را می‌ترسانند.)
مثل مادر وهب. (معنی: زنی جنگاور.)

مثل مار خوش خط و خال. (معنی: کسی که ظاهری خوب، خوش‌رنگ و فریبنده، ولی درونی پلید و زشت دارد.)
مثل مار دم کوفته. (یا مثل مار سر کوفته.) (معنی: از درد پیچان.)
مثل مار زخم خورده. (معنی: کینه‌جو.)
مثل مارگزیده. (معنی: از درد بر خود پیچان.)

مثل ماست. (معنی: شل و وارفته و ناتوان.)
مثل ماه شب چهارده. (معنی: چهره‌ای بسیار نیکو.)
مثل مربای الو. (معنی: شل و ول و بی‌حال. همچنین کسی که جایگاهی برتر دارد و در جایی جدا و تنها نشسته.)
مثل مرده‌ی از گور گریخته.
مثل مرده‌ی متحرک.
(معنی: سخت ناتوان و سست.)

مثل مرغ سرکنده. (معنی: سخت نگران، پریشان و دلواپس.)
مثل مور و ملخ. (معنی: شماری بسیار.)
مثل موش آب کشیده. (معنی: سراپا خیس شدن با جامه، در زیر باران یا افتادن در آب.)
مثل موش روی قالب صابون. (معنی: به شوخی بسیار با ادب نشسته.)

مثل میخ طویله‌ی پای خروس. (معنی: قدی بسیار کوتاه.)
مثل نردبان دزدها. (معنی: بلندبالا و باریک.)
مثل نی قلیان. (معنی: باریک و لاغر.)
مثل هلوی پوست کنده. (معنی: چهره یا تنی سرخ و سفید و تازه و تر.)
مثل یابو. (معنی: آن‌که که سرش را پیش انداخته و می‌رود و زیر پا و پیش روی خود را نگاه نمی‌کند.)
مثل یاقوت. (معنی: شراب سرخ. لب سرخ. انگور سرخ. اشک سرخ.)
مثل یخ. (معنی: دارای بدنی سرد، افسرده و گفتاری بی‌نمک.)
مثل یخچال. (معنی: جایی سرد. دهانی یا گفتاری که نمک و گرمی ندارد.)

مثنوی هفتاد من کاغذ شود. (مصرع نخست: گر بگویم شرح آن بی‌حد شود.) (مولوی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که بازگو کردن داستان یا رویدادی بلند را در نوشته‌ای نشدنی بدانند.)
مجنب که گنجی. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که کسی با انگیزه‌ی رسیدن به خواسته‌های خود، با زورگویی، باج‌گیری و بهانه‌تراشی‌های نابخردانه و بی‌سروته، کمبودهای جسمانی یا بیماری‌های دیگری را دستاویز کرده و بخواهد او را کیفر و جریمه کند. (داستان کوتاه مجنب که گنجی))
مجیز کسی را گفتن. (معنی: چاپلوسی کسی را کردن.)
مچ کسی را گرفتن. (معنی: گیر انداختن. دستگیر کردن غافل‌گیرانه‌ی کسی. دیدن کسی در هنگام انجام کار نادرست یا کاری که نمی‌خواسته دیگران از آن آگاه شوند.)
محبت در چشم است. (معنی: دیدن دوستان و خویشاوندان همواره مهر آنان را در دل آدمی تازه می‌کند.)
محبت دو سر دارد. (معنی: دوستی و عشق یک‌سویه نمی‌شود. این مثل بیشتر برای کسی به‌کار می‌رود که به او مهر می‌ورزند، ولی او واکنش درخوری از خود نشان نمی‌دهد.)

محل سگ نگذاشتن. (یا محل سگ به کسی نگذاشتن. یا اعتنای سگ به کسی نکردن.) (معنی: بی‌محلی و رویگردانی بیش از اندازه از کسی. کسی را نادیده گرفتن. کسی را بی‌ارزش و خوار شمردن.)
محنت‌زده را ز هر طرف سنگ آید. (معنی: این مثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که برای رنج کشیده‌ای پیشامدهای ناگوار دیگری پیاپی رخ دهد.)
مخ جوش آوردن. (معنی: از خشم یا گرمای بسیار، خسته و کلافه شدن.)
مخ زدن. (یا مخ کسی را زدن.) (معنی: کسی را با چرب‌زبانی و زبان‌بازی فریفتن. با زبان‌بازی در پی دوستی با دیگری بودن.)

مدتی این مثنوی تاخیر شد - مهلتی بایست تا خون شیر شد. (مولوی) (معنی: معنی هر دو مصرع که هر دو نیز مثل هستند بدین گونه است: در سرودن مثنوی چندی درنگ افتاد، زیرا برای دگرگونی مهربانی‌های خام (خون) به شناخت و بینش‌مندی ناب (شیر) و آمادگی روحی، زمان نیاز بود. مثل مصرع دوم: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند درنگ و دیر کردن در انجام کاری را درست نشان دهند و چنین وانمود کنند که گذشت زمان برای رسیدن به آمادگی چاره‌ناپذیر بوده است.)
مدعی که برای مدعی قرآن نمی‌خواند. (معنی: دشمنان به ستایش یکدیگر نمی‌پردازند و دست از دشمنی هم برنمی‌دارند.)
مدینه گفتی و کردی کبابم. (مصرع نخست: ربود اسم مدینه صبر و تابم.) (معنی: این ضرب المثل افسوس کسی‌ست که به‌یاد گذشته‌ی از دست رفته افتاده و یاد خوب یا بد چیزی یا کسی برایش زنده شود.)
مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. (مصرع نخست: امیدوار بود آدمی به خیر کسان.) (معنی: از تو هیچ خیری به ما نخواهد رسید، پس دست کم برای‌مان دردسر درست نکن. اگر سودی نمی‌رسانی، دست کم زیان هم نرسان. (داستان کوتاه مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان))
مرد آنست که در کشاکش دهر - سنگ زیرین آسیا باشد. (سعدی)

مرد اگر دارد هنر گو پاره باشد آستینش.
مرد باید که در کشاکش دهر - سنگ زیرین آسیا باشد. (سعدی)
(معنی: آدمی باید رنج‌ها، دشواری‌ها و گرفتاری‌های زندگی را تاب آورد و بار سختی‌های زمانه را به‌دوش بکشد و خم به ابرو نیاورد.)

مرد باید که گیرد اندر گوش - ور نبشته است پند به دیوار. (سعدی) (معنی: آدمی باید پند و اندرز نیکو را از همه کس بپذیرد و به‌کار بندد و به گوینده‌ی آن کاری نداشته باشد که کیست.)
مرد باید نصف سرش را شانه کند، نصفش را نکند. (معنی: مرد باید بامدادان شتابان خود را به‌سر کار خود برساند. زمان شانه کردن موی سر بامداد است. این مثل همچون پند برای کسانی که سحرخیز نیستند به‌کار می‌رود.)
مرد چهل ساله تازه اول چل چلیش است. (یا مرد چهل ساله تازه اول چلچلیشه.) (معنی: مرد در چهل سالگی هنوز جوان است و به زنان گرایش دارد. چل چلی یا چلچلی به‌معنی دیوانگی، خل‌بازی، خوشگذرانی و هوس‌بازی‌ست.)
مرد دو زنه جاش تو مسجده. (معنی: زیرا نزد هیچ‌کدام آسایش و آرامش ندارد. زیرا نزد هیچ‌کدام ارج و ارزشی ندارد.)
مرد را باید دست به پشتش بزنی، خاک بلند بشه. (معنی: مرد باید کاری و کوشا باشد.)
مرد رود است و زن رودبند. (معنی: سرمایه‌ی مرد مانند یک رود است و زن باید مانند یک رودبند این سرمایه را نگهداری کند. این ضرب المثل پند و اندرزی‌ست به تازه‌عروس‌ها تا ارزش سرمایه‌های زندگی خود را بدانند.)
مرد کاری و زن کاری، تا بگردد روزگاری. (یا زن کاری، مرد کاری، تا بگردد روزگاری.) (معنی: مرد و زن هر یک باید به اندازه‌ی خویش کارهای خانواده را بر دوش گرفته و انجام دهند تا زندگی به‌خوبی بگذرد.)
مرد میدان بودن. (معنی: پهلوان بودن. مرد پیکار بودن. پای کار بودن.)
مردن هم حوصله می‌خواهد. (معنی: این ضرب المثل بیشتر زمانی به‌کار می‌رود که کسی بی‌انگیزگی و دل‌سردی گذرای خود را برای انجام کاری که از او خواسته‌اند نشان دهد.)
مرده را که به حال خود گذاری، کفن خویش بیالاید. (معنی: باید بر کار همه سرپرستی و بازبینی داشت، زیرا کسانی که گمان نمی‌رود کار بدی انجام دهند، با داشتن آزادی در پی سوءاستفاده برمی‌آیند و به خرابکاری می‌پردازند.)

مرده را که رو بدهی به کفنش خرابی می‌کند. (یا مرده را رو که بدی به کفن خودش می‌رینه.) (معنی: اگر به آدم کم‌ظرفیت ارزش داده شود، بسیارخواه و پررو می‌شود.)
مرده زنده کردن پیشکش، کاری کن زنده‌ها نمیرند. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که از امید بازسازی و درست کردن چیزی را ندارند، ولی به این دلخوش کرده‌اند که او زمینه‌ساز نابودی چیزی نشود.)
مرده شورتو ببرن. (معنی: مرده شور یا مرده‌شوی کسی‌ست که کارش شستشو و غسل کردن مرده است. هرگاه کسی بسیار خشمگین باشد، این اصطلاح را برای نفرین کردن دیگری به‌کار می‌برد. بدین معنی که امیدوارم بمیری و مرده‌شوی تو را بشوید.)
مرده‌شوی ضامن بهشت و دوزخ نیست. (معنی: کارگزار یا کارگر مسئولیتی در برابر برآیند و سرانجام کار خود ندارند.)
مرده که رفت گورستان بازنمی‌گردد. (معنی: گاهی برای چیزی یا کسی که از دست رفت، بازگشتی نیست. این مثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که می‌روند و دیگر بازنمی‌گردند و یا به‌دنبال این می‌روند که حال و روز خود را دگرگون کنند، ولی نمی‌توانند به حال و روز پیشین خود بازگردند.)
مرده نمی‌رود به گور، می‌برندش به زور. (معنی: هر جا که ایستادگی نادرست در برابر انجام وظیفه و تکلیفی هست، باید دست به دامان زور شد و آن را شکست.)

مرده هرچند عزیز است نگه نتوان داشت. (مصرع نخست: دل چو افسرده شد از سینه برون باید کرد.) (معنی: به چیزهای از دست رفته که دیگر نیستند، هرچند روزگاری گرامی و دوست‌داشتنی بوده‌اند، نباید دلبستگی داشت و باید آن‌ها را فراموش کرد.)
مردی را پای دار می‌بردند، زنش می‌گفت: یه شلیته گلی برای من بیار.
مردی که خانه نباشد، زنش دختر می‌زاید. (معنی: سرپرستی و پایش خانه و خانواده با مرد است، تا پیشامد ناخواسته‌ای رخ ندهد.)
مردی که نان ندارد یک گز زبان ندارد. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی شوهرانی به‌کار می‌رود که توانایی فراهم کردن نیازمندی‌های زندگی را در خانواده ندارند، ولی خرده‌گیر، بهانه‌گیر، تندخو و بدزبان هستند. گز یکای اندازه‌گیری و برابر با ۲۴ انگشت است.)
مردی گردی چو گرد مردی گردی. (مصرع نخست: کیوان گردی چو گرد مردان گردی.) (مولوی) (معنی: اگر کسی استاد و راهنمایی برای خود برگزیند و در خدمت او دانش، هنر، پیشه و فرزانگی بیاموزد، سرانجام به جایگاه استادی خواهد رسید.)
مردی نبود فتاده را پای زدن - گر دست فتاده ای بگیری مردی. (رودکی) (معنی: جوانمردی آن است که به‌جای آسیب زدن به آدمی ناتوان به او یاری رسانی.)
مردیت بیازمای و آنگه زن کن. (مصرع دوم: دختر منشان به خانه و شیون کن.) (سعدی) (معنی: این مثل به‌گونه‌ی پند به کسانی گفته می‌شود که هنوز آمادگی برای گرداندن زندگی زناشویی پیدا نکرده‌اند و بخواهند آنان را از شتابزدگی در کار ازدواج بازدارند.)

مرغ از قفس پرید. (یا سار از درخت پرید.) (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که کسی که امید داشته‌اند در جایی ماندگار باشد ناگهان از آن‌جا فرار کند، به‌گونه‌ای که دیگر دسترسی بدو شدنی نباشد. این مثل در این بیت شعر کلیم کاشانی هم آمده است: مرغ از قفس پرید و به فانوس شمع سوخت - دل همچنان به سینه گرفتار مانده است. (داستان کوتاه مرغ از قفس پرید))
مرغ بی‌وقت خوان را باید سر برید.
مرغ جایی رود که چینه بود - نه به جایی رود که چی نبود. (سعدی) (معنی: مردم به هر جا که بهره‌مندی باشد روی می‌آورند. چینه خوراک مرغان است.)
مرغ، دُم سوی شهر و سر سوی ده - دم آن مرغ از سر او به. (سنایی) (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند شهرنشینی را بر زندگی و ماندگاری در ده برتر بدانند. در گذشته بهره‌مندی‌هایی که امروز در روستاها به‌ویژه برای آموزش روستازادگان هست فراهم نبود و بهتر بود برای درس خواندن به شهرها بروند.)
مرغ دندانش را داده سبزی گرفته. (معنی: مرغ خانگی همه‌چیزخوار است، ولی سبزی خوراک دلخواه اوست.)
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش. (مصرع نخست: ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال.) (حافظ) (معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که بخواهند بردباری و پایداری را به کسانی که در بندند، سفارش کنند.)
مرغ زیرک که می‌رمید از دام - با همه زیرکی به دام افتاد. (معنی: پرنده‌ی زیرک و باهوشی که همیشه خود را از دام‌ها دور نگاه می‌داشت، این بار با همه‌ی زیرکی و هوشیاری در دام افتاد. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی خود را زرنگ بداند، ولی سرانجام گرفتار شود.)
مرغ صحرا و سنگ بیابان است.
مرغ گرسنه ارزن در خواب می‌بیند.
(معنی: آدم‌های نیازمند و ناکام برای رسیدن به آرزوهای دور و دراز خود خیال‌بافی می‌کنند.)
مرغ هرچند فربه‌تر تخمدانش تنگ‌تر. (معنی: توانگران و سرمایه‌داران هر چه بیشتر بر دارایی خود می‌افزایند، به‌همان اندازه خسیس‌تر می‌شوند.)

مرغ همسایه غاز است. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی به داشته‌هایش احساس خوبی نداشته باشد و گمان کند داشته‌های دیگران بهتر و باارزش‌ترند. غاز بزرگ‌تر و فربه‌تر از مرغ خانگی و ارزش آن هم بیشتر است. (داستان کوتاه مرغ همسایه غاز است))
مرغ هم تخم می‌کنه هم چلغوز.
مرغ همه‌گیر هیچ‌گیر است.
(معنی: کسی که به همه‌چیز آزمند است، از داشتن همه‌ی آن‌ها ناکام خواهد ماند. کسی که بخواهد همه‌ی کارها را با هم انجام دهد، در سامان دادن به همه‌ی آن‌ها شکست خواهد خورد.)

مرغ یک پا دارد. (یا مرغش یک پا دارد.) (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته می‌شود که برای کارهایش بهانه‌هایی نادرست می‌آورد و روی آن نیز پافشاری، یک‌دندگی و لج‌بازی می‌کند. (داستان کوتاه مرغش یک پا دارد))
مرغی که در هواست نباید به سیخ کشید. (معنی: برای کاری که هنوز آغاز نشده و پایان نیافته است، سود و بهره‌ی خیالی نباید برشمرد. این ضرب المثل به کسانی گفته می‌شود که با خیال‌پردازی روی سودهایی که هنوز بدان دست نیافته‌اند، بیهوده امید می‌بندند.)
مرغی که انجیر می‌خورد نوکش کج است. (یا مرغی که انجیر می‌خوره نوکش کجه. یا هر مرغی انجیر نمی‌خوره.) (معنی: انجام کاری بزرگ سزاوار داشتن شایستگی و هنرمندی و ابزار کار در خور است. از چهره و چگونگی رفتار کسی می‌شود پی برد که چه‌کاره است. به گمان برخی این ضرب المثل به نادرستی گفته می‌شود و درست آن «مرغی که نچیر می‌خورد نوکش کج است» درست است. نچیر به‌معنای گوشت است و پرندگان گوشتخواری همچون باز، شاهین و عقاب، نوکی خمیده دارند. آنان برای آن‌که بتوانند گوشت شکار را پاره کنند از نوک کج یا قلاب‌مانندشان بهره می‌برند. حال اگر گنجشکی مدعی باشد که گوشت می‌خورد، اگر به نوکش نگاه کنیم، پی می‌بریم که چه‌کاره است.)

مرغی که تخم طلا می‌کرد، مُرد. (معنی: هنگامی که ستمدیده‌ای تصمیم می‌گیرد دیگر مانند گذشته زیر بار نرفته و باج ندهد، این ضرب المثل را به‌کار می‌برد و می‌گوید: مرغی که تخم طلا می‌کرد، مُرد. (داستان کوتاه مرغی که تخم طلا می‌کرد، مرد))
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی - تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ. (معنی: این ضرب المثل زبان حال کسانی‌ست که مرگ برای‌شان بی‌ارزش است و از آن پذیرا شدن یا به پیشواز رفتن از آن وانمود می‌کنند.)

مرگ برای من، گلابی برای بیمار.
مرگ به انبوه جشن است. (معنی: آسیب یا پیشامد ناگوار که گریبان همگان را بگیرد، رنج و آزار آن دیگر احساس نمی‌شود.)
مرگ به فقیر و غنی نگاه نمی‌کند. (معنی: این ضرب المثل برای توانگران و سرمایه‌دارانی به‌کار می‌رود که چشم به‌راه مرگ نیستند.)
مرگ پیر و جوان نشناسد. (معنی: این مثل برای جوانانی به‌کار برده می‌شود که جوان‌مرگ شده‌اند.)
مرگ چاره ندارد. (معنی: همه چیز چاره دارد جز مرگ. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که سختی‌ها و گرفتاری‌های کاری را ناچیز بدانند و باور داشته باشند که برای آن‌ها راه چاره‌ای هست.)
مرگ حق است برای همسایه. (معنی: مردم زیان، آسیب، رنج و پیشامدهای ناگواری که برای دیگران رخ می‌دهد، را عادی می‌شمرند و به آن اهمیت نمی‌دهند.)
مرگ حق است میراث هم حق. (معنی: ارث بردن حق دینی و شرعی وارثان است.)
مرگ خبر نمی‌کند. (معنی: این ضرب المثل در زمان مرگ‌های بی‌هنگام و ناگهانی به‌کار برده می‌شود.)
مرگ خر عروسی سگ است. (یا مرگ خر عروسی سگه.) (معنی: نیستی و نابودی یکی، زمینه‌ساز ماندگاری زندگی دیگری‌ست. ناکامی یکی زمینه‌ساز شادکامی دیگری‌ست.)

مرگ خوبه اما برای همسایه. (معنی: هر چیز بدی را برای دیگران خواستن. در خطر و زیان دیگران را جلو انداختن.)
مرگ فقرا آوازه ندارد. (یا مرگ فقرا و عیب اغنیا صدا ندارد.) (معنی: از مرگ تهیدستان کسی آگاه نمی‌شود.)

مرگ می‌خواهی برو گیلان. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که در جایگاهی خوب و رویایی بوده و چیزی کم نداشته باشد، ولی بازهم گله‌مند بوده و ناز بکند. برخی بدی آب و هوای گیلان را در گذشته، ریشه‌ی این مثل دانسته‌اند.)
مرگ و مهمان چاره ندارد. (معنی: برای مردم مهمان‌نواز جز پذیرفتن و پذیرایی از مهمان ناخوانده راه دیگری پیدا نمی‌شود.)
مرگ یک بار، شیون هم یک بار. (معنی: هر چه بادا باد. هر چه شد شد. این ضرب المثل برای آدم خسته و ناامیدی به‌کار می‌رود که به ته خط رسیده باشد؛ کسی که آماده است دست به‌کاری بزند که شاید مرگ او را به‌دنبال داشته باش.)
مروارید باشه، غلتون باشه، ارزون باشه. (معنی: این ضرب المثل برای خوش‌پسند و سخت‌پسندی به‌کار می‌رود که بخواهد چیزی همه‌ی خوبی‌ها و زیبایی‌ها را با هم داشته باشد.)
مزد خر چرانی خر دوانی است. (یا مزد خر چرونی خر سواری‌ست.) (معنی: مزد هر کار هماهنگ و هم‌اندازه با جایگاه کار است. کار پست مزدی هماهنگ و هم‌اندازه با خود دارد.)

مزد دست مهتر چس یابو است.
مزن بر سر ناتوان دست زور - که روزی به پایش در افتی چو مور. (سعدی)
مزن بی‌تامل به کاری تو دست.
مزه‌ی دهن کسی را چشیدن. (یا مزه‌ی دهن کسی را فهمیدن. یا مزه‌ی دهن کسی را دانستن.)
(معنی: از گفته‌های کسی به دیدگاه او پی بردن. از سخنان دیگری از خواسته‌ی او سر درآوردن.)

مژدگانی که گربه‌ی ما عابد شد. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که همه‌ی زندگانی خود را با فریبکاری گذرانده‌اند، ولی کوشش می‌کنند تا خود را عابد نشان دهند. (داستان کوتاه مژدگانی که گربه‌ی ما عابد شد))
مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد. (معنی: این ضر المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که هنگام سخن گفتن کسی، شنونده یا شنوندگان به‌خوبی به سخن او گوش نکنند و او از گفتار بازماند. این مثل به‌گونه‌ی گله از شنونده یا هشدار به او به‌کار می‌رود.)
مستی و راستی. (معنی: در زمان مستی خرد، هوش و نیروی دریافت آدمی از کار افتاده و هر چه در دل هست، به درستی و راستی بازگو شده و رازها آشکار می‌شود.)
مسجد جای خوابیدن نیست.
مسجد را نساخته کور عصاش را زد.
(معنی: این ضرب المثل را درباره‌ی سودجویان آزمندی به‌کار می‌برند که پیش‌تر زمینه‌های سوءاستفاده را فراهم آورند و همچنین پیش از حریفان برای خود حقی پدید آورده باشند.)

مسجد گرم و گدا آسوده.
مسجد نساخته گدا درش ایستاده.
مسلمانان در گور و مسلمانی در کتاب.
مشت کسی باز شدن.
(معنی: راز یا دروغ کسی آشکار شدن.)

مشت نمونه‌ی خروار است. (معنی: بخش کمی از هر چیز، می‌تواند بازگوکننده و نشان‌دهنده‌ی کیفیت کلی آن چیز باشد. برای شناخت کل یک چیز، بررسی بخشی از آن می‌تواند راهگشا باشد. مشت پیمانه‌ای از کالایی‌ست که در مشت جای گیرد. خروار نیز یکای وزن در گذشته و برابر باری بوده که بر یک خر می‌گذاشتند و کم‌وبیش برابر صد کیلوگرم بوده است.)
مشتری آخر شب، خونش پای خودش است. (معنی: هرگاه در پایان شب مشتری نیاز به خریدن کالایی از تنها دکان بازمانده پیدا کند، دکان‌دار کالای درخواستی را گران می‌فروشد.)

مشغول الذمه. (معنی: مدیون کسی بودن. این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که حقی از کسی بر گردنش باشد، یا کسی که تعهد خود را انجام نداده و یا کسی که دین خود را نپرداخته است.)
مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که عطار بگوید. (معنی: مُشک راستین آن است که بوی خوشش به بینی برسد، نه آن‌که عطرفروش از بوی خوش آن خوب بگوید. هر چیزی خودش باید ویژگی و سودمندی خود را نشان دهد، نه این‌که دیگران آن را ستایش کنند و از آن خوب بگویند. مُشک ماده‌ی خوشبویی است که از نافه‌ی آهوی ختن نر گرفته می‌شود.)
مشک خالی و پرهیز آب. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که به اصطلاح با توپ تهی به دیگران پرخاش و تندی می‌کند. در گذشت درون بازارها را که آسفالت نبود و مردم بسیاری در آن در آمدورفت بودند و گرد و خاک فراوانی بود، سقاها با مَشک آب می‌پاشیدند و برای این‌که به کسی تراوش نکند، فریاد می‌زدند: «پرهیز آب» تا مردم از سر راه آنان کنار بروند.)
مشکلی نیست که آسان نشود - مرد باید که هراسان نشود. (معنی: چاره‌جویی برای از میان برداشتن سختی‌ها کار دشواری نیست و برای هر سختی و گرفتاری همیشه راه چاره‌ای هست.)
مشو با ناکسان همدم که صحبت را اثر باشد.
مصیبت بود پیری و نیستی. (مصرع نخست: مبادا که در دهر دیراستی.) (فردوسی)
(معنی: این مثل زبان حال کسانی است که در روزگار پیری احسان نیاز می‌کنند.)

معامله با خودی غصه دارد. (یا معامله‌ی خودی غم دارد.) (معنی: دادوستد با خویشاوندان زمینه‌ساز رنجش یکی از دو سو یا هر دو سو می‌شود.)
معامله با غریب، وصلت با خودی. (یا وصلت با خویش، معامله با بیگانه.) (معنی: دادوستد با نزدیکان، آشنایان و دوستان، زمینه‌ساز رنجش و بریدن پیوندهای دوستانه می‌شود. در گذشته ازدواج با خویشاوندن را بر ازدواج با بیگانه برتر دانسته و سفارش می‌کردند. هرچند امروزه دانش پزشکی و ژنتیک ازدواج خویشاوندان نزدیک را ریشه و سرچشمه‌ی بیماری‌هایی همچون نابینایی و ناشنوایی شناسایی کرده و آن را نادرست می‌داند.)
معامله‌ی نقد بوی مشک می‌ده.
معده‌ی جوان سنگ را آب می‌کند.
(معنی: گوارش خوراک‌های سنگین برای جوانان سخت نیست.)

معده‌ی لیز و آب هندوانه.
معرفت خر چیه؟ یا گوز یا جفتک.
معما چو حل گشت آسان شود.
(معنی: این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که رنج‌ها و سخت‌های آدم‌های کوشا و پیگیر را در یافتن راه چاره‌ها یا چیزهایی که شناخت آن‌ها ارزشمند است، نادیده گرفته و دستیابی بدان‌ها را کاری آسان می‌شمرند.)

مغز خر خوردن. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که درباره‌ی نکته‌ای آگاهی نداشته باشد یا از نکته‌ای روشن و آشکار سردرنیاورد یا دیر به آگاهی برسد. (داستان کوتاه مغز خر خوردن))
مفت باشه، کوفت باشه. (معنی: هرگاه کسی به دنبال چیزی رایگان و مفت باشد، هرچند که کیفیت چندانی هم نداشته باشد، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود. همانند کسی به دنبال خوراکی مفت باشد، با اینکه مزه‌ی خوبی هم نداشته باشد. هنگامی که به او می‌گویند چرا این را می‌خوری؟ می‌گوید: مفت باشه، کوفت باشه.)
مفت باشد، گلوله‌ی جفت جفت باشد. (معنی: این ضرب المثل را کسانی به‌کار می‌برند که پذیرای هر چیز مفت و رایگان هستند.)

مفتش می‌دهند سنگش کم است. (معنی: این مثل را هنگامی به‌کار می‌برند که چیزی به رایگان به کسی بدهند و او با منت بپذیرد و اندازه‌ی آن را کم بداند و فزون‌خواهی کند.)
مفرداتش خوبه، اما مرده‌شور ترکیبشو ببره. (یا مفرداتش خوب است، ولی مرده‌شوی ترکیبش را ببرد.) (معنی: تک تک کارها به تنهایی خوب هستند، ولی همگی آن‌ها با هم حرام است و به درد نمی‌خورد. (داستان کوتاه مفرداتش خوب است، ولی مرده‌شوی ترکیبش را ببرد))
مقابله به مثل کردن. (معنی: رفتاری همانند در برابر رفتار دیگری داشتن. بدی یا نیکی کسی را درست به مانند خودش تلافی کردن.)
مقر آوردن. (یا کسی را مقر آوردن.) (معنی: کسی را به اقرار یا گفتن رازهایش واداشتن.)

مکش مادرش همین یکی را دارد. (معنی: این مثل به ریشخند به کسی گفته می‌شود که هنگام جنگ و زدوخورد از روی خشم دیگری را به کشتن تهدید کند.)
مگر پشت شمس العماره لبلبو گفته‌ام؟ (معنی: مگر گناه بزرگی کرده‌ام؟ در گذشته شمس العماره در پشت کاخ‌های شاهان قاجار جای داشته و کسی حق نداشته برای فروش چیزی به‌ویژه چغندر پخته در آن‌جا جار بزند.)
مگر سر آورده‌ای؟ (یا مگه سر آوردی؟) (معنی: زمانی که کسی سرزده نزد دیگران برود و نکته‌ای کم‌ارزش را با شتاب و نگرانی و دستپاچگی بازگو کند و چشمداشت شگفتی از شنوندگان داشته باشد، این اصطلاح به او گفته می‌شود. (داستان کوتاه مگر سر آورده‌ای))
مگر دم آب گرفته‌ای.

مگه شهر هرته. (یا مگر شهر هرت است.) (معنی: اینجا آزاد نیستی که هر کاری دلت بخواهد انجام دهی. این ضرب المثل کنایه از نابسامانی و بیدادگری مردم یا سردمداران یک شهر دارد. شهر هرت جایی‌ست که در آن بی‌سروسامانی و آشفتگی برپاست و در آن نشانی از قانون دیده نمی‌شود.)
مگس به فضله‌ش بشینه تا مورچه‌خورت دنبالش می‌دوه.
مگس پراندن. (یا مگس پرانی.)
(معنی: بیکار ماندن. کسادی و بی‌خریداری بازار.)
مگس چیزی نیست، اما دل را چرکین می‌کند. (معنی: آدم‌های سربار و دست‌وپاگیر یا دشمنان ناتوان و ناخوشایند، توانایی آسیب زدن آن‌چنانی ندارند، ولی بودن‌شان در کنار ما رنجیده‌دلی و آزردگی به‌همراه دارد.)

مگسی شدن. (معنی: خشمگین، نگران و کلافه شدن.)
ملانصرالدین را گفتند چرا این همه گول خوری؟ گفت هیچ گول را دو دفعه خورده‌ام؟ (معنی: آدم دانا فریب کسی را که یک‌بار خورده است، دو بار نمی‌خورد.)
ملانصرالدین صنار می‌گرفت سگ اخته می‌کرد، یک عباسی می‌داد می‌رفت حموم. (یا ملانصرالدین است صد دینار می‌گیرد سگ اخته می‌کند، یک عباسی می‌دهد حمام می‌رود.) (معنی: این ضرب المثل به شوخی و ریشخند به کسی گفته می‌شود که زیان به‌دست آمده از کار و پیشه‌اش، بیشتر از درآمد او باشد.)
ملاخور کردن. (یا چیزی را ملاخور کردن.) (معنی: چیزی را از کسی گرفتن و پس ندادن.)
ملک الموت من نه مهستیم - من یکی پیر زال مهنتیم. (کای مقلموت من نه مهستیم - من یکی زال پیر محنتیم.) (سنایی) (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند خودخواهی آدمی را در برابر گرامی‌ترین کسان خود که به آنان عشق نیز می‌ورزد نشان دهند. (داستان: زنی پیر که در روستای تکاو می‌زیست، دختری به‌نام مهستی داشت که او را بسیار دوست می‌داشت و نسبت به او نهایت محبت را ابراز می‌نمود، تا جایی که همواره خود را پیش‌مرگ دختر می‌خواند. از قضا یک روز که دختر بیمار شده بود و در بستر بیماری بود، یکی از گاوها سرش در دیگ گیر نموده و چون جایی را نمی‌دید، به‌سمت پیرزن که بر بالین دختر نشسته بود می‌رود. پیرزن که فکر می‌کند عزرائیل (مقلموت) است، دختر را نشان می‌دهد که اوست بیمار و من بیمار نیستم و اگر می‌خواهی جان او را بگیر.))
ممه را لولو برد. (یا آن ممه را لولو برد.) (معنی: دیگر از آن خبرها نیست. روال خوب پیشین را دیگر نخواهی دید.)
من آستینم کهنه است.
من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم - تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال. (سعدی) (معنی: آن‌چه وظیفه‌ی من در پیام‌رسانی‌ست، انجام می‌دهم؛ تو می‌خواهی از سخنانم پند بگیر و می‌خواهی از آن آزرده شو. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که به کسی پند و اندرزی دلسوزانه دهند و او را در رد یا پذیرفتن آن آزاد گذارند، هرچند از ته دل چنین خواسته‌ای ندارند.)
من از بیگانگان هرگز ننالم - که با من هرچه کرد آن آشنا کرد. (حافظ) (معنی: شکوه و ناله‌ی من هرگز از بیگانان نیست، چرا که هر چه بدرفتاری و ستم بود آن آشنا بر من روا داشت. این مثل گله‌ای‌ست از دوستان و آشنایان که رفتارشان ناپسند بوده و یا آسیب و زیانی جبران‌ناپذیر رسانده باشند.)
من از تو پول خواستم، نه فتوا. (معنی: هرگاه کسی با نیت یاری گرفتن، پیش کسی برود و آن کس به‌جای یاری، تنها سخن بگوید و پند دهد، این مثل به او گفته می‌شود. (داستان کوتاه من از تو پول خواستم، نه فتوا))
من این‌جا و خلیفه در بغداد.
من این معامله را کردم و زیان دیدم.
(معنی: این ضرب المثل به‌گونه‌ی هشدار زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند کسی را از کاری که خود آزموده و زیان کرده‌اند آگاه کنند و او را از انجام آن باز دارند.)

من تشنه و پیش من روان آب زلال. (مصرع نخست: زین نادره‌تر کجا بود هرگز حال.) (مولوی)
من در چه خیالم و فلک در چه خیال. (مصرع دوم: من خام خیالم و فلک پخته خیال.) (شاهد صادق)
(معنی: این مثل زبان حال و درد دلی‌ست با این معنی که روزگار چندگان سر سازگاری ندارد و به دلخواه نیست.)
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر - من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش. (معنی: این مثل را کسی به‌کار می‌برد که درد دلش فراوان است و کسی را یارای شنیدن آن نیست.)

من مرده تو زنده. (معنی: یک روز به حرف من می‌رسی، هرچند که آن روز زنده نباشم. هرگاه دو تن بر سر موضوعی سازش نکنند، یکی از آن دو که دیدگاه خودش را درست‌تر می‌داند، این مثل را به‌کار برده و می‌گوید: روزی گفته‌های مرا باور خواهی کرد. چه آن روز من زنده باشم، چه مرده.)
من مرده جهان مرده - من زنده جهان زنده. (معنی: این ضرب المثل را آدم‌های خودخواه و خودپسندی به‌کار می‌برند که جهان و آن‌چه را که در اوست، تنها برای خود می‌خواهند و به دیگران و به‌ویژه آیندگان نمی‌اندیشند.)

من می‌گم انف، تو نگو انف، تو بگو انف.
من می‌گم خواجه‌ام، تو می‌گی چند تا بچه داری؟
من می‌گم نره، تو می‌گی بدوش! (یا من می‌گویم نر است، او می‌گوید بدوش!)
(معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که انجام کاری نشدنی را به‌درستی برای کسی بازگو کنند، ولی او باز هم از روی نادانی، یکدندگی یا زورگویی خواسته‌ی خودش را تکرار کند. (داستان کوتاه من می‌گم نره، تو می‌گی بدوش))
من می‌گویم لباس ندارم، او می‌گوید دامنت را بگیر. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی با پافشاری کاری نشدنی را از دیگری بخواهد.)

من نمی‌گویم سمندر باش یا پروانه باش - چون به فکر سوختن افتاده‌ای مردانه باش. (مرتضی قلیخان شاملو)
من نوکر حاکمم، نه نوکر بادنجان. (یا من نوکر حاکمم، نه نوکر بادمجان.) (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار برده می‌شود که سخنان‌شان بر پایه‌ی شرایط زمانی یا مکانی دگرگون شود. آنان عضو حزب باد هستند، از هر سو که باد خوبی بوزد، به همان سو می‌روند و از هر سو که بوی کبابی ببویند، به همان سو گرایش پیدا می‌کنند. (داستان کوتاه من نوکر حاکمم، نه نوکر بادنجان))
من نیامده‌ام که آمده باشم. (معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که در زمانی ناشناخته به‌خانه‌ی خود یا جای آشنای دیگری بروند. (داستان: گویند شخصی به سفر می‌رفت. زنش گفت تا در سفر هستی از احوال خود نامه‌ای به ما بنویس. مرد پس از چندی که در غربت به‌سر برد نامه‌ای نوشت، ولی کسی را نیافت که نامه‌ی او را به زنش برساند. سرانجام خود راهی شهر و دیار خود شد و چون به در خانه‌ی خود رسید، زن خود را خواسته و گفت: بگیر، این نامه را از احوال سلامتی خود نوشته‌ام. این را گفت و همان لحظه برگشت. زن گفت: کجا می‌روی؟ گفت: من نامه‌ی سلامتی‌ام را آورده‌ام، نیامده‌ام که آمده باشم.)
من هم پایم را شکسته است. (معنی: این مثل را به شوخی برای نشان دادن این نکته که ناخشنودی مردان از همسران‌شان همگانی‌ست و تنها برای شمار اندکی نیست به‌کار می‌برند. (داستان: گویند واعظی بر منبر برای آزمایش گفت: مردانی که از زنان خویش خشنودند بنشینند و دیگران برخیزند. همه برخاستند، جز یک تن که همچنان نشسته بود. واعظ گفت: چنین می‌نماید که تو از زن خویش خرسندی؟ مرد گفت: من هم زنم پایم را شکسته است.))

منت مکش ار دوست بود حاتم طایی.
منتر کردن. (معنی: کسی را دست انداختن. کسی را در کاری سر دواندن. کسی را در جایی چشم به‌راه گذاشتن. کسی را فرمانبردار خود کردن.)
منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست. (مصرع دوم: هر جا که رفت خیمه زد و بارگاه ساخت.) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند آسایش توانگران و سرمایه‌داران را به‌ویژه در سفرهایی که می‌کنند، درست‌انگاری کنند.)
مو را از ماست کشیدن. (یا موی از ماست کشیدن.) (معنی: با باریک‌بینی و ریزبینی بیش از اندازه، به دنبال یافتن نادرستی و لغزشی بودن.)
مو لای درزش نمی‌ره. (معنی: نمی‌توان از آن خرده‌ای گرفت. ردخور پیدا نمی‌کند.)
مواظب مالت باش مردم را دزد نکن. (یا یا مال خودت را محکم نگه‌دار، همسایه را دزد نکن. یا در خانه‌ات را ببند، همسایه‌ات را دزد نکن.) (معنی: از دارایی‌ات خوب نگهداری کن تا گمان دزدی به کسی نبری.)
مور گرد آورد به تابستان - تا فراغت بود زمستانش. (سعدی) (معنی: کوشش و کار در دوران جوانی و پس‌انداز و اندوختن دارایی برای فراهم کردن نیازمندی‌های روزگار پیری، زمینه‌ساز آسودگی و آسایش است.)
مور همان به که نباشد پرش. (مصرع نخست: این مثل آخر نه حکیمی زده است. یا: می نشنیدی که فلاطون چه گفت؟) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند بلندپروازی و فزون‌خواهی آدم‌های ناتوان را زمینه‌ساز نابودی آنان بدانند. برخی گونه‌های مورچه بال درمی‌آورند و چون بال درآوردن، آنان را به بلندپروازی وامی‌دارد، جان آنان به‌خطر می‌افتد و زمینه‌ساز نابودی آنان می‌شود.)

مورچگان را چو بود اتفاق - شیر ژیان را بدرانند پوست. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل ما را به همبستگی و یکپارچگی سفارش می‌کند.)
مورچه چیه که کله‌پاچش چی باشه. (یا گنجشک چیست که کله‌پاچه‌اش باشد.) (معنی: این ضرب المثل در پاسخ به کسانی گفته می‌شود که بخواهند بخشی از چیز کوچک یا کم‌ارزشی را از دیگران درخواست کنند. همچنین این اصطلاح بدین معنی‌ست که آدم ناتوان و کم‌زور چیه، که کار کردنش چی باشه.)
موریانه همه چیز خونه را می‌خوره، جز غم صاحب‌خونه را.
موس موس کردن. (معنی: چاپلوسی و چرب‌زبانی کردن برای کسی. خودشیرینی کردن و دوروبر کسی پلکیدن برای به‌دست آوردن دل کسی.)
موش از انبان کسی ارزن می‌برد. (یا موش از کو.ن کسی بلغور می‌کشد. یا موش از دهنش بلغور می‌دزدد.) (معنی: این مثل برای آدم بسیار ناتوان، بیچاره و زار به‌کار برده می‌شود. برای نمونه: این بدبخت که زدن نداره، خدا زدتش، همین جوری هم موش از انبونش ارزن می‌بره.)
موش با انبان نمی‌کاود، انبان با موش می‌کاود. (یا موش به همبانه (انبار) کار ندارد، همبانه به موش کار دارد.) (معنی: این مثل را درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که به‌گونه‌ای آدم بدکار و تبهکار را به‌سوی خویش می‌کشد و او را برمی‌انگیزاند تا آن‌جا که از آزار و آسیب او بی‌بهره نمی‌ماند. در گذشته غلات و حبوبات را در انبان نگهداری می‌کردند.)
موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دُمش می‌بست. (معنی: گرفتاری و دردسر بیشتر برای خود آفریدن. برای از میان برداشتن سختی و دردسری کوچک، سختی و دردسری بزرگ‌تر درست کردن. این ضرب المثل زمانی کاربرد دارد که کسی دچار گرفتاری‌ای شود. سپس به‌جای آن‌که راه درستی در پیش گیرد، با راهی نادرست نه تنها گرفتاری‌اش را از میان بر ندارد، که آن را بیشتر و بزرگ‌تر کند. همچنین زمانی که کسی در جایی پذیرفته نمی‌شود، ولی معرف کس دیگری می‌شود این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود. (داستان کوتاه موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دمش می‌بست))
موش توی چاه آدم وسواسی می‌افتد. (معنی: کسانی که در درستی کارها بیش از اندازه دودلی نشان می‌دهند، بیشتر از دیگران آسیب و زیان می‌بینند. افتادن موش در چاه، آب چاه را نجس و آلوده می‌کند. وسواسی نیز کسی‌ست که به پاک بودن یا نجس بودن هر چیز به‌ویژه آب بیش از اندازه دودلی نشان می‌دهد.)

موش دواندن. (معنی: کارشکنی کردن و زیان رساندن. از پیشرفت کار کسی جلوگیری گرفتن. در کار کسی دردسر و دشواری درست کردن.)
موش زنده بهتر از گربه‌ی مرده است.
موش که اجلش برسد، سر گربه را می‌خاراند.
(معنی: کسی که زمان مرگش فرا می‌رسد، خود را به کانون خطر نزدیک می‌کند. دست زدن به کارهای خطرناک، زمینه‌ساز نیستی و نابودی می‌شود.)

موش و گربه بازی. (یا موش و گربه بازی درآوردن.) (معنی: دنبال کردن و فرار کردن آمیخته با نیرنگ و فریب.)
موش و گربه که با هم بسازند، دکان بقالی خراب می‌شود. (یا موش و گربه چون به‌هم سازند، وای به دکان بقال. یا گربه و موش با هم ساختند، وای به حال بقال.) (معنی: این ضرب المثل زمانی کاربرد دارد که دو دشمن بخواهند در برابر یک دشمن با یکدیگر هم‌دست و هم‌پیمان شوند. (داستان کوتاه گربه و موش با هم ساختند، وای به حال بقال))
موقع رقص من هم می‌شه. (معنی: این ضرب المثل برای کسانی کاربرد دارد که با لج‌بازی، کاری انجام دهند که زمینه‌ساز رنج و آزار دیگران شود. (داستان کوتاه موقع رقص من هم می‌شه))
موهاشو تو آسیاب سفید نکرده. (یا گیسش را توی آسیا سفید نکرده. یا ریش در آسیاب سفید کردن.) (معنی: این ضرب المثل کنایه از آدم خام، تازه‌کار، ناپخته و ناکارآزموده دارد. هرگاه آدم سالخورده و کارآزموده‌ای بخواهد دیگران را از آموخته‌ها و آموزه‌های فراوان خویش در دارازی زندگی‌اش آگاه کند، می‌گوید: من این موها در آسیاب سفید نکرده‌ام.)

موی بدن سیخ شدن. (یا مو به تن سیخ شدن. یا مو بر اندام راست شدن.) (معنی: ترسیدن در پی روبه‌رو شدن با چیزی ترسناک یا چیزی دلخراش و ناگوار. سیخ شدن مو به برجسته شدن جای رویش مو در روی پوست گفته می‌شود و بیشتر زمانی رخ می‌دهد که کسی با چیزهایی همچون ترس، شادی، سرخوشی یا انگیختگی جنسی روبه‌رو شود. پدید آمدن این‌گونه برجستگی بر روی پوست ریشه در ویژگی‌های فرگشتی آدمی دارد. گمان می‌رود که با افزایش هوای به‌دام افتاده در روی بیرونی پوست پُر از موی نیاکان آدمی، آنان را بزرگ‌تر و خشن‌تر کرده و شکارگران را می‌ترسانده است.)
موی دماغ شدن. (یا موی بینی کسی شدن.) (معنی: مزاحم، سرباز و دست‌وپاگیر کسی شدن.)
موی کسی را آتش زدن. (یا مویش را آتش زدند.) (معنی: پدیدار شدن ناگهانی کسی در جایی. به یک‌باره سروکله‌ی کسی پیدا شدن. برای نمونه: انگار مویش را آتش زده باشند، بدین معنی که یک‌باره سروکله‌اش پیدا شد.)
مویی از خرس کندن غنیمت است. (یا یک مو هم از خرس کندن غنیمت است. یا از خرس مویی غنیمت است.) (معنی: از آدم خسیس اگر یک چیز کوچک و بی‌ارزش هم گرفته شود، غنیمت است.)
مویی به ریسمانی مدد است. (معنی: یاری هرچند اندک نیز باارزش است. پشتیبانی و یاری آدم‌های کم‌توان به مردم توانا، بدون ارزش و بهره نیست.)
مه فشاند نور و سگ عوعو کند - هر کسی بر طینت خود می‌تند. (مولوی) (معنی: ماه به‌زیبایی نور می‌تاباند و سگ پاس کرده و واق واق می‌کند. هر کسی به‌فراخور سرشت و نهاد خود رفتار می‌کند. در این ضرب المثل سگ نمی‌تواند جلوی نور ماه را بگیرد، همان‌گونه که آدم‌ها نمی‌توانند از سرنوشت خود فرار کنند. همچنین این مثل درباره‌ی آدم فرومایه‌ای به‌کار برده می‌شود که از روی پستی یا رشک یا نادانی، به کسی برجسته و سرشناس که همگان از شایستگی‌های او آگاهی دارند، گستاخی، بی‌ادبی و بدگویی کند.)
مهتاب گز کردن. (یا ماهتاب گز کردن.) (معنی: کار بیهوده انجام دادن.)
مهتاب نرخ ماست را می‌شکند.
مهتری گر به کام شیر در است - رو خطر کن ز کام شیر بجوی. (حنظله بادغیسی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند کسی را برانگیزانند تا با به خطر انداختن جان خود، به جایگاه و مقامی که ارزش این خطر کردن را دارد برسد.)
مهر درخشنده چو پنهان شود - شب‌پره بازیگر میدان شود. (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که آدم ناشایست و بی‌ارزشی از نبود آدمی دانشمند، ارزشمند و شایسته‌ای سوءاستفاده کرده و خودنمایی کند و کوشش کند بیهوده از رفتار یا کارهای او پیروی کند.)
مهر را که داد که گرفت؟ (مهریه را کی داده کی گرفته؟) (معنی: مهر یا مهریه را کسی نمی‌دهد و کسی نمی‌گیرد. درباره‌ی اندازه‌ی مهر نباید چانه زد، چون دادوستدی در کار نیست. هرچند شاید هیچ کدام به‌دنبال دادن و گرفتن مهر نباشند، ولی اگر کار به جدایی برسد، بر پایه‌ی قانون هم مهر می‌دهند و هم می‌گیرند.)
مهر گیاه دارد. (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که به آسانی مهر این و آن به‌ویژه زنان را به‌سوی خود می‌کشد.)
مهرش چیست که هشت‌یکش باشد. (معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که بخواهند از اندک و ناچیز بودن سهمی یاد کنند. هشت‌یک به‌معنی یک بخش از هشت بخش دارایی مرد است که پس از مرگش از آن زنش می‌گردد و بیشتر زمان‌ها از اندازه‌ی مهر زن کمتر است.)

مهرم حلال جونم آزاد. (معنی: این مثل از زبان زنی گفته می‌شود که از دست شوهر به‌ستوه آمده و به دنبال جدایی و رهایی خود باشد.)
مهره‌ی مار داشتن. (معنی: دلخواه دیگران بودن. برای دیگران دوست‌داشتنی بودن. این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که توانایی فراوانی در گیرایی و کشش دیگران به‌سوی خود را دارد.)
مهمان از روی باز وارد می‌شود، نه از در باز. (یا به روی باز جایی می‌روند، نه به در باز.) (معنی: اگر بهترین پذیرایی را از میهمان انجام دهند، ولی روی خوشی به او نشان ندهند، میهمان خشنود و شادمان نخواهد شد.)
مهمان از مهمان بدش میاد، صاحب‌خانه از هر دو. (یا مهمان مهمان را نمی‌تواند ببیند، صاحب‌خانه هیچ یک را.) (معنی: هنگامی که کسی به مهمانی می‌رود، دوست دارد تنها مهمان خودش باشد، تا صاحب‌خانه تنها از او پذیرایی کند. ولی صاحب‌خانه که کنس و تنگ‌چشم است، هیچ کدام آنان را دوست ندارد، زیرا نگران هزینه‌ی مهمانی‌ست.)
مهمان باید خنده‌رو باشد، اگر چه صاحب‌خانه خون گریه کند.
مهمان تا سه روز عزیز است. (معنی: هر روزی که مهمان نزد میزبان بیشتر بماند، از ارج و ارزش او بیشتر کاسته می‌شود. این ضرب المثل بیشتر درباره‌ی مهمانانی به‌کار برده می‌شود که همان سه روز هم بی‌ارج و بی‌ارزشند.)
مهمان خر صاحب‌خانه است. (معنی: مهمان باید پیرو خواسته‌های میزبان خود باشد. این مثل را مهمان و میزبان به‌گونه‌ی شوخی به‌کار می‌برند تا مهمان بی‌چون و چرا از میزبان خویش در خوردن و آشامیدن و به‌جا آوردن آداب نشست و برخاست فرمانبرداری کند.)
مهمان منی به آب آن هم لب جو. (معنی: این ضرب المثل به شوخی از زبان کسی گفته می‌شود که با تعارف دروغین، دیگری را به مهمانی دعوت کند.)
مهمان روزی خود را خود می‌آورد. (معنی: مهمان، مهمان روزی خویش است. بر مهمان برای پذیرایی که از او کرده‌اند نباید منت گذارند.)
مهمان که یکی شد، صاحب‌خانه گاو می‌کشد. (معنی: هر چه شمار مهمانان کمتر باشد، با کیفیتی بهتر می‌توان از آنان پذیرایی کرد.)

مهمان ناخوانده خرجش به گردن خودش است. (یا مهمان دیروقت خرجش به‌پای خودش است.) (معنی: هنگامی که کسی سرزده به مهمانی می‌رود، پذیرایی درستی نمی‌شود، زیرا میزبان از پیش آمادگی پذیرایی نداشته و چیزی فراهم نکرده است. بدین‌سان مهمان هزینه‌ای به میزبان خود سربار نکرده و مانند این است که هزینه‌ی پذیرایی را خود پرداخته است.)
مهمان ناخوانده عزت ندارد. (معنی: مهمان سربار و مفت‌خور بی‌ارج و ارزش است.)
مهمان ناخوانده هدیه‌ی خداست.
مهمان نمی‌خواهی، آب زیر پاش کن.

مهمان هر که باشد، در خانه هر چه باشد. (یا در خانه هر چه، مهمان هر که.) (معنی: پوزش صاحب‌خانه در پذیرایی شایان از مهمان ناخوانده با هر جایگاه و هر خویشاوندی و نزدیکی که با صاحب‌خانه دارد پذیرفته است و آن‌چه که در خانه فراهم است، برای پذیرایی از وی بس است.)
می بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری مکن. (یا می بخور منبر بسوان آتش اندر خرقه زن - ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که مردم‌آزاری را بزرگ‌ترینِ گناهان به‌شمار آوردند و بخواهند که مردم‌آزار را از آن بازدارند.)
می‌خواهد از آب بگذرد و پایش هم تر نشود. (یا می‌خواهد از جوی بگذرد، پایش هم تر نشود. یا نمی‌شود به آب بزنی و کف پایت هم تر نشود.) (معنی: در پی سودجودیی افتاده، ولی کمترین رنج و هزینه‌ای را تاب نمی‌آورد. این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که امید دارد بدون هیچ رنج و سختی به گنجی دست یابد و یا بدون کمترین آسیب و گزندی کاری خطرناک را پیش ببرد.)
می‌خواهی بکنی سرگردان، آره بله‌ای بکن سری بجنبان. (معنی: پاسخ گنگ و دوپهلو زمینه‌ساز سرگردانی و بی‌برنامگی‌ست. این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که به‌جای دادن پاسخ آری یا نه، با کوتاهی و زمان‌کُشی زمینه‌ساز سرگردانی دیگری شود.)
می‌خواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو. (یا می‌خواهی عزیز شوی یا دور شو یا گور شو.) (معنی: همانند آب که در گودال بماند می‌گندد، دوری و دوستی. دیدار دوستان هر چه کم‌تر و دیر به‌دیرتر انجام شود، ارزشمندی و مهربانی آنان به یکدیگر نیز بیشتر می‌شود. زیرا در دیدارهای فراوان، خواه ناخواه میازار می‌رم به اخیه. (معنی: این ضرب المثل را زمانی که کسی به خشم دیگری گرفتار آید و چشم به‌راه تنبیه یا گوشمالی باشد به‌کار می‌برند. (داستان کوتاه فتحعلی‌شاه قاجار و ملک الشعرای صبا))
می‌رود از آسمان شوربا بیاورد. (معنی: بسیار بلند قد است و روز به روز بلندتر می‌شود.)
می‌رویم تپاله برچینیم، گاو می‌گذارد توی آب. (معنی: این مثل زبان حال کسی‌ست که برای به‌دست آوردن چیزی کم‌بها که نیازش را برآورده می‌کند می‌کوشد، ولی بخت با او همراه نیست. تپاله سرگین گاو است که در روستاها برای سوخت به‌کار گرفته می‌شود.)
می‌گویم و می‌آیمش از عهده برون. (مصرع نخست: ای روی تو همچو مشک و موی تو چو خون.) (ظهیر فاریابی) (معنی: این ضرب المثل را کسی به‌کار می‌برد که می‌تواند از پس انجام کاری برآید و روسفید شود.)
موری که دانه‌کش است - که جان دارد و جان شیرین خوش است. (سعدی) (معنی: از آزار دادن کسی که ناتوان است و ابزار دفاع از خودش را ندارد باید پرهیز کرد. چه آدمی باشد یا مورچه‌ای بی‌آزار.)
میان بستن. (معنی: کمر بستن. برای انجام کاری آماده شدن.)
میان بلا بودن به از کنار بلاست. (یا در بلا بودن به از دور از بلاست.) (معنی: آدمی در میان گزندها و آسیب‌ها، درد و رنج کمتری حس می‌کند، زیرا هم‌دردان بسیاری دارد. ولی در کنار گزندها و آسیب‌ها، اندوه و پریشانی بیشتر است، زیرا خویشان خود را در دام و میان آن آسیب‌ها گرفتار می‌بیند.)

میان تهی‌تر از طبل. (معنی: آدم پرمدعا، خودپسند و بی‌هنر.)
میان حرف کسی دویدن. (معنی: سخن کسی را بی‌هنگام و بی‌جا بریدن.)

میان حق و باطل چهار انگشت فاصله است.
میان دعوا نرخ تعیین کردن. (یا وسط دعوا نرخ تعیین می‌کند.) (معنی: در زمان کشمکش و بگومگو نیز در اندیشه‌ی سود خویش بودن. زمانی که میان دو کس بگومگویی رخ دهد و یکی از این دو یا کسی به‌جز این دو، به‌جای چاره‌اندیشی و پایان دادن به این درگیری، بخواهد سودی به‌دست آورد، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود.)
میان دو تن آتش افروختن - نه عقل است و خود در میان سوختن. (سعدی)
میان دو سنگ آرد خواستن. (معنی: این مثل برای آدم آزمندی به‌کار می‌رود که به‌دنبال سودجویی و سوءاستفاده باشد.)
میان دو کس جنگ چون آتش است - سخن‌چین بدبخت هیزم کش است. (سعدی) (معنی: این مثل درباره‌ی کسانی به‌کار برده می‌شود که زیرکانه به آتش ناسازگاری و جدایی میان دو تن دامن می‌زنند و آتش این دشمنی را شعله‌ورتر می‌کنند.)
میان زمین و آسمان ماندن. (معنی: سرگردان کار خود بودن. سرگشته و سرگردان ماندن.)
میان عاشق و معشوق رمز بسیار است. (معنی: هر اشاره‌ای که میان دو دلداده بده و بستان می‌شود و دریافتن و آگاه شدن از آن برای دیگران شدنی نیست، راز سربسته‌ای‌ست.)
میان عاشق و معشوق رمزی است - چه داند آن‌که اشتر می‌چراند. (معنی: این مثل برای خوار کردن آدم‌های نادانی به‌کار می‌رود که خود را از چیزی ناشناخته و پیچیده و یا از رازهای میان دو کس، آگاه به‌شمار می‌آورند.)
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است . (مصرع دوم: چو یار ناز نماید شما نیاز کنید.) (حافظ) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که بخواهند میان ویژگی‌های رفتاری عاشق و معشوق تفاوت بگذارند و بیشتر رای و باور به ستم معشوق و بردباری عاشق دارند.)

میان ماه من تا ماه گردون - تفاوت از زمین تا آسمان است.
میانجی می‌خورد اندر میان مشت.
(معنی: این مثل به‌گونه‌ی پند و برای هشدار به کسی گفته می‌شود که به‌دنبال این است که میان دو یا چند تن که با هم ستیز و زدوخورد دارند، میانجی شود.)

میخ دو سر به زمین فرو نرود. (یا میخ دو شاخ بر زمین فرو نرود.) (معنی: با دورویی و ناسازگاری کاری از پیش نمی‌رود و هیچ‌کس بهره‌ای نمی‌برد.)
میخ دوز شدن. (معنی: از ترس یا شگفتی فراوان محکم در جای خود ماندن.)
میخ شدن. (معنی: خیره شدن. گیر دادن.)
میخش قایم است. (معنی: پایه‌ی کارش استوار است. پشتیبانش پرزور و نیرومند است.)

دلخوری و رنجش پیش می‌آید. همچنین گور شو برای دانشمندان و هنرمندان به‌کار برده می‌شود که در زندگی از سوی دیگران ارجمندی و مهربانی نمی‌بینند، ولی پس از مرگ آنان را گرامی می‌دارند.)
میدان دادن. (یا میدان دادن به کسی.) (معنی: اجازه‌ی انجام هر کاری را به کسی دادن. برای پیشرفت و نشان دادن توانایی، کسی را آزاد گذاشتن.)
میدان را خالی دیدن. (معنی: به هر کاری دست زدن. خود را بی‌گزند از دیگران دانستن.)
میراث اگر مشتی است باید خورد. (معنی: برخی آدم‌ها به دارایی موروثی خود به اندازه‌ای رویگردان هستند که بیم از میان رفتن آن می‌رود. این مثل برای برانگیخته کردن چنین آدم‌هایی به‌کار می‌رود تا از دارایی موروثی خود بهره‌برداری کنند.)
میراث خرس به کفتار می‌رسد. (معنی: وارث دارایی یا جایگاه زشت‌کار و ستمکار، کسی مانند خود اوست.)
میراث‌خوار بهتر از چشته‌خوره.
میراث گرگ مرده به کفتار می‌رسد. (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که فرومایه‌ای پس از مرگ فرومایه‌ی دیگر، جانشین یا وارث او شود.)
میرزا بنویس. (معنی: منشی کم‌سواد. کسی که کار اداری برجسته‌ای ندارد. نامه‌نگاری که در نگارش هر نوشته، پیرو دیگری‌ست و از خود اراده‌ای ندارد. اصطلاح میرزا بنویس به کسی گفته می‌شود که در برابر دریافت پول، به نوشتن نامه یا چیزهای دیگر می‌پردازد.)
میرزا قلمدانی است. (معنی: نویسنده‌ی کم‌مایه و بی‌سوادی است.)
میرزاقشم شم. (معنی: آدم بیکاره، لوس و خودخواه.)

میمون پیر دستش را داخل نارگیل نمی‌کند. (معنی: آدم‌های پیر و کارآزموده، هرگز دچار لغزش‌ها و کارهای نادرست جوانان نمی‌شوند و خود را گرفتار نمی‌کنند. در کشور هندوستان برای شکار میمون‌ها نارگیلی را سوراخ می‌کنند و درون آن یک موز می‌گذارند. میمون‌های جوان که می‌خواهند موز را بردارند، دستشان را درون سوراخ می‌کنند و چون نمی‌خواهند موز را از دست دهند، مشت دستان‌شان را باز نمی‌کنند تا رها شوند و بدین‌گونه سرگرم شده و شکارگران آنان را شکار می‌کنند.)
میمون در حمام بچه‌اش را زیر پاش می‌گذارد. (معنی: گاهی خودخواهی آدمی بر عشق و مهرورزی سرشتین او هم چیره می‌شود.)
میمون هر چی زشت‌تره، بازیش بیشتره. (یا هر میمون که زشت‌تر است، بازیش بیشتر است.) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که انجام کارهای سبک و ناپسند کسی از اندازه‌ی معمول آن بیشتر و زننده‌تر باشد.)
میوه پای درخت می‌افتد. (معنی: خو و منش و ویژگی‌های خوب و بد فرزند، به پدر و مادرش همانند می‌شود.)

میوه را بخور و راجع به درخت سوال مکن.
میوه‌اش به هنده.
(معنی: انگار نوبرش را آورده.)
میهمان سخت عزیز است ولی همچو نفس - خفقان آرد (خفه می‌سازد) اگر آید و بیرون نرود.

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۴ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری