گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانهاش دعوت کرد. شمس به خانهی جلالالدین رومی رفت و پس از اینکه وسایل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نمودهای؟
آرتور اش قهرمان افسانهای تنیس در سال ۱۹۸۳ تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت. این قهرمان افسانهای تنیس ویمبلدون بهخاطر خون آلودهای که در جریان عمل جراحی دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد.
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد.
ظهر یکی از روزهای رمضان بود. حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامیها غذا میبرد و آن روز هم داشت از خرابهای که بیماران جزامی آنجا زندگی میکردند میگذشت.
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: چه کسی بر مردههای شما نماز میخواند؟ چوپان گفت: ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را میخوانم.
آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است.
پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماهها بود که از او خبری نداشتند. بنابراین زن دعا میکرد که او سالم به خانه بازگردد. این زن هر روز به تعداد اعضای خانوادهاش نان میپخت.
قیصر بود. توی خیابون داشت راه میرفت که خواهرش را با یه پسره دید. داشتند گل میگفتند و گل میشنیدند. دست کرد توی جیبش. ضامندار زنجان نبود. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد.
روزی روزگاری در سرزمینی، دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که هر بار از خانهی شکارچی فرار میکرد و به مزرعه و آغل دهقان میرفت و خسارتهای زیادی به بار میآورد.
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن. ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان.