غالبا اتفاق میافتد که از دو ثروتمند که هر دو صاحب مال و مکنت فراوان هستند یکی در خست و امساک حتی بهجان خویش و عائلهاش رحم نمیکند و جان بر سر تحصیل مال و ثروت میدهد.
بازرگانی یک طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت. روزی که آمادهی سفر به هندوستان بود، از هر یک از خدمتکاران و کنیزان خود پرسید که چه ارمغانی برایتان بیاورم؟
در گذشته قزوینیان رسم داشتند که قسمتهایی از بدن خود را خالکوبی کنند. مردی بر صورت پهلوانان نه بر سیرت ایشان، نزد دلاکی رفت تا نقشی بر بدنش بکوبد. استاد خالکوب از او پرسید...
پیرمرد زرگری به دکان همسایهی خود رفت و گفت: «ترازویت را به من بده تا این خردههای طلا را وزن کنم.» همسایهاش که مرد عاقل و دوراندیشی بود، گفت: «ببخشید من غربال ندارم.»
در یک روز از روزهای خدا، شیر سلطان جنگل به همراه گرگ و روباه که خدمتگزارانش بودند، برای شکار به کوه و دشت رفتند و با یکدیگر تمام کوهها و دشتها را زیر پا گذاشتند.
موش کوچکی افسار شتری را در دست گرفته بود و بهجلو میکشید و به خود افتخار میکرد و دچار غرور شده بود که این منم که شتر را میکشم! شتر با چالاکی بهدنبال او میرفت.
باز بلندپروازی که همدم شکار پادشاهی بود، روزی از قصر او گریخت و به کلبهی پیرزنی فرتوت پناه برد. پیرزن که برای فرزندش آش میپخت، او را گرفت. پایش را بست و...
در عهد خلیفهی دوم «عمر بن خطاب»، رامشگری چنگنواز بود که آواز دلاویز او همانند دَمِ اسرافیل، مُردگان را زندگی و نشاط میبخشید. او عُمری را بر این کار سپری کرد و...
مگسی بر پر کاهی نشست که آن پر کاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی میراند و میگفت: من دانش دریانوردی و کشتیرانی خواندهام. در این کار بسیار مهارت دارم.