داستان کوتاه رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار

داستان کوتاه رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار
در یک روز از روزهای خدا، شیر سلطان جنگل به همراه گرگ و روباه که خدمتگزارانش بودند، برای شکار به کوه و دشت رفتند و با یکدیگر تمام کوه‌ها و دشت‌ها را زیر پا گذاشتند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گریختن باز پادشاه به خانه‌ی پیرزن

داستان کوتاه گریختن باز پادشاه به خانه‌ی پیرزن
باز بلندپروازی که همدم شکار پادشاهی بود، روزی از قصر او گریخت و به کلبه‌ی پیرزنی فرتوت پناه برد. پیرزن که برای فرزندش آش می‌پخت، او را گرفت. پایش را بست و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب

داستان کوتاه کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب
در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ. تشنه‌ای دردمند، بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان، خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب، مثل...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه موذن زشت‌آواز که در کافرستان بانگ نماز داد

داستان کوتاه موذن زشت‌آواز که در کافرستان بانگ نماز داد
شخصی بدآواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفته‌ی صوت خود در محله‌ی کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند، شتابان نزد او رفتند.
دنباله‌ی نوشته