روزی خانم جوانی بهنام «یون اوک» به خانهی راهبی که در کوهی اقامت داشت رفت. آن راهب، حکیمی مشهور و سازندهی طلسمها و شربتهای سحرآمیز بود. او در آنجا به راهب گفت...
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی نشست. از کلاسهای ظهر متنفر بود، اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد، نفسی تازه کرد.
زن و مرد فقیری که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را میگذراندند و تنها درآمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها شکم خود و بچهها را سیر میکردند.
چهار نفر از اعضای خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند و همسرم سخت مشغول تهیه و تدارک بود. پیشنهاد کردم به سوپر مارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم.
پسر حلقهاش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت، دختر نیمنگاهی به او کرد و سرش را پایین انداخت. پیرمرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت. نیمنگاهی به هر دوی آنان کرد.
درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که: من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
بیطاری بود که کارش بیشتر معالجهی چشم خر بود. هرگاه خری مبتلا به چشم درد میشد و از چشمش آب میریخت، او را پیش بیطار میبردند. او هم بلافاصله میلی در چشم خر میکشید.
روزی یک شکارچی از جنگل رد میشد که شیر درنده ایرا دید که برای شغالی خط و نشان میکشد. شغال به لانهاش رفت ولی شیر همچنان به نعرههایش ادامه داد و شغال را به مبارزه دعوت کرد.
میگویند اسعد پاشا والی دمشق میان سالهای ۱۷۴۳ تا ۱۷۵۷ میلادی، بهسبب کمبود شدید خزانهی ولایت نیازمند پول شد. اطرافیانش پیشنهاد کردند که بر بافندگان دمشق مالیات تازهای وضع کند.