داستان کوتاه یک انگلیسی و یک روسی و مردم ساده‌ی روستایی

داستان کوتاه یک انگلیسی و یک روسی و مردم ساده‌ی روستایی
خیلی سال پیش یه پیمانکار انگلیسی به‌نام آلن در شرکت نفت که در روستای ما کارمی‌کرد، به همه‌ی کارگران می‌گفت در پایان کار حقوق همه را می‌دم. کار که تمام شد، پولشو از شرکت نفت گرفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پند بازرگان به خاموشی و سکوت

داستان کوتاه پند بازرگان به خاموشی و سکوت
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایده‌ی این مطلع گردانی.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کیسه‌ی جواهرات و اوقات گران‌بها

داستان کوتاه کیسه‌ی جواهرات و اوقات گران‌بها
مردی شب‌ هنگام قبل از سپیده‌دم در ساحل دریا نشست و کیسه‌ای پر از سنگ یافت. پس دستش را داخل کیسه برد و سنگی از آن برداشت و به دریا انداخت. از صدای سنگ خوشش آمد که در دریا فرو می‌رفت.
دنباله‌ی نوشته