روزی روزگاری پادشاه جوانی بهنام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایهاش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه میتوانست آرتور را بکشد، اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت.
اتاق بازرگانی یک شهر کوچک از یک سخنران دعوت کرد تا در یک مراسم عمومی صحبت کند. اوضاع اقتصادی مدتی بود که خراب شده بود، احساس ناامیدی در مردم دیده میشد.
صاحب یک مغازهی کفشفروشی یک فروشنده نیاز داشت. او برای پیدا کردن یک فروشندهی خوب، در روزنامه آگهی داد. کاندیداها و متقاضیان زیادی آمدند، اما هیچکدام از آنها نتوانستند...
دختری کتاب میفروخت و معشوقهاش را دید که بهسویش میآید. در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود. به معشوقهاش گفت: آیا بهخاطر گرفتن کتابی که نامش «آیا پدر در خانه هست؟»...
اسکندر مقدونی پاسی از شب گذشته به چین رسید. دمی که برآمد دربان بدو گفت: فرستادهی پادشاه چین بر در است و بار میخواهد. او را به درون آوردند. بایستاد و گفت...
در ولایتی دیوانهای بود که با حرکات خویش موجب آزار و اذیت مردم میشد. بهخصوص زمانی که دیوانه به حمام میرفت، رفتارهای غیر معقول خود را بیش از پیش از خود نشان میداد.
اربابی آوازهی کنیزی نوجوان و زیباروی را شنید، که قدی بلند و چشمانی خمار و صدایی دلکش داشت. بیست هزار دینار قیمتش بود و هر کسی را توان پرداخت این مبلغ برای خرید آن نبود.
مگسی بر پر کاهی نشست که آن پر کاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی میراند و میگفت: من دانش دریانوردی و کشتیرانی خواندهام. در این کار بسیار مهارت دارم.
«دکتر ابراهیم باستانی پاریزی» تاریخدان و نویسنده، خاطرهی جالب و عجیبی را از زبان «فریدون بهمنیار» در سال ۱۳۳۱ بیان میکند: من یک همشهری داشتم بهنام «فریدون بهمنیار».
جوانی از رفیقش پرسید: کجا کار میکنی؟ پیش فلانی. ماهانه چند میگیری؟ ... تومان. همش همین؟ چطوری زندهای تو؟ صاحبکار قدر تو رو نمیدونه. خیلی کمه! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و...