حضرت ایوب از نوادگان حضرت اسحاق فرزند حضرت ابراهیم بود. خداوند متعال وی را به پیامبری برانگیخت. او را از نعمتهای وافر، فرزندان، باغها و گوسفندان و جاه و جلال بهرهمند ساخت.
موش کوچکی افسار شتری را در دست گرفته بود و بهجلو میکشید و به خود افتخار میکرد و دچار غرور شده بود که این منم که شتر را میکشم! شتر با چالاکی بهدنبال او میرفت.
در یک پرواز طولانی خارجی، سکوت هواپیما با صدای گریهی گوشخراش و ممتد یک نوزاد شش ماهه شکسته شد. بچه آرام نمیشد و مدام جیغ میزد. پدر جوانش که بسیار آشفته...
وقتی میخواهند فیل را با هواپیما از جایی بهجای دیگر منتقل کنند، مثلا از هند به آمریکا، داخل قفسش چند تا جوجه میگذارند! بله، جوجههای کوچک! چرا؟ چون فیل با آن عظمتش..
این داستان ماجرای جوانیست که آلبرت اینشتین را ساکت کرد و او را واداشت جلوی جمع بزرگ سرش را بخاراند. این جوان لاغراندام با چهرهای نحیف و موهایی نرم و ابریشمی...
روزی حضرت موسی به کوه طور میرفت تا با خدای خویش مناجات و گفتگو کند. در راه، زاهدی دید که در حال مناجات بود. زاهد با دیدن حضرت موسی رو به او کرد و گفت...
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند بهسوی جزیرهی کوچک بیآب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجاتیافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند، با خود گفتند...