تا سوار تاکسی شدم راننده گفت: تو که سواد نداری چرا مینویسی تو روزنامه هم چاپ میکنی؟ گفتم: شما از کجا میدونین من بیسوادم؟ گفت: این چی بود هفتهی پیش نوشته بودی؟
تازه بازنشست شده بود از شغل شریف معلمی. صبحها بیدار میشد میرفت باغش و به نخلهایش سری میزد. پاداش بازنشستگیاش را که دادند، پراید خرید؛ همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود.
«مستر جیکاک» معروف به «آیت الله سید جیکاک» جاسوس انگلیسی و مامور «ﻭیلیام نکس دارسی» بود که در مسجد سلیمان زندگی میکرد. «ﻭیلیام نکس دارسی» نیز کاشف نفت مسجد سلیمان...
هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید. قبل از آن هم چای را دم کرده بود. کم حرف میزد و زیاد کار میکرد. کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانیاش جبران شود.
خیلی سال پیش یه پیمانکار انگلیسی بهنام آلن در شرکت نفت که در روستای ما کارمیکرد، به همهی کارگران میگفت در پایان کار حقوق همه را میدم. کار که تمام شد، پولشو از شرکت نفت گرفت.
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی بهیاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسهی نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمهپری ریخت.
پارسال برای یک جلسهی شعر به شیراز دعوت شده بودم. پروازم نزدیک ظهر نشست. چند ساعت بعد، جلسه شروع میشد. تصمیم گرفتم که دو سه ساعت باقی مانده را غنیمت بشمرم.
عارفی که در مسیر مسافرت وارد شهری شد، میگوید: دیدم بچههای شهر، مشغول بازی هستند. با خودم گفتم: این بازی بچهها حکمتی دارد، تا غروب ایستادم. غروب یکی یکی بچهها رفتند.
وقتی زندگی به نقطهای میرسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچههایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغولاند و نمیتوانند از تو نگهداری کنند، این تنها راه باقیمانده است.
حکیمی مینویسد: در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچکس در آن نبود. به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپهای گرد درخت کهن سالی جمعاند.