داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه

داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه
آقای سالیوان مرد فقیری بود و برادری به‌نام جاناتان داشت که اخیرا شهردار شده بود. روزی خانم آقای سالیوان از روی نداری و بی‌چیزی به او گفت که پیش برادرش برود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کریم خان زند و دیار ایذه

داستان کوتاه کریم خان زند و دیار ایذه
کریم خان زند از دیار مالمیر ایذه می‌گوید: در آن‌جا مردمانی دیدم که در سخاوت بی‌نظیر هستند و در شجاعت کم‌نظیر! در لشکرکشی به آن دیار به مالمیر رسیدیم، شب شد و در دامنه‌ی کوهی اردو زدیم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پتر کبیر و پیرمرد دانا

داستان کوتاه پتر کبیر و پیرمرد دانا
روزی پتر کبیر از پیرمردی پرسید که چرا موی سر او سفید و ریشش سیاه است؟ پیرمرد جواب داد: چون که موهای سرم از موهای ریشم بیست سال بزرگ‌تر است. معمولا موی ریش از بیست سالگی می‌روید...
دنباله‌ی نوشته