داستان کوتاه پانصد گوسفند رشوه‌ی فرمانفرما به خدا

داستان کوتاه پانصد گوسفند رشوه‌ی فرمانفرما به خدا
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می‌رود و در یکی از این مسافرت‌ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه‌ی کرمان می‌کند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بدا به حال روس

داستان کوتاه بدا به حال روس
در جریان جنگ دوم ایران و روس، هنگامی که قوای روسیه وارد تبریز شدند، فرماندهان قشون روس تصمیم گرفتند به سوی میانه پیشروی و تمام منطقه‌ی آذربایجان را به تصرف خود درآورند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سه پاکت نامه

داستان کوتاه سه پاکت نامه
آقای اسمیت به‌تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یک جلسه‌ی خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره‌های ۱ و ۲ و ۳ روی آن‌ها نوشته شده بود به او داد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بیسکویت‌های سوخته

داستان کوتاه بیسکویت‌های سوخته
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده‌ی صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شراب خواستن شمس از مولانا

داستان کوتاه شراب خواستن شمس از مولانا
گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه‌اش دعوت کرد. شمس به خانه‌ی جلال‌الدین رومی رفت و پس از این‌که وسایل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده‌ای؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از این ستون به آن ستون فرج است

داستان کوتاه از این ستون به آن ستون فرج است
در زمان قدیم جوان بی‌گناهی به مرگ محکوم شده بود، زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می‌کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم را اجرا کنند.
دنباله‌ی نوشته