داستان کوتاه تاجر ثروتمند و غلام قانع

داستان کوتاه تاجر ثروتمند و غلام قانع
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند، تا بار بخرند و به شهر خود برگردند. مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زیان باسوادی

داستان کوتاه زیان باسوادی
گویند در گذشته‌ی دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده‌ی حیوانات در دستگاه حاکم بود. با وجود ظلم سلطان، تایید خر و حیله‌ی روباه، همه‌ی حیوانات جنگل را رها کرده و فراری شدند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ما هستیم که نیاز به تغییر داریم

داستان کوتاه ما هستیم که نیاز به تغییر داریم
خانم معلم همیشه پالتویش را شبیه زن‌های درباری روی شانه‌اش می‌انداخت. آن روز مادرِ دخترک را خواست. او به مادر گفت: متاسفانه باید بگم که دخترتون نیاز به داروهای آرام‌بخش داره.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه میرداماد و نکیر و منکر

داستان کوتاه میرداماد و نکیر و منکر
نقل است که حضرت میرداماد وقتی از این جهان رخت بربست و به سرای باقی شتافت، شباهنگام اول قبر، نکیر و منکر به بالینش آمدند و از او در مورد خدایی که می‌پرستیده، سوال کردند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ادبیات فاخر ایرانی

داستان کوتاه ادبیات فاخر ایرانی
گويند: روزی، زنی كه يتيم‌دار بود به نزد قائم‌مقام فراهانی، صاحب كتاب منشئآت و وزير محمدشاه آمد و گفت: زنی هستم كه يتيم دارم و غذا برای فرزندان يتيم خويش می‌خواهم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه محمدکریم و ناپلئون بناپارت

داستان کوتاه محمدکریم و ناپلئون بناپارت
بعد از مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسوی‌ها در مصر و شکست او، قرار براعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت: سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای وطنش مبارزه می‌کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کلمه‌ی زیبای نمی‌دانم

داستان کوتاه کلمه‌ی زیبای نمی‌دانم
روزی امتحان جامعه‌شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و می‌دانستیم که ۱۰ سوال از تاریخ کشورها خواهد داد. دکتر بنی‌احمد فقط یک سوال داد و رفت: مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شهادت پیرزن در دادگاه

داستان کوتاه شهادت پیرزن در دادگاه
پیرزنی را برای شهادت به دادگاهی دعوت کرده بودند. نماینده دادستان رو به پیرزن شاهد کرد و گفت: شما می‌دانید من کی هستم؟ حاج خانم فرمودند: بله پسرم. شما فرزند عمه نرگس سبزی‌فروش هستی.
دنباله‌ی نوشته