داستان کوتاه استخدام پنج کارمند آدم‌خوار

داستان کوتاه استخدام پنج کارمند آدم‌خوار
پنج آدم‌خوار به‌عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رییس اداره گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما این‌جا حقوق خوبی می‌گیرید و می‌توانید به غذاخوری شرکت رفته...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آرزوهایی که حرام شدند

داستان کوتاه آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بی‌ارزش بودن رنج‌های ما برای دنیا

داستان کوتاه بی‌ارزش بودن رنج‌های ما برای دنیا
روزی شیوانا از مقابل خانه‌ی مرد ثروتمندی عبور می‌کرد. مرد ثروتمند روی بالکن خانه ایستاده بود و جاده را نگاه می‌کرد. وقتی شیوانا را دید از همان بالای بالکن با صدای بلند گفت: استاد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می‌زدم و برای طرفم شاخ و شونه می‌کشیدم که نابودت می‌کنم! به زمین و زمان می‌کوبمت تا بفهمی با کی درافتادی! زور ندیدی که این‌جوری پول مردم رو بالا می‌کشی و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه یکی از جنس همین فرشته‌ها

داستان کوتاه یکی از جنس همین فرشته‌ها
در دهکده‌ای دوردست زمین لرزه‌ی شدیدی رخ داده بود و تعداد زیادی کودک بی‌سرپرست مانده بودند. این کودکان در معیت یک بزرگتر به‌سمت مدرسه‌ی شیوانا به راه افتادند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه روش شناخت شیطان

داستان کوتاه روش شناخت شیطان
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر برنگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی برداشت و به راه افتاد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نردبان کدام دیوار

داستان کوتاه نردبان کدام دیوار
استادکار ماهری در دهکده‌ی شیوانا بود که می‌توانست گاری‌هایی با چرخ‌های محکم و روان بسازد، طوری‌که سال‌ها برای صاحبش بچرخد و مشکلی پیش نیاید. این استاد درودگر...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه جوانمردی پوریای ولی

داستان کوتاه جوانمردی پوریای ولی
هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه‌ای بیرون آمد و قدم در کوچه‌ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد.
دنباله‌ی نوشته